X
تبلیغات
~ْ~~~~~چـشــــــــــــمه~~~~~





















~ْ~~~~~چـشــــــــــــمه~~~~~

نوبت کهنه فروشان درگذشت........نو فروشانیم و این بازار ماست

یاد ایامی که در گیتی مکانی داشتیم

میهن آزاده و هم آشیانی داشتیم

دست ما بود یار زرتشت و یا بوداییان

از شهود جان ودل ما راهبانی داشتیم

نور احمد تا رسید در قلب و در دستان ما

مثنوی معنوی و بلخیانی داشتیم

خواجه انصار و مردان معارف پی به پی

افتخارات هرات و بامیانی داشتیم

جاده ابریشمین دانشو اشراق و نور

قندهار و غزنی و هم غوریانی داشتیم

ابن سیناها و هم ناصر خسروان عقل و عشق

هم خراسان بزرگ و باستانی داشتیم

از شقیق و حنظله تا بلخی های دهمزنگ

شاعران پر شکوه و عرشیانی داشتیم

از حکیمانی چو فردوسی و تاریخ وطن

قصه های پر شکوه و پر نشانی داشتیم

از سمرقند و بخارا تا به گنجه پی به پی

رودکی و بوی جوی مولیانی داشتیم

از سنایی ها و از عشاق غزنی یاد کن

ناله کن مثل وطن چون عاشقانی داشتیم

حافظ و سعدی و صائب یا که آن عطار عشق

عاشقان آسمانی را زمانی داشتیم

از جلال الدین اکبر تا جمال الدین ما

شاه بابر شاه کابل ما زمانی داشتیم

مثل بیدل ها و اقبال کم نباشد ای عجب

عارف پارسی میان هندوانی داشتیم

در همه عصر و زمان این کاروان پی به پی

جامی ها و عشقری و شایقانی داشتیم

از خلیل الله و داوود و صلاح الدین بگو

رهروان راه بیدل قندیانی داشتیم

مه جبینانی چو  گوهرشاد و هم  آن رابعه

ساحت دنیا و دین هم بانوانی داشتیم

گوهر ادیان همه در این مکان شد برملا

از شراب معرفت ما می کشانی داشتیم

قله هایش قرص حکمت را به کف دارد عجب

بهر وحی جان و دل ما عارفانی داشتیم

جوهر دین و مذاهب شد علم از کوی ما

از دل فردوس وحدت بلبلانی داشتیم

فیض روح القدس عشق از این مکان شد آشکار

چون مسیحا بر تن عالم روانی داشتیم

فخر عالم بودیم و آزاده از کون و مکان

کشور روشن بدون طالبانی داشتیم

ای عجب در این زمانه گم شده آن افتخار

شاعرش گوید که ارزش یک زمانی داشتیم

فطرتا ارزش بنا کن بهر آینده و حال

کم بگو ما داستان و باستانی داشتیم

بی وطن گشتی و دیگر کم بنال و کم بگو

« یاد ایامی که در گیتی مکانی داشتیم»

2.2.1392

نوشته شده در سه شنبه 1392/02/03ساعت 14:37 توسط سید محمدفطرت (حسینی)| |

پاک شوید پاک شوید رسته از این خاک شوید

چاک شوید چاک شوید بیدل و چالاک شوید

از دل روح خدا سر برآرید کنون

قبل از آن که همه خسته و لاک شوید

 قلب یکایک بود عرش خدا و زندگی

قلب مضطر یابیده و سپس خاک شوید

روحی که منظور بود غرق خدا و نور بود

در دل نسیان دفین گشت و المناک شوید

عارفان غیر خدا یاد نیارند و بس

حرص و هوا را رها کرده وبیباک شوید

ساقه ی طوبی همه آب حیاتش تویی

خدمت همنوع کنید بهر همه تاک شوید

دردل دشت و دمن جلوه ی آثار او

جلوه معشوق ببینید و طربناک شوید

فطرتا از هوس و خواب و خیالت سفر

فطرتا گر هوس آب حیاتست ترا

یاد بیار صوتی که می گفت عطشناک شوید


نوشته شده در سه شنبه 1392/01/20ساعت 23:58 توسط سید محمدفطرت (حسینی)| |

جان عشاقش به نور عشق روشن می شود

از شکست شیشه ی دل، ناله روزن می شود

گر خلیل آسا بگویی «لا احب الافلین»

آتش نمرودی ترا زیبا و گلشن می شود

در جهان  ذهن و وهم کو نوک سوزن ایمنی؟

سوزن جهلت بکش از دل که مامن می شود

گر لقای حق نباشد در سر و سودای دل

قصر جنت بهر عاشق تلخ و گلخن می شود

صبر کن ای تشنه ی باران روحانیی دل

ابر شادی بار نور چون برف بهمن می شود

عاشق شیدا که دارد سوزش از سودای دل

هیچ ندارد خوفی چون اخلاص جوشن می شود

گر به دریای فنا غوطه زند دلهای ما

گم به پیش دیده ها این «ما» و این « من» می شود

گر به چشم دل خدا را بنگری در سوی لک

 هر زمان صد قافله از مرد و از زن می شود

گر عقب مانی همان خسرانی که قران بگفت

 از کسالتها و غفلتها سوی تن می شود

ای خدا این فطرت خود را به نور خود نواز

در حضورت خواهش قلبم چو سوسن می شود

نوشته شده در سه شنبه 1392/01/20ساعت 23:45 توسط سید محمدفطرت (حسینی)| |

یک مرغ نهان در حنجره ات می خواند

او نغمه داوود نبی می داند

از قاف ضمیر تا عرش خدا پرهایش

بر صورت جبریل امین می ماند

*

ای روح خدا خیز و بیا یاری کن

خورشید و مهی در سینه ی ما جاری کن

آن دوزخ بگشاده دهن در همه سو

ای زندگی برخیز و بیا کاری کن

*

آن اشتر صالح بنگر در جان است

باسینه پرمایه ی از ایمان است

از صخره پیکر تو ناله کند

شیر و شکرش جاری همین الان است

*

دجال هوسهای دلت پنهان است

گردن زن و چاره گرش عرفان است

آن نور خود آگاهی که هست کشتی و نوح

ناجی به گه وحشت و طوفان است

*

ای قوم از این موج تباهی برگردید

از حلقوم سیل و سیاهی برگردید

تا لانه خورشید از این از این ظلمت شب

دارم دعا الهی برگردید

معنای مناجات و دعا کم دیدیم

پهنای عنایات خدا کم دیدیدم

تا لانه سیمرغ که سبزستان است

ما بسته صد بیم و بلا کم دیدیم

*

از ماذنه روح خدا آذان گو

در گنبد قدقامت تن از جان گو

تکبیری که خورشید بلند از بامش

سر برکشد از حنجره وجدان گو

بر ماذنه روح خدا بالا شو

با شعشعه ی لاهوتی او گویا شو

نجوای سیاهی به کمین می پیچید

همرنگ سحر خیز و مسیح آوا شو

*

با بارقه ی عشق اگر زنده شوی

تا شام ابد زنده و پاینده شوی

کو شام ابد؟ بلکه شوی صبح ازل

خورشید ابد گردی و تابنده شوی

*

از کوچه کوچه رفت عیسا اما مردم

در لانه اوهام، چون گژدم

یکسر همه می گفتند: کی می بینیم

مردی که دیده ما کردست او را گم؟

*

با نور مسیح و مهدی نیست نسبت

ان را که بود جهل و تعصب قسمت

باید که دل از جرک و هوس پاک کنی

تا بنگری آن فیض خدا یا عصمت

نوشته شده در سه شنبه 1392/01/20ساعت 15:33 توسط سید محمدفطرت (حسینی)| |

خدایا ای خدای عرش و کرسی

بده دستم به دست فیض قدسی

کجا شد نور بابا و دماوند؟

دل آزاده از اوهام و از بند

دلم گم کرده است انوار عرفان

دل خدمتگذار روح رحمان

یکی خورشید بیدار سحر خیز

سحاب آسمانی و گهر ریز

مسیحا گونه و بودا خصال است

لبانش مژده وصل ووصال است

سلام ما به آن عشاق پیروز

به مردان خدایی و شب و افروز

امید ما بود روزی که گردون

بگردد سوی مردان خداگون

بگدد سوی فضل بیکرانه

سوی انوار قدسی جاودانه

سوی اشراق و ایثار حقایق

تبسم های زیبایی شقایق

به ناگه فجر اعظم سر زند سر

جهان گردد ز فیض حق منور

تمنایم فتوحات خدایی

و باران گهر ریز سمایی

خدایا بندگی و دولت نور

عطا بنما ز فیض سعی مشکور

برای جمع ما این جمع قدسی

از آن اقلیم عرش و نور کرسی


نوشته شده در سه شنبه 1392/01/20ساعت 15:10 توسط سید محمدفطرت (حسینی)| |

بانوی میهن بیا با پرچم پر افتخار

مشتعل کن از سرودت کوچه های این دیار

خواهرم زنهای تاریخ ساز درونت یک به یک

صحن دل را کن مهیا تا شوند در جهد و کار

نسل فرهیخته رود از دامنت تا آسمان

آسمانهای تمدن آسمان نور یار

صد مسیحا و فلاطون در کفت بالیده اند

عاشقان و عارفان و هم حکیم و شهریار

طالبان دشنه و جهل و سیاهی پی به پی

بهر نابودی تو بستند کمر در انتحار

گه ببرند بینی ات گه مکتبت آتش زنند

نیمه شب ها میکشند نقشه برای سنگسار

گه ترا کوذک عروس کردند برای مرد پیر

گه اسید پاشیده کردند صورتت در قندهار

شور صد رابعه را خواستند ربایند از سرت

 فضل گوهرشاد کنند محو از دل این روزگار

نیم تاریخ روشنی بخش از کف دستان تست

پس گذاشتند جای آن یک نیمه ی تاریک و تار

منکر ابعاد مسجوذ بودنت باشند عجب

منکر روح خدا آن نفخه پروردگار

زودتر از مردان سخنگویی ترا باشد عجب

چون سمیه زود زود گردی شهید راه یار

گاهی هاجر بودی و گاهی خدیجه ای عجب

دین آخوندی ترا داند چو طعمه یا شکار

 کور و کر آبستنت خواهند و بعدش مردنت

شان تو زیستن  نباشد بهر خود در روزگار

مهملاتی پوک و بی معنا فروشند پی به پی

یک دهان دارند گشاده بهر تکفیر و شعار

میوه ممنوعه کین را بکارند در بهشت

 مادر خود را نمایند متهم حوای پار

ریش بلعامی به کف با دام تزویر و ریا

مثل حربا بس ملایم با سموم و نیش مار


مفتیان قتل مردان معارف بوده اند

سهروردی ها و منصور ها برند بر روی دار

نوشته شده در شنبه 1392/01/10ساعت 3:19 توسط سید محمدفطرت (حسینی)| |

تو خود شهدی و شیرینی و شهدی در دهان داری

لبانی چون مسیحا و مسیحایی لبان داری

مرا جانی ست که پردازم بهای دیدن چشمت

نشانه گیر دل ما را  که از مژگان کمان داری

مرا گفتی که «سیمرغم به دنبالم سفر باید

سفر کن تا زمانی که درون تن روان داری 

بیا تا وحدت کل را بنا سازیم از این اجزا

زمان سرمدی را که درون این زمان داری

زمان وصل و معراج و تجلی ها به کف بنگر

چنین فرصت کجا یابی که اکنون این زمان داری

درونت خالق عرش و زمان سرمدی باشد

همانجا چشمه  ی کوثر به دورش صد جنان داری

درونت حنتی باشد ورای دوزخ وهمت

درونش طوبی عشق است و زیرش سایه بان داری

گهی در عرش و گه در فرش و گه در حس و گه غیبی

نه شرقی و نه غربی و مکان لا مکان داری

مشو مسحور این لحظه زمان باید به کف گیریم

درون خود خدا و هم زمین و آسمان داری

بیا فطرت به بام نیروانا تا وطن بینی

یکی بودای ایمن در درون بامیان داری

یکی فرهنگ الماسین و بی رنگ از تعصبها

که باشد مثل خورشیدی به دور خود عیان داری»

تو گفتی این سخن ها را بناگه رفتی از پیشم

ندانستم کجا رفتی کجاها تو مکان داری

به دنبالت همه روز و همه شام و سحر گشتم 

ندیدم آن جمالت را اگر چه صد نشان داری

بیا فطرت به کنج قلب خود آماده کن بزمش

ببینی حضرتش را در درون خود نهان داری

مگو سرگشته ی حور و پریی عابد و زاهد

درون قلب خود بنگر خدای بی نشان داری

ببینی کوه طوری را که موسی شد فراز او

ببینی آن انا الله ی که در لبها نهان داری

خلیلی را که بشکسته همه بتهای بتخانه

شده آماده آتش به تابوتش روان بینی 

میان آتش از جن و ملک هم دوزخ و جنت

رهیده از خلایق همزمان در گلستان بینی


نوشته شده در پنجشنبه 1392/01/08ساعت 13:50 توسط سید محمدفطرت (حسینی)| |

جمالش از همه سو آشکار است

درون عشق عشاقش شرار است

مکن باور خدا از تو برون است

و یا از مفتیان انتحار است

*

درونت چشمه کوثر خروشان

مبرهن هست این سخن از باده نوشان

خدای حور و جنت در درونت

مرو در کوچه جنت فروشان

*

شود آیا دگرباره در این خاک

برویی سربرآری سوی افلاک؟

خدا اکنون تجلی کرده در تو

بشو تسلیم عشقش مست و بیباک

*

حقوق آدمی باشد فرا گیر

در این دوره، به جز این خاک دلگیر

نگر آن خاک مولانا که از عرش

فرو افتاده است در دوزخ و قیر

*

ز «شوپنهاور» آمد این بیانم

که مخلوق خدا چیزی ندانم

تصورهای ما شد خالق و خلق

دل از افسون شان باید رهانم

*

مگو « ملا» بگو دزد تبه کار

و یا دیو سیه مست و سیه کار

بدستش دشنه و دینار و فتوا

ازو مردان آزاده سر دار

*

اگرچه ظاهرا از هم جداییم

به گوش هم بمانند صداییم

ولی در جذبه مستی و وحدت

همه امواجی از بحر خداییم

*

نگویم عشق و می گویم خدایی

در اعماف وجودم چون صدایی

ببر تا چشمه جوشان لاهوت

عبورم ده از این رنج جدایی

*

بیا انسان نو را آفرینیم

بهشت شادی و آسوده از بیم

رها کن قصه اهل شرایع

که اینان دوزخیانند و دژخیم

*

سرا پا گنج و از غفلت گداییم

از آن شهد سعادتها جداییم

گشا چشمان منصوری و بنگر

خدا در ما و ما نور خداییم

*

رفیقم آن خدای مهر و مهتاب

به جریان از تو چون آن کوثر ناب

درونت جنتی هست جاودانه

رباید از ملایک طاعت و خواب

*

رفیقم از فراز آسمانها

تو مهتابی برای این مکانها

امیدت چون ستار چون سحرگه

بتابد در شب وهم گمانها

*

مرا تو کوثری و زمزم نور

عچب نزدبک تز از جانی ولی دور

بدونت باغ دل یک دوزخ داغ

حضوزت هست بهشت و حضرت حور

*

مسیحای منی ای آسمانی

شبم از یاد تو رنگین کمانی

پیاپی می کشد آغوش وصلت

خیالت در دلم مانند مانی

*

دلم ابر است و ابر پاره پاره

ترا گم کرده ام امشب ستاره

مسیحا گونه سوی این شهیدت

بیا و ده مرا  جان دوباره

*

الا ای حامل  انوار قدسی

درونت هست خدای عرش و کرسی

همه عالم بود در بزم وحدت

همه مهمان یک بزم و عروسی

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/29ساعت 12:58 توسط سید محمدفطرت (حسینی)| |

کتاب عرفانی ( از راه تا راز)

اثر دکتر سید یحیی یثربی

دوستان عزیز!
چند روز قبل یک کتاب بسیار زیبا در تبیین و خلاصه اندیشه های عارفان خراسان زمین خواندم که کلی لذت بردم از عطار و مولانا و حلاج و بایزید و... همه و همه مطالب زیبا دارد و از عرفان بدون خدای سرخ پوستان هم دفاع کرده و به صورت صریح می گوید که خدا ذاتی است ورای اسم و درک ما و.... باید در مسیرش حرکت کرد و به تقلید و باورهای عوامانه نباید بسنده کرد و ..........
از راه تا راز
====
سيد يحيي يثربي، نويسنده كتاب به جاي استفاده از شيوه معمول و خشك تعريف عرفان و راه‌هاي رسيدن به خدا از شيوه داستان و روايت استفاده كرده است.
كتاب با داستان عجيبي شروع مي‌شود.
نويسنده به خانه دوستي مي‌رود و آنجا دفترچه‌اي با عنوان احضار ارواح مي‌بيند آن را مي‌خواند ولي چيزي سر در نمي‌آورد. شب زماني كه مي‌خواهد بخوابد نوري سبز را كنار ديوان حافظ مي‌بينيد و اين نور كم‌كم به هيئت درويشي در مي‌آيد. اين درويش شيخ اجل حافظ است!
اين داستان عجيب دستمايه كار نويسنده مي‌شود تا راه‌هاي سلوك را براي خواننده توضيح دهد. او همراه حافظ سفر مي‌كند از او سئوال مي‌پرسد .بيت‌هاي ديوان همراه حكايت‌هاي تاريخي و عرفاني توضيح داده مي‌شوند.
از راه تا راز 5 دفتر دارد كه 3 دفتر آن در جلد اول اين كتاب جمع شده‌اند.
دفتر اول آشنايي و شناخت نام دارد.
دفتر دوم به آغازينه‌هاي سلوك يعني وسوسه‌ها و نگراني‌ها مي‌پردازد.
در دفتر سوم آيين راه يعني مراحل و منازل سير و سلوك از زبان حافظ شرح داده مي‌شود.

تبیین برتری‌های عرفان اسلامی در اولین جلد از مجموعه «از راه تا راز» تالیف دکتر سید یحیی یثربی از سوی شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، وابسته به موسسه انتشارات امیرکبیر منتشر شد./
این کتاب با توجه به علاقه ایرانیان به عرفان و انتشار تعالیم مکتب‌های مختلف عرفانی در جامعه به رشته تحریر در آمده و به اثبات برتری همه جانبه عرفان اسلامی در مقایسه با عرفان‌های ملل و اقوام دیگر پرداخته است.

این کتاب با عنوان «از راه تا راز» در پنج دفتر تنظیم شده‌ و دفتر اول «آشنایی و شناخت» نام دارد، دفتر بعدی با عنوان «آغازینه‌های سلوک» به تشریح وسوسه‌ها و نگرانی‌های عرفان می پردازد.

سومین دفتر از این مجموعه با عنوان «آیین راه» مراحل و منازل سیر و سلوک عرفانی را ترسیم کرده و«یافته‌ها» چهارمین دفتر این مجموعه است که به تبیین حالات و مقالات عرفانی توجه دارد. در آخرین دفتر با نام «آدمی دیگر و عالمی دیگر» به مسائل بقای بعد از فنا، ولایت و خلافت توجه شده است.

از دکتر یثربی کتابهای «عرفان و شریعت»، «عرفان عملی در اسلام» و «قلعه و قلندر» در فروشگهای دفتر نشر معارف موجود و قابل تهیه است.
نوشته شده در چهارشنبه 1391/09/15ساعت 2:48 توسط سید محمدفطرت (حسینی)| |

ما و لیلة القدر معرفت علوی

1-  رمضان ماه مهمانی خداست

پیامبر اکرم ماه مبارک رمضان را ماه مهمانی خداوند معفرفی کرده است. عارف بزرگ اسلامی حضرت مولانای بلخ نیز هدف از روزه را وصول به سفره آسماانی و ملکوتی معرفت الهی معرفی می کند:

لب فروبند از طعام واز شراب

سوی خوان آسمانی کن شتاب

گرتواین انبان زنان خالی کنی

پرزگوهر هایی اجلالی کنی

2-  سفره ضیافت الهی؛ سفره معرفت است.

قرآن کریم می فرماید:<شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن هدی للناس...>؛ ماه رمضان ماهی است که در آن قرآن نازل شده است که این قرآن هدایت برای بشر است. هم  چنین در باره فلسفه روزه و صیام می فررماید: کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم لعلکم تتقون>؛ طبق این آیه شریفه هدف از روزه، رسیدن به گوهر قدسی تقوا است. و تقوی هم که محصول جهاد  اکبر و رهایی از دام تعلقات نفسانی و دنیوی است در پرتو معرفت داخل شدن قلب و عقل آدمی در بهشت اسماء و صفات الهی و تخلق به اخلاق ربوبی حاصل می شود.

3-  شب قدر شب اعتلای آدمی است.

شب قدر شب نزول قرآن است، شب مهمانی و ضیافت الهی بر سر سفره عقل و شهود است. پس شب قدر شب داخل شدن در کوی معرفت است و شبی است کهکه انسان زمینی و طبیعی و انسان ناسوتی تبدیل می شود به انسا ن ملکوتی و خدایی.شب  قدرشبی است که انسان ظلوم و جهول و هلوع تبدیل می شود به انسان <انی جاعل فی الارض خلیفة> و انسان <لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم>.

اتصال قلب با روح قدسی و الهام گرفتن بشر از فطرت خدایی واز غیب وجودی خویش که قرآن در باره آن می فرماید:<فالهمها فجورها و تقویها> و پیمودنن قوس صعودی در پرتو تخلیه از رذایل و اخلاقی و تحلیه فضایل، را عارفان شب قدر تفسیر کرده اند. شبی قدری که محور وجود آدمی را از خاک به سوی افلاک تغییر  می دهد چنین شب قدری از هززار ماه عبادت برتراست. . در پرتو چنین سلوکی فلب آمدی در فنای اسماءو صفات الهی ، رنگ خدایی گرفته و آئینه خدای نما گردیده و آدمی متخلق به اخلاق الهی شده و <نفخت فیه من روحی> که از روح خدا در او به ودیعت است، به مقام فعلیت می رسد.

رسد آدمی به جای که بجز خدا نبیند

تو ببین که تاچه حد است مقام آدمیت

طیران مرغ دیدی تو زپای بند شهوت

بدرآی تا ببینی طیران آدمیت

4-  علی شهید راه معرفت است.

علی(علیه السلام) از زمان نوجوانی به نبوت پیامبر اسلام ایمان آورد، او با ایمان آوردن خویش بزرگترین بت شکنی را قبل از همه مسلمین در آندوره اغازیده بود. همه فداکاری های آن حضرت از قبیل خوابیدن در بستر پیامبر در شب هجرت از مک و دفاع از حریم اسلام در غزوات و نیز همکاری و همدلی آن حضرت با خلفای راشدین، همه در راستای قوام شجره طیبه معرفت بوده است. شجره ای که درونمایه همه ادیان آسمانی است.

آن حضرت در زمان خلافتش هم بیشترین تلاشهارا از خود بروز داد تا معارف دینی و درونمایه و اهداف انسان ساز وجامعه ساز و وجدان پسنددین را برای دیگران بنمایاند. جنگهای هم که بر حضرتش تحمیل شد توسط کسانی بود اسلام را به صورت چند شعار و مناسک قشری و افراطی می دیدند و تعهدی به ابعاد انسانی و این جهانی دین نداشتند.

بطور نمونه خوارج همان مسلمانان قشری گرا، افراطی، دگم و متعصبینن بودند که  اسلام را در حد فهم کودکانه و ابتدایی و شعاری و احکام شرعی فرعی خلاصه می دیدند. اینان گرچه در ظاهر حافظان قران، نماز خوانان و شب زنده داران  و کسانی بودند که زانو های شان از کثرت سجود پینه بسته بودند. اما از اهداف قدسی دین که ملکوتی کردن انسان، اعتلای عقل و جان آدمی و بینای جامعه مبتنی بر عدالت و معرفت می باشد، بیگانه بودند.

آنان با ظاهر اسلام به جنگ باطن اسلام آمدند. و با سلاح تکفیر و تفسیق علیه ارمانهای الهی و نبوی و علوی دستبه طغیانگری زدند. حضرت علی (علیه السلام) بعد از متلاشی شدن ظاهری آنان فرمود: <<والله لقد فقأت عین الفتنة>>؛ سوگند به خدا من چشم فتنه را درآ وردم . جمله فوق اشاره دارد به خطیر بود مقابله با صورت گرایان و دگم اندیشان و متعصبان کور و تکفیری، کاری که از کسی ساخته نیست.

آخر الامر هم حضرتش در شب قدر توسط یکی ازبازماندگان همان خوارج، شربت شهادت نوشیدند و روح ملکوتی اش به جبروت اعلا مهمان جاودانه الهی شدند و از آن زمان کنون همه آزاد مردان تاریخ از سیره و آرمان حضرتش به عظمت و قداست یاد می کنند و  همه عارفان و فلاسفه اسلامی خودشان را بدون واسطه و با واسطه به آن حضرت می رسانند.

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا

که به ماسوا فکندی همه سایه ای همارا

دل اگر خدا شناسی همه دم رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدارا

 

با مطالعه در آثار و رفتار حضرتش به طور قطع می توان ادعا کرد که آن حضرت بیشترین تلاش را در جهت گسترش اسلام معرفتی و عقلانی داشتته اند.

بطورنمونه حضرت هدف از بعثت پیامبران را، برآنگنختن گنجینه های مدفون شده عقول آدمیان معرفی می نمایند.:<<بعث النبیین... لیثیروا دفائن العقول>>؛ خداوند پیامبران را برانگیخت تا آنان عقول آدمیان را بیدار کنند. حضرت در نهج البلاغه افکار بلند و دقیق و عمیق فلسفی و غرفانی را مطرح می نمایند. هم چنین در فرازی از خطبه متقین می فرمایند:<< و فی ازمان الفترات عباد ناجاهم

فی فکرهم و کلمهم فی ذات عقولهم  فاستصحبوا بنور الیقضة فی الاسماع و الابصارو الافئدة... یحسب القوم انهم خلطوا لقد خالطهم امر عظیم>>؛ در برهه های از زمانها، خداوند را بندگانیست اهل راز که خدائوند با آنان اسرار خود را در میان گذاشته و با فکر و جوهر عقل آنان سخن ها داشته و سپس آنان روشن می شوند با نور <<یقضة> و بیداری عرفانی در گوشها و چشمها و دلها... مردم آنان را دیوانه و آشفته می پندارند در حالی که اسرار عظیم الهی آنان را به خود مشغول کرده.

حضرتش درجای دیگر می فرماید:<<لوکشف الغطا ما ازدت یقینا>>؛ اگر پرده های ملکوتی و حجابهای نوری در بین خدا و خلق ازپیش چشمانم برداشته شود، باز چیزی بر یقین من افزوده نخواهد شد.

چه زیبا حضرت مولانای بلخ پیرامون حضرتش می فرماید:

از علی آموز اخلاص عمل

شیر حق را دان منزه از دغل

...راز بگشا ای علی مرتضی

ای پس از سوء القضا حسن القضاء

ای علی که جمله عقل و دیده ای

شمه ای واگو از آنچه دیده ایس

برای مولای پارسایان، امیر مومنان علی (علیه السلام) اگر ده ها یا صد ها وصف بر شمرند همه این اوصاف به یک هسته مرکزی بر می گردد و همه از آن هسته واحد سرچشمه گرفته است و آن <<عارف>> بودن حضرت است به معارف حقیقی نهفتهه در ادیان. گوهر معرفت گستری آن حضرت بود که حضرتش را در شجاعت، سخاوت، علم، نوعدوستی، عدالت، اخوت و همت و جوانمردی، فتوت، از همه برتری بخشیده و استثنایی کرده بود.  هم چنین خدا باوری و معرفت محوری حضرت را در امور اجتماعی،سیاسی عدلی ، قضایی، نسخه ای بی بدیل کرده بود تا جایی که گفته اند: <<قتل من شدت عدله...>> ؛ علی به دلیل عدالت محوری شدیدش  به شهادت رسید.

در این مقال به صراحت می توان گفت: علی(علیه السلام) شهدی راه معرفت شد. معرفت او نسبت به خداوند او را بی باک کرده و از ماسوا بریده بود. و شیفته حق و حقیقت و پروانه خدا و عمری محو در خدا بود. و آخر الامر هم در راه گسترش معرفت توسط دشمنان معرفت شربت شهادت نوشید.

عشق وافی است وافی می خرد

در حریف بی وفا می ننگرد

نتیجه ای که از این نوشتار می توان گرفت،‌ این است؛ ماه مبارک رمضان، ماه ضیافت عقل و جان آدمی بر خوان و سفره معرفت بوده و شب قدر هم شب وصول و برخورداری از این خوان و شب دگرگونی انسان می باشد. علی(علیه السلام) مرد بی همتای عالم عشق و عرفان و ذوب شده در رضای حضرت سبحان مهمان خاص  الخاص خداوند بوده و شهید راه معرفت هستند.

برما است که در راستای درک شب قدر و نیز آرمان های معرفتی علوی در ساحت فردی و اجتماعی سعی بلیغ و همت علی گونه نماییم.

نوشته شده در پنجشنبه 1391/05/26ساعت 13:32 توسط سید محمدفطرت (حسینی)| |

 

رمضان آمد و دیدار یاران

بهار عاشقی هم ابر و باران

عجب آغوش یار از من بود دور

شب قدر و شب شب زنده داران

***

علی را کی شناسند اهل تزویر

خوارج مشربان و اهل تکفیر

علی پاینده تر از جاودانه

خدا در زندگیش گشته تفسیر

***

مهدی و صلح کل:

بیا مهدی بیاور صلح کل را

نفسهای مسیح و روح گل را

نگر قرآن به دست انتحاری

نموده گم همه معنای «قل» را

***ا

 مسیحا:

بیا ای جان هستی و حقایق

بیاور شادی و روح دقایق

مسیحای منی ای نفس قدسی

بشو مرهم بر این زخم شقایق

***

 گوهرشاد بانو

به گوهرشاد بانو گفتم ای زن:

به زنهای وطن بارقه ی زن

تبسم کرد و گفت آن طالبان را

نگر با دشنه در هر کوی و برزن

***

گرد آفرید

کجا شد ای وطن نور و نویدت؟

چه شد آن رستم و گرد آفریدت؟

حدیث حضرت زرتشت و بلخی

دگر باره شود آیا جدیدت؟

***

شراب انتحار

شراب انتحاری نوش کردی

کلام آسمان پاپوش کردی

میان خون کشیدی میهنت را

به دستور شیاطین گوش کردی

***

دکان

تعصب با نقابی پوش کردی

چراغ معرفت خاموش کردی

دکانی را به نام دین گشودی

به دزدی عواطف جوش کردی

***

ویرانه

شرابی از تعصب نوش کردی

به آوای شیاطین گوش کردی

فتادی از مقام عرشیی خویش

در این ویرانه، دل مدهوش کردی

***

مسلمانان و اقبال لاهوری:

شبی پرسیدم از «اقبال لاهور»

بگو شرح بهشت و میوه و حور؟

بگفتا چون «کراچی» گشته اینجا

مسلمان «انتحاری» هست و مغرور

***

فتوا:

کشیدی شانه بر ریش بلندت

گشودی هر سویی دام و کمندت

تراشیدی خدایی طبق فتوا

خدا سازد جهنم را دو چندت

***

کمال!

تورم کرده فقه و قیل و قالش

کجا هست در و گوهر در جوالش؟

کمال شیخ ما ریش دراز است

خدایا کی بود مرگ و زوالش؟

***

چیستی جهاد:

جهادش معنی دیگر مرا داد

نه قتل و کشتن است و ظلم و بیداد

بدست آوردن آن «نیروانا» ست

که دل را می کند از غصه آزاد

***

مولانا و شمس

بیا چون حضرت بلخی سفر کن

به سمت آب و آیینه گذر کن

به کوی حضرت «شمسی» قدم نه

ز هست و بود خود صرف نظر کن

***

صلیبت

صلیبت چون مسیحا تک و تنها

ببر با خود برون از ما و من ها

حیات جاودانی بهر خود شو

مکن عادت میان این کفن ها

*****

کعبه دل

شبی رفتم به دربار خداوند

که نایافتم ترا از «زند» و «پازند»

جواب آمد: «کتاب ما دل تست»

مشو سرگشته ی آن گفته ی چند

***

مسجود ملایک

امید است پرتو صبح مذاهب

پر و بال عقول ما گشاید

کنیم بالاتر از جبریل پرواز

ملایک در سجود ما بیاید

بودا و نیروانا

شبی پرسیدم از بودا که استاد!

خدا بودی و یا مخلوق و ایجاد؟

تبسم کرد و گفت در «نیروانا»

بشر گردد خدا گون و پری زاد

***

صبح مذاهب

مسیحای منی ای مهربانم

بر افروز مشعل فیضت به جانم

ببینم پرتو صبح مذاهب

زده سر از بلند آرمانم

***

قله بابا

به بام قله بابا شدم من

از آنجا آسمانهای مفشن

فراتر رفتم از چشم ستاره

سرودم کرده بود هستی مزین

***

***

ابر مرد

ابر مردی دلیری آتشین گرد

قشون عالمی در چشم او خرد

کلامش از جهان دیگری بود

خدا گونه دلم را تا خدا برد

***

حکمت کجاست

شبی کردم تشکر از «فلاطون»

که جاری کردی حکمت مثل هامون

تبسم کرد و با تلخی مرا گفت:

بود حکمت چو زر در مشت قارون

***

گاندی

مهاتما گاندی را دیدم به خوابی

بگفتم در بهشت از چه کبابی؟

به تلخی گفت اینجا مسلم و سیک

بریزند از کف هم قطره آبی

***

خدای عاشقان و انتحاری:

به چشم دل نگرد هر کوچه هر کو

خدای عاشقان باشد فرا رو

خدای طالبان و انتحاری

ندارد نسبتی با خال و ابرو

***

جهنم

خلایق را بترسانی از آن یار

بود تسبیح و ریشت پیشه و کار

ندیدم یک جهنم چون جنابت

جهنم باشی ای شیخ گرفتار

 ***

بیدل

ز "بیدل" توشه های دل گرفتم

بدور از دیده ها منزل گرفتم

شب تاریک و بیم موج و گرداب

غزلهای ورا ساحل گرفتم

***

عهدالست

یکی از خون ما سیراب و مست است

یکی بالا و دیگر پست پست است

مسلمانان کجا شد آن تعهد؟

که می گوییم از آن «عهد الست» است

***

بیگانگی

در این دوره بریزند از خلایق

هزاران جوی خون با صد سلایق

همه بیگانه با روح طراوت

همه افتاده در بند و علایق

***

حاصل زندگی

مرا از زندگی جز غم چه حاصل

به جز اقیانوس ماتم چه حاصل

ز دریاهای عشق و ناز و نعمت

به جز یک قطره ی شبنم چه حاصل

***

غریق

همه عمرم به مثل باد بگذشت

گهی شاد و گهی ناشاد بگذشت

نفسهایم غریق بی صدا بود

بدون فرصت فریاد بگذشت

***

درد

مرا این غصه و درد وطن کشت

به مثل لاله های این چمن کشت

حریفم دردی بود از حد من بیش

مرا کشت و لیکن بی کفن کشت

***

مرگ

چو مرگ آمد لبانم شاد و خندان

شد از آسودگی رنج و زندان

خدایا حشر من کن بعد از این هم

به دنیای دیگر با جمع رندان

***

کابل

منم کابل شده بر باد تاراج

همان بلخی که هست غمگین و ناشاد

جلال الدین، جمال الدین من کو

که آرد محشر دوشینه در یاد

***

اوستاهای بلخ

چرا کابل گدای جاودان شد؟

بهارانش همانند خزان شد

اوستاهای بلخ و آیه هایش

چو نفرینی برای این زمان شد؟

***

طالبان

خدایا طالبان هست یا که طاعون

روان سازد به هر سو جویی از خون

به چنگ اجنبی باشد فسارش

فساری از فسانه یا که افسون

***

توحش

نگر دین خدا در چنگ طالب

شکستند قلب او در پای قالب

توحش را عجین آن نمودند

به لب دارند که :«ماییم جمع غالب»

***

مولانا

بیا چون حضرت بلخی سفر کن

به کوی آسمانیها گذر کن

درون شعله «شمسی» قدم نه

زمین و آسمان غرق شرر کن

***

خورشید

خورشید اسیر دام مردم نشود

مه آیینه­ ی کجی گژدم نشود

ای فطرت جانان بیا غرش کن

در همهمه­ ها جلوه حق گم نشود

***

انار

دلم برده به «کابل »عشق و یادت

که با «پغمان» یادت کرده عادت

انار «قندهار»ی گردم آندم

که بینم بر «مزار»م شوخ وشادت

***

ام البلاد

وطن «بودا»ی من ای «نیروانه»

«اهورا»ی منی ای جاودانه

دلم «ام البلاد» است از هوایت

تو «زرتشت» منی در این زمانه

***

برای غزنی:

وطن ای خطه­ ی شیران بیباک

چرا افتاده­ ی صد پاره بر خاک؟

بگو از محشر دیروز «غزنی»

شراب تازه ده از شاخه ی  تاک

 ***

غبار خاطرات:

چو برگ خسته در دستان بادم

ز خش خش های خود غمگین و شادم

غبار خاطراتم گم شود گم

کجا کی دیگری آرد به یادم؟

***

بت شکنی:

بیا تا زندگی افسانه سازیم

قمار عاشقی مردانه بازیم

چو ابراهیم تبر کوبیم به بت ها

جدا این کعبه از بتخانه سازیم

***

بلخ

طلوع مثنوی از  کوی بلخی

نسیم معنوی از بوی بلخی

ندیدم مثل «رابعه» به عالم

جهان در حیرت بانوی بلخی

***

توحید

رهایی بخش دل آوای توحید

طلوع آدمی از نای توحید

برو در جنگ آن فرعون نفست

ببین در طور جان موسای توحید

***

جادو

یکی آنسو یکی این سوی دنیا

همه مست اند ولی از بوی دنیا

بجز آن «نیروانا» کو نجاتی؟

و یا ابطال آن جادوی دنیا

***

فرزند وطن

وطن فرزند تو آواره هر سو

از آن عشاق پاکت یک اثر کو؟

شقایق یاسمن هایت کجا شد؟

تهی شد باغت از شمشاد و شب بو

***

وارث وطن

وطن! از بامیان و از هریوا

و از زرتشت و بلخ و یا اهورا

ندیدم وارثی جز طالبانت

که هست فرهنگ شان تاراج و یغما

***

رهایی

شکستم بند و زندان مذاهب

رسیدم در سحرگاه مکاتب

خدا را می توان گفتن«رهایی»

رهایی از سیاهی و معایب

***

غروب

شده دین منبع سود و تجارت

شعار و انتحار و عرف و عادت

غریبانه غروب آدمی را

کند خورشید تفتیده حکایت

***

تخم سربداران

چرا کابل شده در کام ماران

به مثل دوزخی بی باد و باران

یکی در انتحار و دیگری دزد

عجب خشکیده تخم سربداران

***

شهید ملی

جوانان وطن هر سو گریزان

درختان امید است برگ ریزان

شهید ملی ما وحدت ماست

ببین معلول و مجروح قسط و میزان

***

لاف خداوندی

تمام هست و بودت چون پر کاه

روی زین جا بدون فرصت آه

نبینی بار دیگر عرصه خاک

زنی لاف خداوندی چه کوتاه

***

ناصر خسرو

بدخشانا! کجا شد لعل نابت؟

حیات جاری از امواج آبت

مکرر کن حدیث مرد یمگان

که رویید از کف او آفتابت

***

غار یمگان

شدی مرتد به نزد قوم باعور

هریمن های در کف تیغ و ساتور

برو در خلوت آن غار یمگان

که خفاشان ندارند طاقت نور

***

یا لیت قومی...

نمود دنیا و لذات آزمونش

دل آزاده ی از خاک و خونش

درون غار یمگان با خداوند

شنو «یالیت قومی یعلمون»ش

***

تنها

بیا مثل علی تهای تنها

رویم از کوفه ی این ما و من ها

به گوش دل سرود عرشی باید

سرود روشنی بخش چمن ها

***

سکه محبت

محبت سکه های سالکان است

ندا و هاتقی از آسمان است

مپرس از حال دقیانوس و کیشش

که دانای رموزش کهفیان است

***

یوسف

برادرها که یوسف ناشناسند

پیاپی سیم و زر را در سپاسند

ببین یوسف ز شاهی تا خدا رفت

برادرها هنوز پیش لباسند

***

یاد

مرا از بعد مرگم می کنی یاد

بیا اینک نما دلهای ما شاد

گواهند استخوان و رگ رگ ما

که از شوق تو هستیم مست و آباد

***

حضرت مانی

الا «مانی» خدای نقش و ناقور

به کلکت مهر و اما ملت کور

مکن نقشی که کردند نقشه ات را

درونت پر ز کاه در جند شاپور

***

زنان

زنان ما شدند در ظلمت قیر

جوانه های هستی شان همه پیر

 از آن بلقیس و مریم ها  اثر کو؟

به هر سو بنگریم یک جمع دلگیر

***

نگار

نگارا! روزگاری زنده بودم

گهی شیدا و گه جوینده بودم

تو در زلفت نهان و من  دل شب

به یادت چون سحر تابنده بودم

***

من همانم

خدا یارت شود یار نهانم

بریدی رگ رگ قلب و روانم

اگر چه بیخیالی بی مروت

همانا من همانم من همانم

***

تجلی

تجلی کن به کوه و دشت جانم

بزن صاعقه در طور نهانم

نترسم از هجوم تیغ شبها

که آوایت کشد در کهکشانم

***

هیزم

نمی دانم که دیرم یا که زودم

در این وحشت سرا همرنگ دودم

به کام شعله ها چون هیزم تر

به تلخی صرف شد بود و نبودم؟

***

سیل

بیا از دشت من لاله بر آور

ز حلق خسته ام ناله بر آور

فرست سیل خروشان خودت را

اگر باران نشد ژاله بر آور

***

جنون آسمانی

نه رستاخیز طور و نه شبانی

شده گم نغمه های آسمانی

بیا گشتی زنیم در دشت معنا

به یاد آن جنون آسمانی

***

البرکامو

به آلبرکامو گفتم ای خردمند

بگو بر قلب من یک نکته و پند

بگوشم گفت: آیین محبت

بود رمز رهایی از همه بند

***

خمار چشم شهلایت منم

به دام زلف زیبایت منم

کجا بیرون شوم از کشور تو

اسیر مرز و ویزایت منم

٬٬٬

به یاد اغوشت دارم زبانه

تویی آن میهن من ای یگانه

به مثل عمر من حسرت سرایی

شکسته تاج و تختت این زمانه

***

غروب

گهی صحرا و گاهی باغ بودم

قرین بلبلان و زاغ و بودم

به امبد طلوعی عمر من شد

همیشه در غروب و داغ بودم

***

به صحراها دویدم تک و تنها

جوانی بود و باران و چمن ها

یکی مرد خدا را دیده بودم

میان دشت و باغ و یاسمنها

***

خروش سینه حافظ کجا رفت

بسا شاعر فقیر و بی نوا رفت

سرایم از مقام شمس و بلخی

نگویم از دلم نور خدا رفت

***

مسیحای دلم با من سخن گو

خدا گونه علاج این وطن گو

بیاور در معابد روح حق را

رموز زندگی را با کفن گو

***

نوشتم نام تو با نور خورشید

به هر سو جاری شد دریای امید

برای حدف نامت شب همه سوخت

درخشید نام تو تا مرز جاوید

***

کجا شعری که شبهایم بسوزد

شموس نو به گیتی برفروزد

بگیرد راه مولانای بلخی

به آب خامه ام آتش بدوزد

***

امید است هاتف معنا بیاید

بیاید بال و پرهایش گشاید

ببینیم جهره آیینه گونش

سرود اسمانی می سراید

***

 کو آن عقل رها از چون و از چند؟

نشد مرغی فراز آن دماوند

بگو حرفت به جمع خاصی

نمودند جاده ی عام ترا بند

***

 سیل

ببین این سیل مواج فراگیر

درون دره اشیا سرازیر

 تمام هستی ات در ککام امواج

نگر یعنی دم دیگر شود دیر

***

تمام غنچه هایت ای وطن مرد

و باغ ارزویت یکسر افسرد

بیا با من بگو درد دلت را

نگوید با خودش آن سینه را برد 

***

بیا دستان خود اریم به یکبار

برای خود نماییم میوه و بار

برای خود شویم هم خالق و خلق

کجا کی دیگری بر ما کند کار؟

***

بخوان «ان تتقو الله» را دگر بار

تفحص کن میان سر و اسرار

بجو ایمان عالمتاب روشن

که حق اعطا کند از بهر ابرار

***

سرافیلم ولی مانند مورم

هزاران محشر و هم نفخ صورم

به تنهایی یکی لشکر مرا هست

چرا که ذره ی ار عرش نورم

***

عجب من روزگاری زنده بودم

شب و روزی تو را جوینده بودم

جوانی بود و من شبهای تنها

چو دامان سحر تابنده بودم

***

ببین امواج غم را در تراکم

سیاهی ها دمادم در تلاطم

هوس ها شد حجاب بینش ما

گرفته چشم دلها را تراخم

***

جنابا ما جدل سازان اوییم

از او غافل بدل سازان اوییم

تعصب را اگر از خود کنیم دور

ببینیم حضرتش را روبروییم

***

بکن آن خاک پای استرانم

ولی از جمع عشاقت مرانم

بیا زنجیر جهلم را بریزان

ببینم جلوه ی از بیکرانم

***

پریان می دوند هر سوی عالم

که بینند صورت زیبای آدم

ولی آن آدم آزاده خو را

نمودم من به چاه غصه و غم

***

نشانم ده ره عشق و کمالم

از آن غمزه بده ذوق وصالم

بدران پرده چشمم که بینم

سرا پا جلوه گاه دو الجلالم

***

نپرسد کس چه گشتم یا که بودم

و یا از چه سراید این سرودم

پرستم بعد از این تنهایی ها را

که عمری بین این مردم غنودم

***

خدایا روز و شب من شرمگینم

ز خود اشفته و دل آتشینم

ندیدم یوسفم را در همه عمر

چو یعقوب از پیش حسرت گزینم

***

همه نوباوه پیغمبرانیم

صدا و نغمه های بیکرانیم

نگیرد رنگ اهریمن دل ما

گهی وحی و گهی افرشتگانیم

***

 بدستم فانوس و هر سو دوانم

درون کوچه های پر فغانم

به دنبال « دیوژن» می دویدم

به ناگه شد برهنه استخوانم

***

بگو ای «سهروردی» مرد روشن

از آن فردوس کفر آمیز گلشن

از آن اشراق دوزخسوز دل ها

که دیدم جنت زاهد به گلخن

***

دو بیتی گر نمی بود پس چه بودم

که تاریک و سیه همرنگ دودم

خدایا وحی دل را کن حواله

مبادا یک شود بود و نبودم

***

بیا ای خضر معنی در دل ما

به انگشتت نشان ده محمل ما

بیا بنگر به دریاهای وحشت

شده گم کشتی ها و ساحل ما

***

 بگو از خاطرات روز و شب ها

از آن صحرای نور و تاب و تب ها

از آن سیمرغ و زال معرفت گو

که وصف او نیاید روی لب ها

 ***

کجا شد ان صفا و شوق پرواز

که کامت را کند دریایی از راز

قفس بشکن رها شو از همه غم

ببین آزدگی و عشق و اعجاز

***

مسلمان مست نام کفر و دین است

بگیرد صورت و گوید همین است

دیگر افسانه می داند سرودی

که برتر از بهشت و حور عین است

***

نبرد ره کس درون عشق پاکی

همه سر در لحاف مشت  خاکی

خدایا کی یکی مشعل بیارد

بمانند «  پرومته » سینه چاکی

***

سرودش می کنی سر مست و سر حال

به روز امتحانش می شوی لال

کجا این ادعا آید به کارت

که وحشت ها بریزاند پر و بال

***

نشانم ده تو اخلاق خدایی

پر و بال هماگون و خدایی

فراوان گفتی ای شیخ از بهشتت

کو معراج تو و بال رهایی؟

***

بگو ای خواهرم از زهره ی دل

از آن مریم از ان روح فضایل

به مثل هدهد ای بلقیس برگو

خبرها از سلیمان منازل

***

بیا دانشگهم در گل بنا کن

گل رخسار خود دانشسرا کن

به زلف خود مرا بر دار بنما

............

***

 بیا ای نازنین با ما سخن گو

از آغوش بهشت و از عدن گو

لبانت کوثر و ما کشتگانت

کلامی با شهید بی کفن گو

***

 

از غفلت خویش گذر کن یارا

وانگه به لب جام نظر کن یارا

خواهی شوی بر خلق خورشیدی

از دام و دد و  خویش حذر کن یارا

 ***

اشفته

دل از طعنه ی خلق به آزار آمد

آشفته ی  هر کوچه و بازار آمد

آن دم که خراباتی شدم بیدل هم

همصنفی این شوریده ی زار امد

***

شرر

چندی میان خلق سفرها کردم

بر هر کهنه و نوی رها کردم

آخر چو خلیل تیشه به هر بت کفتم

غافل از این که چه شررها کردم

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/04/12ساعت 19:40 توسط سید محمدفطرت (حسینی)| |

مصرف گوجه فرنگی حرام اعلام شد
خرفت سازی و عقبگرایی کم هنری نیست آن هم در جهان اسلام . گوجه فرنگی بجای پرستش خداوند، صلیب را می پرستد بنابراین خوردن گوجه فرنگی حرام است.

به گزارش سرویس دینی جام نیوز، یک گروه در مصر که به گروه اتحادیه اسلامی مردم مصر مشهور است، ادعا نمود که گوجه فرنگی مسیحی است، بنابراین خوردن آن برای مسلمانان حرام است.

 


این گروه با گذاشتن عکسی از گوجه فرنگی در صفحه فیس بوک خود، نوشتند: «گوجه فرنگی مسیحی است چرا که وقتی گوجه فرنگی را بطور عمودی برش می دهیم، در وسط آن یک صلیب می بینیم بنابراین گوجه فرنگی بجای پرستش خداوند، صلیب را می پرستد. صلیبی که بجای خداوند واحد به وجود 3 خدا معتقد است. بنابراین خوردن گوجه فرنگی حرام است.»

 


در پی انتشار این عکس، بیش از سه هزار نفر از کاربران فیس بوک با درج مطالب خود در پایین عکس، اعتراض خود را بیان داشتند.
در نتیجه مخالفت بسیار سریع کاربران اینترنت با چنین تعبیر و تفسیری، رهبران این گروه بلافاصله گام پس نهاده و نوشتند: «ما نگفتیم که گوجه فرنگی نخورید. ما گفتیم گوجه فرنگی را به شکلی که در وسط آن تصویر صلیب نمایان شود، نبرید.»/ shia-news
429
 برای اطلاع از اخبار دینی اینجا را کلیک کنید.

نوشته شده در یکشنبه 1391/04/11ساعت 0:5 توسط سید محمدفطرت (حسینی)| |

تحجر و تعصب و تفکر انحصار طلبی: 

 

متاسفانه در جوامع اسلامی ما اين تعصب رو در برخي فرقه ها مي بينيم، اينها به نام اسلام، در لواي تعصب، در حقيقت يك سري جمودها، ارتجاع ها، خشك مقدسي ها، سختگيري هاي بي مورد و شكاكيت خودشان را ارضاء مي كنند خُب اين تعصب بي جا هست. تعصب و غيرت بي جا هيچ نفعي ندارد، مگر نتیجه معکوس گرفتن. اگر خارج از آن حدي كه دین (ع) دستور داده ، تعصب به خرج بدهيم ، باعث خدشه دار شدن عفاف خود و خانواده مي شويم . مثلا دختر را تا مثلا 15 سالگي مي تواني كنترل كني، بعدش مثل يك فنر فشرده مي شود، به محض اينكه در جامعه سايه برادر و پدر را بالاي سرش نديد ، عوض می شود. اينقدر مثلا نسبت به برداشتهای خود از دین و یا ناموست تعصب داشتي كه يادت رفته كه : بابا ! تعصب سرجایش، اما مثلا اين ناموس به ترحم و محبت هم نياز دارد. اگر تو به دخترت محبت نكني ،‌ مطمئن باش در بیرون دنبال محبت مي گردد . همين طور نسبت به پسر. حالا دختر را مثال مي زنم براي اين هست كه در جامعه ما فشار بر دختر بیشتر بوده و جنس زن حساستر است. پس اين تعصب خانوادگي غلط است. گاهی به غلط اسم تعصب خانوادگي و قومی و زبانی را ما «تعصب دینی» مي گذاريم. در حالی که تعصب دینی، ریشه در عقلانیت و شهود و محبت و آزادي خواهی و کمال طلبی و فهم درست از روحیات و نیازهای طبیعی بشر و . . . دارد که هر كدام در جاي خودش باید استفاده بشود. اسلام به متعصبین می گوید:«در امورات دینی مواظب باش از آن طرف بام نيوفتي!».

از مهمترین عواملی که زمینه تعصبات را در آدمی فراهم می آورد و او را به رفتارهای زشت و ناپسند و بی عدالتی سوق می دهد، تفکر انحصار طلبی است. افرادی بر این باورند که آنان تنها می توانند به درجاتی از علم و دانش و یا مقاماتی انسانی دست یابند. و این توان و ظرفیت از عهده دیگران خارج است. هرکسی که گمان می کند حق را یافته و تنها اوست که از این ظرفیت و توان برخوردار است و یا این حقیقت تنها در اندیشه و روش و منش اوست، گرفتار تعصب می شود و دیگر بر حقایق گوش نمی سپارد و حاضر به تغییر بینش و منش و کنش خویش نمی شود.
قرآن با اشاره به تفکر انحصار طلبی یهودیان و مسیحیان که حق را تنها ازآن خود می دانستند به آنان هشدار می دهد که همین تفکر نادرست موجب شده است که تعصب بی جا ورزند و حاضر به شنیدن و پذیرش آیات وحیانی قرآن و اسلام نگردند. (بقره آیه ۱۳۵ و آل عمران آیه ۷۲ و ۷۳)

بردباری سلاح مبارزه با تعصب
یکی از کاربردی ترین و کارآمدترین سلاح ها برای مبارزه با هرگونه تعصب های جاهلانه، بهره گیری از آرامش و بردباری است. قرآن به مومنان پیشنهاد می کند که برای مبارزه با تعصبات جاهلی می بایست از این سلاح به خوبی بهره گیرند. پیامبر (ص) و مومنان برای مبارزه با تعصبات جاهلی با بهره گیری از سلاح آرامش و بردباری توانستند اندیشه ها و تعصبات جاهلی را در جامعه قرآنی مدینه در دوره حکومت خویش ریشه کن کنند.(فتح آیه ۲۶) تعصب منحصر به منحرفان نيست و تنها در حمايت نا حق از ستمگران حادث نمي شود ، مؤمنين نيز ممكن است در حمايت بر حق از مظلومان مرتكب تندروي و شدت عمل شوند ( همه درگيري هاي مظلومان با ظالمان الزاماً بر سر حق نيست و چه بسا امري شخصي باشد)

.

 

متعصبین به ویژگی­های زیر متهم شده­اند:

1-­­ رابطه­گرایی: متعصبین  همگان را به خودی و غیر خودی تقسیم می کنند.

2-­­ عقیده­پرستی: متعصب همه چیز را فدای عقیده­اش می کند. و بیش از این دغدغه حقیقت را داشته باشد، دغدغه عقیده اش را دارد.

3- نقد ناپذیری: متعثب در برابر هر انتقادی به دفاع بر می خیزد. متعصب یکبار می آموزد و یک عمر تکرار می کند.

4- مطلق­گرایی: نسبیت در قاموس متعصب وجود ندارد. هر اندیشه را یا صد در صد نا درست می داند و کاملا سیاه و یا صد در صد درست و سفید. آنان عیب می توانند برشمرند ولی هیچگاه خوبی یک چیز را نمی توانند موافقت کنند و در فرهنگ­شان این شعر حافظ معنی ندارد:

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

5- جزمگرایی: شک در نزد متعصب عین کفر است و ناشی از شبهه. در نزد موضوعی به نام جدلی الطرفین وجود ندارد.

6- انحصارگرایی: متعصب می پندارد که حقیقت در انحصار اوست. و خود را میزان حق و حقیقت می پندارد و همه را در قبضه خویش می خواهد.

7- دشمن­تراشی: متعصب همواره مخالف خود را دشمن و نابود کننده خود می پندارد. و موافقت نکردن را دلیل مخالفت دانسته و معتقد هست هرکه با ما نیست علیه ما هست.

8- خشونت­گرایی: متعصبی که موارد فوق را در خود داشته باشد در مقابل حریف خویش دست به خشونت میزند و فقط با موافق مرافق است و لا غیر.

 

نوشته شده در جمعه 1391/04/09ساعت 2:16 توسط سید محمدفطرت (حسینی)| |

آیا اسلام دین خشونت هست؟

در درازای تاریخ اسلام ما همواره دو چهره از اسلام را می بینیم که یکی رحمت و برکت و نوعدوستی را علم میکند و دیگری خشونت.. رویکرد فقیهانه به دین خروجی اش خشونت و دگم اندیشی می باشد و دیگری رویکرد معرفتی به دین که در فلسفه و عرفان متجلی می شود  در این رویکرد مهرورزی و ارجگذاری انسان تجلی کرده است..

لَا إِکْرَاهَ فِي الدِّينِ  قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ  فَمَنْ يَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ(256، بقره).

“اجباري در قبول دين نيست. زيرا که خداوند راه هدايت و ايمان را از راه گمراهي و کفر تبيين کرده است. آن کس که راه سرکشي نرود و ايمان به خداوند داشته باشد بي ترديد به عقيده محکم و وثيق چنگ انداخته است که زوالي در آن نيست. و خداوند شنوا و دانا است”. قران کريم کلام خداوند است که بر قلب مبارک پيامبر رحمت حضرت محمد مصطفي(ص) نازل شده است. اين کتاب الهي و شريف مهمترين منبع احکام و انديشه معنوي و اجتماعي مسلمانان است. و پيام قدسي آن براي همه زمانها و همه مکانها است.

از معجزات کلام الله مجيد آن است که  گزاره هاي بسيار عميق فلسفي، اجتماعي و عرفاني را در جملاتي کوتاه نازل کرده است. ازادي انديشه يکي از مهمترين مسائل حوزه فلسفه سياسي است که از سقراط تا آيزيا برلين از اوستا تا قرآن بدان پرداخته شده است. از اين آيه شريفه در کلام الله مجيد اصول آزادي انديشه به قرار ذيل استنتاج ميشود:

   اين آيه يکي از آياتي است که دلالت مي‏کند بر اينکه مبنا و اساس دين اسلام شمشير و خون نيست ، و اکراه و زور را در قبول کردن دين تجويز نکرده است. دين مقدس اسلام براي انتخاب دين  قاعده وقانون وضع نموده است که بنياد اين قانون در( آيه : 256  سوره بقره) با ظرافت خاص بيان يافته است :پروردگار در اين آيه مي فرمايد :اجبار واکراهي در  قبول دين  نيست، چراکه هدايت وکمال از گمراهي مشخص شده است.   

    ايمان يک عقد، وپيمان والتزام قلبي ودروني است که انسان با اختيار خود آن را مي پذيرد. بدينسان اسلام  ايمان اجباري را  قبول ندارد. آزادي يک مفهوم اساسي و غيرقابل تحويل به ديگر مفاهيم است. آزادي قاعده اي عام است. آزادي از اصول اوليه “ذاتي” حقوق بشر است. آزادي يکي از مقومه هاي ذات[1]، هويت، تمايز و تشخص بشر بمثابه بشر است و حد فارق و فصل[2] او از انواع ديگر موجودات از فرشتگان تا جمادات است.

    علامه طباطبايي ذيل اين آيه در تفسير الميزان فرموده اند که: در جمله : لا اکراه في الدين ، دين اجباري نفي شده است ، چون دين عبارت است از يک سلسله معارف علمي که معارفي عملي به دنبال دارد ، و جامع همه آن معارف ، يک کلمه است و آن عبارت است از اعتقادات ، و اعتقاد و ايمان هم از امور قلبي است که اکراهو اجبار در آن راه ندارد ، چون کاربرد اکراه تنها در اعمال ظاهري است ، که عبارت است از حرکاتي مادي و بدني ( مکانيکي ) ، و اما اعتقاد قلبي براي خود ، علل و اسباب ديگري از سنخ خود اعتقاد و ادراک دارد و محال است که مثلا جهل ، علم را نتيجه دهد ، و يا مقدمات غير علمي ، تصديقي علمي را بزايد .

    خداوند راه هدايت و ايمان را از راه گمراهي و کفر تبيين کرده است.

    خداوند راه خير و اعتدال را از راه خطا و گناه تبيين کرده است.

    کفر به طاغوت و ايمان به خداوند در تقابل انتاگونيستي با يکديگرند.

    ايمان محکم و وثيق به خداوند راه استوار نجات و رستگاري بشريت است.

    ايمان محکم و وثيق، انقطاع و زوال ندارد.

1- بعضي ويژگي هاي ذاتي تمام هويت مفهوم را شامل مي شود مانند انسان بودن که ذاتي انسان است و همه وجود او را شامل مي شوديعني نوع انساني را مشخص مي کند.

         2- برخي ويژگي هاي ذاتي، جزيي از ذات و مفهوم هستند و مشترک بين چند مفهوم هستند مانند حيوانيت براي انسان است که جزيي از وجود انسان است و مشترک بين انسان و ديگر حيوانات است. در حقيقت اين ويژگي ها جنس يک موجود را مشخص مي کنند.

         3- برخي ويژگي هاي ذاتي، اختصاص به يک مفهوم دارند مانند آزاد بودن براي انسان که ذاتي انسان است و در عين حال مخصوص انسان است و او را از بقيه موجودات جدا مي کند. يعني ملاک  جدا کننده انسان از بقيه موجودات است به اين نوع ويژگي هاي ذاتي فصل گويند.

اسلام دين بيش از يك ميليارد نفر از انسان ها در سراسر دنياست كه نژاد ها و فرهنگ ها و شرايط سياسي - اقتصادي گوناگوني دارند جزم گرا، مذهبي، سكولار، سوسياليست، محافظه كار، اصلاح طلب، بنيادگرا و ده ها صفت ديگر را مي توان به يك مسلمان نسبت داد. در داخل و ميان مسلمانان شاخه ها و تقسيم بندي هاي بسياري وجود دارد. بنابراين تنوع در هويت مسلمانان بسيار بيش از فهم ساده ي غربي ها از اسلام و ايمان است. (ص 2) در اسلام مانند يهوديت و مسيحيت ارزش ها و رفتار ها و مباحث صلح آميز بسياري وجود دارد. اما در حال حاضر در دنياي غرب فقط روي مفهوم جهاد و برخي جنبه هاي خشونت آميز اسلام تأكيد مي شود. (ص 6) از زمان وقوع حادثه ي يازده سپتامبر به طور روز افزوني تروريسم و خشونت را به اسلام و مسلمانان نسبت مي دهند و در واقع معتقدند همه ي گروه هاي اسلامي باور به اعمال خشونت آميز دارند، مگر آن كه خلاف آن ثابت شود. به علاوه اسلام به طور روز افزوني به عنوان آنتي تزي براي نظم نوين جهاني مطرح شده و تروريسم اسلامي را واكنش مسلمانان به مدرنيته ي غربي و جهاني شدن عنوان مي كنند. به هر حال اين كتاب تلاش مي كند بدون ورود به مباحث عيني و جزئيات خشونت ها و اقدامات گروه هاي اسلامي در افغانستان، عراق، چچن، الجزاير و ... به اموري نظري و تئوريك بپردازد.

تاسيس دولت در مدينه توسط پيامبر اسلام با توجه به فرهنگ و شرايط آن روز جهان عرب اقدامي خشونت آميز نبوده است. با توجه به پيماني كه پيامبر در ابتداي ورود به مدينه با قبايل مختلف و با اقليت هاي ديني اهل كتاب منعقد كرد مبناي حكومت اسلامي بر اجماع و صلح بود نه بر نزاع و جنگ.
- صرف نظر از اختلافات شيعيان و اهل سنت در شكل حكومت، به دنبال تشكيل خلافت به عنوان شكل دولت اسلامي بعد از پيامبر اسلام، استفاده از زور و خشونت، امري كنترل شده بود و خليفه، ملزم به رعايت شريعت و قانون الهي بود.
- اصل جهاد در اسلام، مطابق فرهنگ و آداب جنگ و صلح در جهان آن روز، بيشتر مربوط به دفاع از مرز ها به كار رفته و طبق اصول و قوانين خاصي به كار مي رفت. خشونت كور و قتل و غارت در اسلام وجود نداشته است. (ص 43)
- بن لادن را نبايد نماينده ي اسلام مدرن و اسلام گرايي دانست. چنين افرادي، يك اقليت كوچك و كم طرفدارند كه رسانه ها، آن ها را بسيار بزرگ كرده اند.

بعد از ماجراي يازده سپتامبر، اقدامات محدود كننده بسياري عليه مسلمانان در غرب انجام شده و قوانين متعددي براي محدود كردن مهاجران مسلمان وضع شده است. اين اعمال باعث شده كه بسياري از مردم غرب نيز از مسلمانان، احساس تهديد و ترس كرده و خواهان برخورد با آنان باشند. تبليغات بي رويه ي رسانه ها و ساختن فيلم هاي متعدد عليه مسلمان ها، اين گونه مشكلات را دو چندان كرده است. در اين ميان، مبارزات اصيل مسلمانان براي احقاق حقوق خودشان، كه بر ضد بي عدالتي ها، مبارزه با روند استعمار و استثمار غربي و ديكتاتور هاي موجود در كشور هايشان بوده، تحت الشعاع چنين تبليغاتي قرار گرفته است.

موج بمب گذاري هاي شهادت طلبانه ي مبارزان فلسطيني (60 مورد بين سال هاي 2000 تا 2002)
و نمونه هاي متعدد ديگري كه توسط القاعده در عراق، افغانستان و ساير مناطق انجام شده، باعث شده كه امروزه اين پديده، ارتباط بسياري با مسلمانان داشته باشد. به اين ترتيب، تشكيل علني گروه هاي شهادت طلبي در مناطقي چون فلسطين، عراق، ايران، چچن، جامو و كشمير و ... بسيار چشمگير است. علي رغم همه ي اين مسائل، نبايد فراموش كرد علماي مسلمان در خصوص اين نوع عمليات، خصوصاً در برخورد با شهروندان بي گناه، اجماع نداشته و در مواردي صراحتاً، آن را نهي كرده اند.

درباره نسبت اسلام و خشونت چند مطلب ضروری باید بیان شود. اسلام تاریخ بشریت را با پیدایش انسان و بهشت آغاز میکند. سپس آزادیخواهی او آغاز میشود و انسان، خوشبختی و آرامش را در مقابل مسئولیت و آزادی از دست میدهد. خشونت انسان علیه انسان از همان ابتدای خلقت بدرقه کننده راه رنج  اوبسوی سعادت ابدی است. بین فرزندان آدم، هابیل و قابیل نزاع رخ میدهد و هنگامیکه هابیل از قصد قابیل برای کشتن او مطلع میشود، میگوید: »اگر تو دست خودرا برای کشتن من بشوی من دراز کنی، من دستم را برای کشتن تو پیش نخواهم آورد، زیرا من از خدا ی واحد که خدای جهانیان است میترسم.« (مائده، آیه ٢۹) وقران از این قتل چنین نتیجه گیری میکند: »اگر انسانی انسانی را بکشد، بدون اینکه قصاص کرده و یا مقتول فساد به پا کرده باشد، چنین است که گویا همه انسانها را کشته است و اگرکسی انسانی را زنده نگه دارد، چنین است که به همه انسانها حیات بخشیده و آنها را زنده کرده است.« (آیه ٣٣) همین دو مورد، یعنی قتل عمد و فساد در زمین تا آخر قرآن به عنوان تنها موارد اعدام باقی می مانند و چیزی به آن اضافه نمیشود. در آیه بعد به تفصیل جزای کسانی که با خدا و پیامبر جنگیده و فساد بپا میکنند نام برده میشود ولی در آخر آیه میخوانیم: »اگر قبل از اینکه شما بر آنها مسلط شوید، به راه راست بازگشتند، بدانید که خدا مهربان و بخشنده است.«

 سعادت در انحصار مسلمانان نیست

هدف حضرت موسی نجات قوم بنی اسرائیل از مصر و رساندن آنها به سرزمین موعود بود و خدای تورات خودرا به کرات خدای یک قوم، آنهم قوم بنی اسرائیل میداند. حضرت عیسی این تعلق قومی را از بین برد و اصل را بر تعلق دینی بدون وابستگی قومی نهاد، بنا براین از قوم مداری به دین مداری عبور کرد، ولی انحصار دینی را جانشین انحصار قومی نمود. مسیحیت نه تنها در انجیل، بلکه در تمام دوره  رشد و توسعه ی خود هرگز حاضرنشد، دین دیگری را در کنارخود برحق بداند.

اسلام یک قدم از یهودیت و مسیحیت فرا تر رفته و حقانیت دو دین آسمانی قبل از خود را از همان ابتدا به رسمیت شناخت.  بنا براین از انحصار دینی به انحصار عقیدتی (اعتقاد به خدای واحد) رسید: سعادت طبق قرآن همه کسانی میشود که به خدای واحد اعتقاد دارند.  قرآن با جمله سپاس خداوند واحد را که خدای همه جهانیان است.   شروع و با  باسوره ناس خاتمه می یابد که در آن سخن  ازخدای همه انسانها است. این نه خدای قوم عرب و نه خدای دین اسلام است، بلکه به عنوان نیروی قهاری است که در جهان و تاریخ و خلقت نفوذ میکند.

یهودیت و مسیحیت با خود هرکدام نامهایی برای خدای خود آوردند: یهوه خدای قوم یهود است و این تنها خدای مسیحیت است که در پدر و پسر و روح القدس تجلی میکند. ولی اسلام خود را آورنده الله نمیداند، بلکه اورا ازلی و ابدی شناخته و خدای همه اقوام وملت ها میداند. همین جهانشمولی و شکستن مرزهای قومی و ملی بود که پیشرفت سریع اسلام را میسر نمود. هیچکدام از کشور های فتح شده این احساس را نداشتند که مجبور به عبادت خدای اعراب شده اند. اسلام تنها دینی است که نامش نه به یک قوم (یهودیت) و نه به بنیانگذارآن (مسیحیت، آئین زردشت، بودیسم) برمیگردد، بلکه معنی آن تسلیم در برابر یک قدرت واحد است. درکتاب های قدیمی آلمانی به تبعیت از مسیحیت مسلمانانرا محمدی  معرفی میکردند که کم کم کلمه مسلمان جانشین آن شد.

این موضوع که اسلام باوجود اعتقاد به کامل بودن خود، به رستگار شدن اهل کتاب نیز اعتقاد دارد، درتاریخ ادیان امری کاملاً جدید و نقطه عطفی است در تکامل انسان و درک او ازخدا و مذهب.

قرآن اعتقاد دارد که اهل کتاب نیز با پیروی صادقانه از دین خود سعادتمند خواهند شد. در سوره آل عمران از مسلمانان به عنوان »بهترین امت« نام برده میشود، ولی این بر اساس تعلق قومی و مذهبی شان نیست و مانند بنی اسرائیل قومی برگزیده نیستند، بلکه به این جهت است که مردم را به خیر دعوت کرده و از راه شر باز میدارند (آل عمران، ۱۱۱) ، ولی این تنها خاص مسلمانان نیست: »اهل کتاب همه مثل هم نیستند. درمیان اهل کتاب کسانی هستند که به قول خود پایبندند، شبها نام خدای واحد را بر زبان داشته و در برابر او سجده میکنند. اینان به خدای واحد و روز رستاخیز ایمان داشته، به کارهای نیک امر میکنند و از کارهای شر جلو گیری کرده ودر انجام کارهای پسندیده بایکدیگر رقابت میکنند. اینان در شمار انسانهای صالح می باشند.«  (همانجا، آیات ۱۱۴ و ۱۱۵) درجای دیگر از اهل کتاب دعوت میشود که با مسلمانان در مشترکاتشان متحد شوند و تنها خدای واحد را  ستایش کنند. (آل عمران، آیه ۶۵)  درآیه دیگری قرآن نزاع بین یهودیان و مسیحیان را برای دردست داشتن حقیقت امری بیهوده دانسته، و میخواهد بین آنان آشتی ایجاد کند، زیرا هردو دین اهل کتابند و باید درکنارهم زندگی کنند. (بقره، آیه ۱۱٣) به اعتقاد ما اگر درشبه جزیره عربستان زردشتی و بودایی نیز وجود داشتند، از آنها نیز در همین ردیف نام برده میشد.

عدیل مجازات انسان و حذف گناه دستجمعی

دومین تحول قرآن از نظر حقوقی حذف سنت گناه و مجازات دستجمعی و تکیه بر مسئولیت فردی انسانهاست. قرآن وظیفه پیغمبر را بیان حقیقت میداند و نه مجبور کردن انسانها به پذیرش آن:»به آنها تذکر بده، چون تو فقط تذکر دهنده ای. تو مسؤلیت پاسداری آنها را نداری. (غاشیه، ٢٢ و ٢٣). خدا به انسانها چشم و گوش داده است، تا دین خودرا انتخاب کنند: »هیچ اجباری برای پذیرفتن دین نیست، چون حقیقت و گمراهی هر دو قابل تشخیص اند.« (بقره، آیه 257) و بالاخره از پیغمبر خواسته میشود، آنهایی را که نمیخواهند هدایت شوند، به حال خود بگذارد: »برای آنها ترساندن و نترساندن مساویست و ایمان نخواهند آورد.«  (بقره، آیه ۷). خدا به انسان چشم و گوش زبان داده و باید با مسؤلیت پذیری راه خودر ا پیدا کند: »مگر ما به انسان دو چشم، زبان و دولب ندادیم؟ سپس به او دو راه نشان دادیم ...«  (بلد، آیه ۹ تا ۱۱)

ما برخلاف تورات که به اصل گناه دستجمعی عقیده دارد (این اصل تا اندازه یی هم وارد انجیل شده است)  درهیچ جای قرآن به مجازات افراد بیگناه، زنان و کودکان و حیوانات برای خطای گروهی دیگر برخورد نمیکنیم. اگر جنگ و خشونتی هست، بین سربازان دو لشکر است و آتش زدن شهرهای مغلوب، و یرانی و قتل عام نه سفارش میشود و نه در جنگهای مسلمانان بطوریکه در قرآن منعکس شده، به نمونه یی از آن برخورد میکنیم.

مجازات اعدام در قرآن

برخلاف آنچه امروز به ناحق ادعا میشود، دراین دین مجازات انسانها بواسطه تخطی از قوانین الهی نسبت به دوره های پیشین به حد اقل رسیده است. در قرآن مجازات اعدام تنها به دو مورد خلاصه میشود: قتل عمد و شرارت مسلحانه (مفسد فی الارض)

آنچه در مورد حکم قتل و سنگسار برای زنا و همچنین اعدام ملحدین آمده است دارای منبع مستقیم قرآنی نبوده و به احادیث بر میگردد.  قرآن مجازات ملحدین را به عهده خدا در روز قیامت قرار داده (آیه) ودستوری اجتماعی درآن دیده نمیشود.

نام مجازات سنگسار حتی یک بار هم در قرآن نیامده است. بعضی از صاحبنظران معتقدند که یهودیان تازه اسلام در صدر اسلام مجازات های سخت تورات و از آن جمله سنگسار را بصورت حدیث و روایت وارد اسلام کردند. حتی از یکی از آیات چنین استنباط میشود که حکم قتل زانی و زانیه نمیتواند ریشه قرآنی داشته باشد. در آیه ٢۶ از سوره نساء آمده است که اگر یک کنیز شوهردار مرتکب زنا شد، در آنصورت نصف مجازات زن آزاد شوهر دار به او تعلق میگیرد و همانطور که میدانیم نصف مجازات اعدام و یا سنگسار نمی تواند اجراشود! (فاذا اُحصنّ  فان اتین بفاحشةٍ فعلیهنّ نصفُ ما علی المحصنات من العذاب) مجازات زنا به صراحت در قرآن همانست که در ابتدای سوره نور آمده است که عبارت از صد ضربه شلاق در ملأ عام می باشد (نور، آیه ٢)در مورد قتل عمد از خانواده مقتول خواسته شده که اگر ببخشند و به گرفتن دیه کفایت کنند، بهتر است.

آیا اسلام دین جنگ و خونریزی است؟

نمیتوان منکر شد که قرآن بیشتر از سایر کتاب های آسمانی حاوی آیاتی درباره جنگ، قتال و برخورد با مشرکین و مخالفین کفار است و همین آیات امروز مایه دردسر شده و آنچه را که در قرآن پیرامون رحمت و بخشش و صلح و انسانیت است، تحت الشعاع خود قرار داده است.  مسلمانان در گفتگو با مخالفین میکوشند، تا به شکلی این آیات را توجیه کنند. جالب توجه اینجاست: در تب جنگ مسلحانه علیه سرمایه داری جهانی و امپریالیسم  چریک های مسلمانان به  این آیات استناد کرده وحمله به بانک ها را تکرار حمله مسلمانان مدینه به کاروان های تجاری مشرکین در عصر حاضر میدانستند.  در تفسیر قرآن تنها به سوره های محمد و توبه و انفال  اکتفا میکردند، چون در آنها بیشترین دستورات را برای اِعمال خشونت می یافتند. درآن زمان قریب به اتفاق روحانیت طبق سنت قدیم و همیشگی خود به مبارزه مسلحانه که درواقع ریشه یی مارکسیستی داشت، بی علاقه بودند. بعد از مدت زمانی طرفداران جنگ چریکی از راه خود برگشته و به آیات رحمت، عطوفت، تسامح، بردباری وبخشش استناد کردند، ولی طرف مقابل از قرآن سرکوبی بی رحمانه مخالفین را استخراج نمودند.

این واقعیت بهترین دلیل براینست که ادیان ابراهیمی با وحی الهی  نازل شدند و سپس به دست انسانها افتادند، تا هر کسی طبق نیاز خود از آنها رحمت و یا خشونت استخراج کند.

قرآن را باید همانگونه هست، دید. این یک کتاب تاریخی است که منعکس کننده ٢٣ سال زندگی و دعوت حضرت محمد است. تقریباً یک سوم این مدت با جنگ و ستیز بین مسلمین و مخالفین سپری شد و آنچه در این جنگها گذشت، در قرآن منعکس شده است: تعقیب مخالفین، صلح، قراداد، بخشیدن و یا نابود کردن آنان، تاکتیک های جنگی، تلافی و انتقام و بالاخره آنچه به خشونت متقابل و جنگ مربوط میشود. درهیچ جای قرآن صحبت از کشتن و کشته شدن نیست، مگر اینکه آیه مربوطه به یک نبرد مشخص در زمان و مکان معینی مربوط باشد.

سؤال اساسی که باید علمای اسلام به آن پاسخ دهند اینست: آیا میتوان آیاتی را که مشخصاً به شرایط خاص اجتماعی، سیاسی و نظامی جامعه عرب در ۱۴۰۰ سال پیش مربوط میشده، امروز مبنای عمل خور قرار دهیم؟ ما درقرآن به آیاتی در باره رفتار با بردگان روبروهستیم.  برده داری کلاسیک به شکلی که در تورات و انجیل و قرآن متناسب با آن دوره آمده است، وجود ندارد. پیشرفت بشریت برده داری کلاسیک را بدون نیازی به فتوای روحانیت  نابود کرد.

پیغمبر اسلام ۱٣ سال در مکه عیسی وار تحقیر و توهین و تعقیب را تحمل کرد و از زمانیکه وارد مدینه شد، هیچ  فکر دیگری در سرنداشت، جز ایجاد یک نظام جهانشمول  مبتنی بروحدت و برچیدن نظامی کهنه متکی بر تعصبات قومـی و  قبیله ای. اگر جنبه ی مذهبی اسلام را کناربگذاریم، میتوان این جنگها وتلاش هارا فعالیتی برای ایجاد اتحاد بین اقوام پراکنده شبه جزیره عرب دانست. دراین زمان همان پروسه یی صورت گرفت که در علوم سیاسی به »ملت سازی« معروف است و این نمیتواند میسر باشد، بدون ایجاد اعتقاد و ارزش های واحد فراقومی. این پروسه به یک انقلاب شباهت دارد و قوانین انقلاب برآن حاکم است. خیلی از آیات خشونت آمیز قرآن ما را به یاد مقررات حکومت های نظامی می اندازد که برای زمان و مکان معینی اعتبار داشته و دستورالعملی برای همه قرن ها و نسل ها نیستند. یکی از این آیات پر دردسر که مرتب توسط مسیحیان مخالف به رخ مسلمانها کشیده میشود ایه ۱۹٢ از سوره بقره است. دراین آیه آمده است:  »و هرجا آنها (کفار) را پیداکردید، بکشید، آنها را بیرون کنید، از هرجا که شما از آنجا بیرون کرده اند. چون ایجاد فتنه و آشوب بدتر از قتل است. تا هنگامیکه در مسجدالحرام به شما حمله نکرده اند، به آنان حمله ور نشوید ولی اگر در آنجا به شما حمله کردند، با آنان بجنگید. این پاسخ شما به کفار است، ولی اگر از کارهای خود دست کشیدند، بدانند که خداوند بخشنده و مهربانست.«

منظور از قسمت اول آبه چیست؟ »واقتلوهم حیثُ ثققتموهم« آیا باید کفار را هر جا پیداکردیم بکشیم؟ زمینه نزول این آیه از این قراراست که بعد از صلح حدیبیه (سال ۶ هجری) پیامبر همراه مسلمانان طبق این قراردارصلح که یکسال پیش بسته شده بود، از مدینه برای زیارت خانه خدا حرکت کرد. طبق این قرار داد مشرکین می بایست سه روز مسجدالحرام را در اختیار مسلمانان بگذارند. طرفین تعهد کرده بودند که هیچگونه اعمال خشونتی صورت نگیرد. ولی به مسلمانان خبر رسید، که مشرکین تصمیم دارند مسلمانانرا که فاقد سلاح اند، برخلاف قرارداد در مسجدالحرام غافلگیر کنند. هم این جریان درماه حرام بود و هم جنگ در مسجدالحرام ممنوع است. بر خلاف آن این آیه نازل شد که اگر به شما حمله کردند، شما نیز آنهارا بکشید، حتی در مسجدالحرام و اگر خواستند شما را ازآنجا اخراج کنند، شما هم دست به اخراج آنها بزنید ... خوشبختانه از طرف مشرکین حمله یی صورت نگرفت و مسلمانان طبق قرار داد بعد از زیارت به مدینه بازگشتند.

اینکه کشتن کفار و مشرکین هر کجا که دیده شدند، دستوری عام باشد، خلاف واقعیت تاریخی کشورهای اسلامی است: مسیحیان اروپایی بیش از ۱۵۰ سال به عنوان استعمارگر و متجاوز کشورهای اسلامی را زیر سلطه خود داشتند، ولی کسی نگفت: »هرجا آنها را دیدید، سر ببرید و ازهرجا بیرونتان کردند، بیرونشان کنید.« قرنها مسیحیان و یهودیان در کنار مسلمانان با صلح و آرامش زیستند. در دوره تسلط مسلمانان برا اسپانیا یهودیان تحت حمایت آنان زندگی خوشی را داشتند و با بیرون راندن مسلمانان از اسپانیا راه برای کشتار دستجمعی یهودیان توسط کلیسا بازشد.

سی سال پیش بعضی از مسلمانان روشنفکر تحت تأثیر افکار مارکسیستی به آیات مبلغ خشونت پناه بردند و امروز گروهی مرتجع و متعصب همین را تکرار میکنند. در هردو مورد شرایط سیاسی جهانی عامل و استفاده یک جانبه از قرآن معلول آن بود. اگرهم چنین آیاتی در قرآن نبود، راهی برای توجیه خشونت پیدا میکردند. در تمام انجیل یک بار دستور جنگ داده نشده، ولی بنام مسحیت سی سال تنها بین کاتولیک ها و پروتستان ها جنگ وخنریزی بود.

اسلام، سیاست وخشونت

اروپائی ها یکی از دیگر از اصول پایه اسلام را مخلوط بودن دین و سیاست میدانند وازآنجا که سیاست خشونت می طلبد، بین اسلام و خشونت نیزباید پیوندی ناگسستنی وجود داشته باشد. این موضوع تاحدی درست است و رسالت پیامبر اسلام تأسیس یک نظام سیاسی و مذهبی در زمان خودش بود.  ولی او این امانت را به دست امت سپرد و از دنیا رفت. آنچه در مدینه به عنوان جامعه واحد اسلامی بوجودآمد، تنها با حضور پیامبر ممکن شد و هیچگاه در تاریخ اسلام تکرارنشد. ما بعد از مدت کوتاهی (بعد از دوره خلفای راشدین) شاهد تفرقه بین مسلمانان شدیم و ازهمان زمان تفسیرهای گوناگون از اسلام ارائه شد.  جدائی رهبری دینی و سیاسی به عنوان یک اصل در تمام دوره تاریخ اسلام ادامه یافت و به عنوان یک اصل پذیرفته شد.

برخلاف آن کلیسا تقریباً ۷۰۰ سال در اروپا همه قدرت را مستقیم بدست داشت و در کنار خود هیچ قدرت سیاسی غیر کلیسایی را قبول نداشت. پادشاهان و حکام دست نشانده کلیسا و پاپ بودند و عزل و نصب میشدند.

تفاوت تاریخی بین اسلام و مسیحیت در رابطه با سیاست در اینجاست: حضرت عیسی ادعای حکومت نداشت، ولی درقرن های بعد به نام او »حکوت الهی«  بپاشد. پیامبر اسلام که خود مرد آسمانی بود یک حکومت دینی ایجاد کرد و اما آن حکومت آسمانی  به دست سیاستمداران زمینی افتاد!  ما در سرتاسر تاریخ اسلام شاهد حکومت های زمینی و سیاســی بوده ایم. علمای سنی و شیعه در تمام طول تاریخ تنها نقش نظارت بر خلفا و سلاطین را به عهده داشتند، تا اینان »خلاف اسلام« عمل نکنند و این خیلی تفاوت دارد با اینکه خودشان حکومت را بدست گرفته و بخواهند قوانین اسلام را پیاده کنند.  بین علما و سلاطین و سیاستمداران تقریباٌ در تمام دوره تاریخ (تا تقریباً سی سال پیش) نوعی قرارداد غیرمکتوب عدم دخالت در امور طرف مقابل وجود داشت. سیاستمداران از تحریک علما خودداری میکردند و علما سیاست آنها را اگر با اصول اسلام تناقض فاحشی نداشت، قبول میکردند. دوره صفویه در ایران و حکومت عثمانی در ترکیه بهترین نمونه حفظ موازنه بین اسلام و سیاست بود.  »حکومت الهی«  تنها در اروپا وجود داشت واین واژه نیز اروپایی است و در فرهنگ ما ریشه ای ندارد. علمای اسلامی بعد از ورود مدرنیسم  با قوانین مجازات عمومی رایج که احکام شریعت درآن نقشی نداشت بدون مشکل و مسئله ساختند و خود در تدوین قوانین مدنی که مخلوطی از قوانین فرانسه و اسلام بود، شرکت داشتند.

 

این وظیفه حاد علمای دینی است که با بازنگری به مسئله دین و دینداری یک تصویر و تفسیر عینی از قرآن ارائه دهند. هسته اصلی همه ادیان ایمان به یک قدرت مقدس است که گرداننده زمین و آسمان و نگهدارنده وجود انسانیست. انسان از همان ابتدای پیدایشش به دنبال یک تکیه گاه و نقطه اتصال بود، تا در برابر ترس و یأس مقاومت کند.

درکنار این هسته اصلی قوانینی هم برای زندگی انسانها در کنار یکدیگرآوردند که متناسب بود با میزان آگاهی بشر و شرایط اجتماعی آن دوره. درآن دوره ها انسان خود قادر به وضع قوانینی عادلانه نبود و این کار به عهده مذاهب قرار گرفته بود و ادیان تا حد زیادی با قوانین خود به زندگی انسانها نظم و آرامش دادند که ده فرمان موسی معروفترین آنهاست. اکنون انسان با پیشرفت آگاهی خود قرنهاست که قادراست با خرد و عقلانیت قوانین را خود وضع کند واین کار هر روز در مجالس شورای کشورهای اسلامی نیز صورت میگیرد. تجدیدنظر اساسی در حقوق جزایی، حقوق زنان، تصفیه هسته اصلی دین  از امور غیردینی مانند سیاست و فرهنگ وهنر باید جزو این بازنگری باشد.

این هسته اصلی یعنی ایمان به معنویت و امرمقدس که خداپرستی یکی از بزرگتریت تجلیات آنست چون گذشته انسانرا همراهی میکند، جزو وجود اوست و مذهب میتواند جوابگوی آن باشد. تصویرهای نادرست، خشونت بار و خرافی از مذهب تنها باعث کنارگذاشتن اعتقاد به معنویت و سرخوردگی و سردرگمی میشود.

انسان به همان اندازه که به ایمان و معنویت و خداپرستی نیازمند است، خرد گرا نیز میباشد و به دنبال عقلانیت است: ایمان بدون علم به خرافات می انجامد و علم بدون ایمان میتواند به امری غیرانسانی منجر شود.

با ایمان میتوان کوه ها را کنده و جابجا کرد، ولی بدون عقل ممکن است کوهِ کنده شده به جای نادرستی گذاشته شود!

با بررسی آیات قرآن به این نتیجه می رسیم که دستور قتل کفار و مشرکین، دستور ابتدائی نبوده بلکه این دستور در پی کشته شدن عده‌ای از مسلمانان بدست مشرکینی صادر شده که از هیچ نوع آزار و اذیتی در حق مسلمانان اباء نداشتند. بنا بر این آیه در صدد بیان دفاع مسلمانان از خود در برابر قتل و آزار و اذیت مشرکین است.

ملاحظه:

متاسفانه عده‌ای سود جو با بیان قسمتی از این آیات و چشم پوشی از قسمت دیگر ، اسلام را دین خشونت برای مردم معرفی می کنند که در حال حاضر مبلغان آنها در این امر تلاش وافری را مبذول داشته‌اند تا جائیکه رسما در رسانه های مختلف  با استفاده از قسمتی از آیات و چشم پوشی از قسمت دیگر، اسلام را دین خشونت و خونریزی و کشور گشائی معرفی می کنند که در مورد همین افراد زیبا گفته است:

به حقیقت آدمی باش و گرنه مرغ باشد

که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

http://vipvpn.in/learning/socks/

http://www.vipvpn.in/learning/

http://www.vipvpn.in/

نوشته شده در جمعه 1391/01/04ساعت 23:0 توسط سید محمدفطرت (حسینی)| |

دوچهره هایدگر


گفت‌وگوی بابک مینا با محمدرضا نیکفر درباره هایدگر (۱)

بابک مینا − مارتین هایدگر شاید مسئله‌برانگیزترین فیلسوف قرن بیستم باشد. از سویی تأثیرگذارترین و احتمالا مهمترین چهره در فلسفه قاره‌ای است، و از سویی دیگر فلسفه او یکسره زیر سایه گرایش سیاسی‌اش قرار دارد.

 
بحث درباره رابطه اندیشه فلسفی هایدگر و نازیسم ظاهراً تمامی ندارد. نخست در آلمان این بحث با رساله مشهور "ژارگون اصالت" آدورنو آغاز شد، و سپس در کشورهای دیگر و به خصوص در فرانسه ادامه یافت. آدورنو فلسفه هایدگر را تقریبا به فاشیسم فرومی کاهد. این موضع شاید بسیار رادیکال و ناموجه بنماید، اما اگر دیدگاه آدورنو را هم نپذیریم، بی گمان نمی توانیم از میل و رغبت هایدگر به جنبش فاشیستی، به سادگی بگذریم.
 
بحث رابطه فلسفه هایدگر با سیاست او در ایران در دهه شصت خورشیدی آغاز شد و تا کنون کم وبیش ادامه دارد. اکنون که برخی از آثار اصلی هایدگر در ایران در حال ترجمه شدن است، مباحثه درباره سیاست او شاید روشن تر و امکان پذیرتر شده است.
گفت‌وگو با محمدرضا نیکفر در مورد هایدگر بر این مبنا صورت گرفته است.
این گفت‌وگو در پنج قسمت منتشر می‌شود.
 
 
بابک مینا: پیش از آن که وارد بحث اصلی یعنی رابطه هایدگر و نازیسم و خوانش اندیشه او درایران بشویم، اجازه بدهید پرسشی روش شناسانه را مطرح کنم:
اساسا رابطه یک اندیشه فلسفی را با واقعیتی سیاسی چگونه باید توضیح دهیم؟ تا چه حد واقعیت های سیاسی معلول اندیشه ها هستند؟ تا چه حدی اجازه داریم میان گرایش سیاسی یک فیلسوف و فکر فلسفی او رابطه برقرار کنیم؟ چگونه می توانیم پیامد های سیاسی یک نظریه فلسفی را تحلیلی کنیم؟
 
محمدرضا نیکفر: نخست به پرسش اول می‌پردازم: رابطۀیک اندیشه فلسفی با یک واقعیت سیاسی.
 
شاید از منظور شما دور نباشد اگر به پرسش بیانی هگلی دهیم: آیا هر فلسفه‌ای به راستی روح زمان خود است؟ می‌دانیم که روح زمان خود تضادمند است. پس می‌پرسیم آیا هر فلسفه در نهایت وجهی از روح زمان خود را بازتاب می‌دهد؟ جواب به این پرسش اساساً آری است، اما به دنبال آن می‌توان و باید نکته‌هایی را یادآور شد، که آن آری را از شکل ساده و نامشروط آن درمی‌آورند. اول اینکه فلسفه داریم تا فلسفه، و فیلسوف داریم تا فیلسوف. هستند فیلسوفانی که جایی را در تاریخ فلسفه پر می‌کنند و نوشته‌های آنان سندی می‌شود در این مورد که افق دید در روزگار آنان تا کجا گسترده بوده است. اما فیلسوفانی هم هستند که از روزگار خود درمی‌گذرند و افق دید آنان به قول گادامر چنان با افق دید ما درهم‌می‌آمیزد که انگار با ما معاصر می‌شوند.
 
امکان‌هایی برای فراروی و – و به اصطلاحی که کاربردش جای دیگری است اما ما از آن هم در این در بحث می‌توانیم استفاده کنیم − تراگذشتگی یا "ترانسندانس" وجود دارد، که در نهایت به آزادی انسان برمی‌گردد: انسان در موقعیت است، اما می‌تواند از آن فراتر رود. خود هگل را در نظر گیریم. "پدیدارشناسی روح" بازی‌ای است میان دو فیگور، یکی آگاهی است که در موقعیت است، یکی فیلسوف که صحنه‌گردان است و تضادهای آگاهی را بازمی‌نماید بی‌آنکه ظاهراً در وسط صحنه حضور داشته باشد. این نمایش‌گر و راوی و راهنما، باز خودِ آگاهی است، اما آگاهی‌ای فرارونده از موقعیت. ترانسندانس اوست که دیالکتیک پدیدار شناسی روح را مؤثر می‌کند.
 
افلاطون فیلسوفی است درگذرنده از موقعیت زمان خود، آنسان که وایتهد تمام آثار تاریخ فلسفه را در حکم زیرنویس‌هایی بر آثار افلاطون می‌داند. ارسطو نیز به همین‌ گونه است. کتاب "سیاست" او را در نظر گیریم. این اثر در یک موقعیت تاریخی مشخص خلق شده، اما از آن بسی فراتر رفته است. این کتاب یکی از عمیق‌ترین آثاری است که در مورد جامعه‌ و قدرت نوشته شده است. "سیاست" نه کم‌نظیر، بلکه بی‌نظیر است. ممکن است دیگر نیاز به خواندن آثار منطقی ارسطو نداشته باشیم، جز برای تحقیق تاریخی، زیرا از آغاز قرن بیستم به این سو کتاب‌های خوب بسیاری درباره منطق نگاشته شده و بعید می‌دانم دیگر نکته‌ای در آثار منطقی ارسطو وجود داشته باشد که آن را نپرورانده باشند. "سیاست" اما چیز دیگری است. من آن را پیش از انقلاب ایران خوانده بودم، پس از انقلاب آن را بهتر فهمیدم، یعنی گمان کردم که بهتر فهمیده‌ام. پس از آن بارها و بارها کتاب را خواندم و هر بار از آن بهرۀدیگری گرفتم. اخیرا برای درک طبقه متوسط باز به ارسطو رجوع کردم و از کتاب "سیاست" شگفت‌زده شدم. خوشبختانه کم نیستند کسانی که همدوش افلاطون و ارسطو هستند: کانت، هگل، مارکس، نیچه و ... هایدگر.
 
هایدگر دو چهره دارد:
 
 یک باواریایی کوته‌بین بدخلق زمخت است (مثلاً در مقایسه با ارنست کاسیرر کلان‌شهری مؤدب بسیار بافرهنگ) که مقاله مضحک "چرا در ولایت می‌مانم" را نوشته (مقاله‌ای در توضیح اینکه چرا دعوت دانشگاه برلین را برای تدریس در پایتخت نمی‌پذیرد)، مبتلا به رمانتیسیسم سر از فاشیسم درآوردۀخاک و خون است، تا پیش از برکناری‌اش از ریاست دانشگاه فرایبورگ تصورات عجیب و غریبی درباره دانش و دانشگاه دارد که شاید تا حدی به کمپلکس یک خرده‌پای شهرستانی برگردد که می‌خواهد طی مراتب کند و خود را بسیار مهم می‌بیند (من این موضوع را در مقاله‌ای با عنوان "گواهی‌های یک اندیشه و یک زندگی - بررسی جلد ۱۶ مجموعه آثار مارتین هایدگر" تشریح کرده‌ام) و چون از سیستم (به قول خودش Betrieb) کنار گذاشته می‌شود، حمله نبوغ‌آسایی را به دانش و دانشگاه زیر عنوان نقد تکنولوژی می‌آغازد که از آن می‌توان ، صرف نظر از انگیزۀآن، آموخت. من استادان و آشنایانی داشته‌ام که هایدگر را نسبتاً از نزدیک می‌شناخته‌اند. توصیف‌هایی که از زبان آنان از شخصیت و رفتار استاد شنیده‌ام، به هیچ رو دل‌انگیز نیستند.
 
اما آن چهر‌ۀ دیگر:
او یکی از بهترین مثال‌های ترانسدانس است. هر محدوده‌ای را تعریف کنید، او از آن بیرون می‌جهد. نمی‌توانید او را محدود به زمان خود کنید و نادیده‌اش گیرید. یک بار که "هستی و زمان" را خوانده باشید، دیگر رهایتان نمی‌کند. این کتاب آن قدرت را دارد که افق خود را با افق ذهنی نسل‌های آتی درآمیزد. آیندگان حتما آن را به گونه‌ای دیگر خواهند و فهمید. ما هنوز به روزگار هایدگر نزدیک هستیم، درک مشخصی از "ژارگون اصالت" داریم و می‌دانیم که "اصالت" ایدئولوگِم‌ی است که یکی از عناصر تشکیل‌دهندۀایدئولوژی نازیستی است.
 
هایدگر فیلسوفی بسیار خلاق و پرکار بوده است. فیلسوفانی هستند که با چند نکته‌ مشخص می‌شوند و به اصطلاحی هرمنوتیکی چند نقطه "اتصال" (Anschluß) دارند. هایدگر مثل هگل پرنکته است و "اتصال‌پذیری" (Anschlußfähigkeit) بسیار بالایی دارد. کار چنین آدمی را نمی‌توان با یک نقد ساخت. آدورنو منتقد هایدگر بود، اما خود او نیز همواره گوشۀ چشمی به هایدگر داشته و این نظر مطرح است که آدورنو را نمی‌توان فهمید بدون توجه به مکالمۀپوشیده و صامتی که او با هایدگر دارد. آدورنو یک چهرۀ اصلی مکتب انتقادی (مکتب فرانکفورت) است. عضو دیگر این مکتب هربرت مارکوزه است. او به شدت زیر تأثیر هایدگر است. کم نیستند مارکسیست‌هایی چون مارکوزه که هایدگر را "اتصال‌پذیر" دیده‌اند. این هایدگر تراگذر اتصال‌پذیر برخلاف آن هایدگر اول، باز و جهانی است. می‌توان با او مدام گفت‌وگو کرد و از این گفت‌وگو آموخت.
 
به لحاظ سبک کار هم هایدگر بسیاری چیزها برای آموختن دارد. او اندیشمندی است بسیار سمج. شگفت‌انگیز است که چگونه می‌تواند راه‌های بس متعدد متنوعی را در برابر پرسش هستی و پرسش زمان بگشاید. فلسفیدن از نظر او فلسفیدن در موقعیت است، در موقعیتی وجودی که باید آن را ذره ذره تحلیل کرد تاآن موقعیت خود را بگشاید و راز خود را آشکار کند.خود را که گشود، آنگاه می‌توانیم از آن درگذریم. هایدگر فیلسوف رادیکالی است. موقعیتی را که تحلیل می‌کند، در زیر نور تندی قرارمی‌دهد، آن را از زاویۀبس غیرمعمول می‌نگرد و چیزی در آن می‌بیند که در حالت عادی نمی‌بینیم.
 
این انسان رادیکال در یک موقعیت رادیکال سیاسی قرار گرفت. آدمی مثل گادامر، عافیت‌طلبانه در گوشه‌ای از دانشگاه مخفی می‌شود و صبر می‌کند تا دوران نازیسم سپری شود، اما هایدگر نمی‌توانست این مشی را پی گیرد. همین آدم اگر طبعی روستایی نداشت و گرفتار رمانتیسسیم خرده‌بورژوایی یک محیط اجتماعی بسته نبود، می‌توانست از موافق رادیکال به مخالف رادیکال سیستم تبدیل شود.
 
او همۀ عمر رادیکال ماند و این رادیکالیسم بخشی از مایۀجذابیت اوست. او خوب به قرن بیستم می‌خورد، به قرنی که به قول هاوبسباوم عصر افراط‌هاست. هایدگر درست به خاطر رادیکالیسم‌اش برای مارکوزه اتصال‌پذیر است. او از "دازاین غیراصیل" هایدگر، "انسان تک‌بعدی" را می‌سازد و با این فیگور شروع به نقد سرمایه‌داری می‌کند.
 
حال، تکلیف چیست؟ اگر عصر افراط‌ها را پشت سر بگذاریم، آیا دیگر هاید‌گر برای ما فاقد جذابیت می‌شود؟
فلسفه پرسش‌گری رادیکال است. همۀ فیلسوفان بزرگ با پرسش‌هایی مشخص می‌شوند که به ریشه می‌زنند.‌ آن چه ما از آن درمی‌گذاریم، نه رادیکالیسم در وسعت دادن به دید و جست‌وجوی ریشه‌هاست، بلکه در تنگ‌نظری و تبدیل فیگورهای زمانه به فیگورهای فلسفی است. مشکل در مورد هایدگر ترکیب بلند‌نظری و تنگ‌نظری رادیکال است. "هستی و زمان" پرسش‌های رادیکالی را طرح می‌کند، اما در نهایت مرجع پرسش، وجودی عنوان می‌شود که "اصالت" دارد. قرار بر این می‌شود که "هستی اصیل" با کمک فیگور "دازاین اصیل" معنای خود را آشکار کند. ما "اصالت" را کنار می‌گذاریم و این فیگور را حذف می‌کنیم. آیا از کتاب چیزی باقی می‌ماند؟
 
این موضوعی جذاب است که بحث دربارۀآن به هایدگر محدود نمی‌شود، مثلاً تفاوتی را پرسش‌ناک می‌کند که در ذهن مارکوزه برقرار است میان نوعی اصیل و نوعی غیراصیل و بر اساس آن "انسان تک‌بعدی" نقد می‌شود. با برهم‌زدن رادیکال تفاوت‌گذاری‌های رادیکال ما به قلب مسائلی می‌رسیم که بحث داغی در مورد آنها در جریان است، زیر عنوان پست‌مدرن، زیر عنوان تفکر تک‌بُنی و ریزومی (دلوز)، زیر عنوان نقد ذات‌باوری. باز هم اینجا هایدگر حضور دارد، این بار به عنوان هایدگر پیر. می‌بینیم که به راحتی نمی‌توانیم از دست هایدگر خلاص شویم.
 
پرسیده‌اید: تا چه حد واقعیت های سیاسی معلول اندیشه‌ها هستند؟ این موضوعی است که نمی‌توانیم به این صورت کلی به آن پاسخ دهیم، چون بحث در این باره را به سادگی نمی‌توان جمع و جور کرد. با نظر به مورد مشخص هایدگر اندکی به این موضوع بپردازیم. اکنون که به سویه‌هایی از اندیشۀهایدگر می‌نگریم، می‌بینیم که معلول زمانه‌ای بوده که از آن نازیسم سربرآورده است. با توجه به همین مثال به نظر می‌رسد که قضیه برعکس باشد و به همین خاطر بهتر بود سؤال برعکس طرح می‌شد: تا چه حد اندیشه‌ها معلول واقعیت‌های سیاسی هستند؟
 
از زمان دیلتای، یا کلا از زمان هویت‌یابی علوم انسانی و تاریخی، می‌دانیم که نباید در حوزه و فرهنگ و تاریخ به دنبال توضیح علی ساده یعنی نسبت دادن بروز پدیده‌ای به وجود پدیده‌ای دیگر باشیم. البته می‌توانیم دو پدیده را منتزع از شرایط و زمینه‌ها و دیگر پدیده‌ها کنیم و نسبت‌هایشان را بسنجیم، اما دوباره باید شناختی را که از این راه کسب می‌کنیم با شناختی دربارۀارتباط‌های متقابل مجموعه‌ای از پدیده‌های دیگر در همان زمینه و زمانهترکیب کرده و نتایج را تعدیل کنیم.
 
اما پرسش شما می‌تواند بار دیگری داشته باشد، پرسشی باشد دربارۀمسئولیت که داستان دیگری دارد. با چنین پرسشی مثلاً کارل یاسپرس درگیر بوده آنگاه که می‌خواسته درباره مسئولیت کسی چون هایدگر در قبال فاجعۀنازیسم نظر دهد و معلوم کند که کسی که با روی کار آمدن نازی‌ها رئیس دانشگاه شده است، آیا صلاحیت آن را دارد که همچنان در دانشگاه تدریس کند.
 
هایدگر نیز در قبال فجایع نازیسم مسئول بوده اوست، او، کارل اشمیت و بسیار کسان دیگر. اینان پنداری سازهای یک ارکستر بوده‌اند که از آن نوای جنگ و فلاکت ومرگبرمی‌خاسته‌ است. ما اکنون می‌توانیم تا حدی تفکیک کنیم و بگوییم کدام مایه در فکر هایدگر او را به چنین همدستی‌ای کشانده است. کسانی هستند که می‌گویند هایدگر چیزی جز همین مایۀفکری پستی‌آور نیست. من چنین نظری ندارم. فکر او همتفافته‌ای از عناصر گوناگون است. در او توانایی ترانسندانس وجود دارد و همین که این قدر ما با او درگیر می‌شویم، به خاطر این توانایی است.
 
پرسش دیگرتان این بود که: تا چه حدی اجازه داریم میان گرایش سیاسی یک فیلسوف و فکر فلسفی او رابطه برقرار کنیم؟ به این پرسش هم، برای محدود کردن دامنۀبحث، پاسخ ساده‌ای می‌دهم: این بستگی به آن فکر فلسفی دارد. در میان کسانی که در زمانۀهایدگر بوده‌اند و با نازی‌ها ساخت و پاخت داشته‌اند، هستند چهره‌هایی مثل آلفرد بویملر که ما دیگر آثارشان را نمی‌خوانیم (مگر برای تحقیق تاریخی) و به حق چکیده و ثمره "فلسفه"‌ی آنان را همدستی‌شان با نازیسم می‌دانیم.
 
در مورد هایدگر قضیه پیچیده‌تر است. فلسفۀاو را نمی‌توان به گرایش سیاسی او محدود کرد. در آن امکان ترانسندانس وجود داشته است و نکته مهم این است که او آن مایه و توانایی را داشته که جزوِ تاریخ فلسفه شود. این به این معناست که وقتی دارید فکر او را تحلیل و عناصر آن را دسته‌بندی می‌کنید، او را با افلاطون و ارسطو و کانت و هگل و نیچه می‌سنجید، یعنی او را سوار قطاری می‌کنید که ریل ویژه خودش را دارد، و آن همان ریلی نیست که قطار نازیسم و راسیسم از آن می‌گذرد.
 
و نیز پرسیده‌اید: چگونه می توانیم پیامدهای سیاسی یک نظریه فلسفی را تحلیلی کنیم؟ به این پرسش هم پاسخ جامعی نمی‌توانم بدهم، هم به خاطر نفس پرسش، هم محدودیت ناگزیر دامنۀگفت‌وگو. شیوه‌ای هرمنوتیکی تشخیص پیوندِ گزینشی است. پیوند یا "خویشاوندی گزینشی" اصطلاحی است رایج شده باعنوان یک رمان گوته (Die Wahlverwandtschaften). خود گوته این اصطلاح را از شیمی‌دانان زمان خود برگرفته. در آن هنگام فکر می‌کردند که وقتی مثلاً C در کنار ماده AB قرار بگیرد، اگر A پیوند خود را با B بگسلد و اتصالی با C ایجاد کند، این امر به نیرویی ناشی از پیوند گزینشی برمی‌گردد، یعنی در A گرایش به گزینش C قوی‌تر از گرایش به گزینش B بوده است.
 
مسئلۀ ما این است:
درک گرایش وجود اصیل "هستی و زمان" به نازیسم. به نظر من این گرایش واقعی است. یک "پیوند گزینشی" جدی میان این دو وجود دارد. اما در سال ۱۹۳۳ هم می‌شد "هستی و زمان" را به گونه‌ای دیگر خواند و تنافری را کشف کرد میان وجود "اصیل" و یک وجود تیپیک نازیستی. حتّا با دیدی اشراف‌مآبانه می‌شد به این تنافر رسید، مثلاً آن وجود اصیل را نجیب‌زاده تصور کرد، اما آن وجود تیپیک نازیستی را یک لومپن چاقوکش.
 
ما باید گرایش عمده را تشخیص دهیم، آن هم با تحلیل دقیق و منصفانۀگفتمان اصالت هایدگری و گفتمان اصالت نازیستی. هر مفهومی در محموعه‌ای از مفهوم‌های دیگری قرار می‌گیرد، برخی مفهوم‌ها را از خود می‌راند و با برخی دیگر همقطار می‌شود. خویشاوندی‌های گزینشی البته پویا هستند، یعنی در دوره‌های مختلف ثابت نمی‌مانند.
 
خوب، حالا پس از این توضیحات من به صورت شماتیک فرضیه‌ای را درپاسخ به پرسش شما مطرح می‌کنم. مفهوم A را در یک گفتمان سیاسی در نظر گیرید. در یک گفتمان فلسفی مفهوم B می‌رود جفت A می‌شود، یعنی با آن در یک زنجیره قرار می‌گیرد، از این طریق نیروی گفتمانی آن را تقویت می‌کند. شاید فیلسوف چنین چیزی نمی‌خواسته، شاید اصلا فکر نکرده که چنین چیزی ممکن است اتفاق بیفتد.گفتمان‌ها منطق خود را دارند. کار ما در تحلیل گفتمان بررسی دقیق پیوندها و خویشاوندی‌هاست. تناقض‌ها را هم باید با دقت ثبت کنیم. در نهایت می‌توانیم دربارۀ پیامدهای سیاسی یک نظریۀ فلسفی نظر دهیم. این شیوه از این نظر مهم است که فیلسوف معمولا فرمان سیاسی صادر نمی‌کند. پس کار اصلی ما این می‌شود که دریابیم در نبردهای زمانه مفهوم‌های او در جریان پیوندگیری‌هایشان چه گفتمانی را تقویت کرده‌اند.
  
ادامه دارد
 
در همین زمینه
از محمدرضا نیکفر

 منبع:

http://www.radiozamaneh.com/reflections/2012/03/23/12354

نوشته شده در جمعه 1391/01/04ساعت 22:34 توسط سید محمدفطرت (حسینی)| |

 
Design By : Bia2skin.ir