X
تبلیغات
~ْ~~~~~چـشــــــــــــمه~~~~~
نوبت کهنه فروشان درگذشت........نو فروشانیم و این بازار ماست

 روزی پرسیدند ز نصر الدین کجا ای مرد دین؟

گفت روانم تا فروش این الاغ نازنین

گفت: بگو  «با لطف حق» ملا بدون اعتنا

راه خود را پیشه کرد و  دزدی ناگه از کمین

خر ربود و بعد از آن ملا پریشان و خجل

سوی منزل آمد و افسرده و زار و حزین

بوالفضولی بین ره طعنه زنان و کف زنان

گفت به چند بفروخته ی حتما به یک در ثمین؟

گفت به فضل حق الاغم را ز  من دزدیده اند

رهزنان بردند ورا هم  مرکب و افسار و زین

عارفی خندید و گفت از نام حق بیدار شو

نه که از نامش بخوابی خسته و زار و حزین

جمله مردان خدا  چون پاسبانان درون

بوده اند از یاد حق در هر زمانی خوشه چین

ای برادر عبرت این داستان را گوش ده

یعنی با روح خدا گردی خدا را جانشین

ما چو نصر الدین ز کف داده همه سرمایه ها

کو مسلمانی که باشد رحمت للعالمین؟

کو زبور داوودی یا جوشن جان مسیح؟

یا خلیل بت شکن با قلب پاک آتشین ؟

کو مسلمانی که باشد عاشق نوع بشر؟

رحمت مطلق شده با جلوه نیلوفرین

دین نباشد این فروع و عادت و تلقین ما

دین نباشد آن تعصبهای آغشته به کین

مثل حلاجت کند محو خدا و  نور او

مثل مولانا کند آزاده از دنیا و دین

مثل الیاست کند آواره های کوه و دشت

حضرتش را بنگری در این زمان و این زمین

غرق کل شو یعنی ای قطره بیا در بحر ما

فطرت خود را شناور کن خدای خود ببین

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/18ساعت 19:2  توسط سید محمدفطرت (حسینی) | 
    • سالکی شد محضر استاد خویش
    • گفت بیاموزان مرا اسرار کیش

      گفت: بده یک جمله ی در دست من
      وارهاند قلبم از رنج و محن
      پیر گفتش در همه احوال خویش
      آن خدای خود  ببین در جان خویش
      در میان جمع و در شبهای تار
      همره و حاضر بدان چون یار غار

      شد جدا سالک ولی در پیچ و خم
      گشته بود آزاده از خوف و الم
      ناگهان دید فیل وحشی پیش خویش
      وحشتش روشن شد و حال پریش
      ناگهان در اوج وحشت  آن جناب
      یادش آمد گفت: خدا آن نور ناب
      حاضر است و هم انیس و یار من
      تیغ هستی کی کند اشکار من؟

      نام حق گفت و به سوی پیل نر
      مست و خرم زد دل خوف و خطر
      بر گرفت ناگه ورا خرطوم فیل
      آسمانش برد و زد زار و علیل
      نزد پیر آمد ولی زخمی و زار
      'گفت بگو ای مرد حق اسرار کار
      فیل وحشی با خداوند توامان
      از زمینم برد فراز آسمان
      بر زمین کوبید ولی کو آن خدا
      که مرا گفتی مدان از خود جدا؟

      مرشدش گفت: آن خدا با کل شئی
      حاضرست و همره و بیدار و حی
      تو مگو که او فقط یار من  است
      بلکه در هر ذره ی او ذوالمن است
      آدمی و هم کبوتر و فیل و مار
      جمله از او بهره ور سرمایه دار
      در دل آوای بلبل، خار و گل
      حاضر است چون مستی اعماق مل
      پس مشو مغرور عقل جزء نگر
      متصل دان خود به ابنای بشر
      نفع آنان نفع تست ای مهربان
      هم زیان هر یکی در تو روان
      کل عالم از نبات و از جماد
      با بشر دارد به نوعی اتحاد
      عقل جزوی هست تعصب زا و دون
      تفرقه آرد به بار و کشت و خون
      عقل عرفانی بود وحدت نگر
      متحد بیند همه نسل بشر
      نیروانا آورد عرفان پاک
      بنگری روح خدا در مشت خاک

      ماضی و مستقبل آور سوی حال
      بنگر این دم نور پاک ذوالجلال
      نور حق از شرق و غرب و تحت و فوق
      جمله هستی را نموده غرق شوق
      لشکر نوری حق با اهل دل
      لشکر ظلمت قرین اهل گل
      لشکر نورش کند آزاده ات
      هر زمان بهر لقا اماده ات

      لشکر اهریمنی از راه دل
      حمله آرد بر جهان آب و گل
      اهل گل را با تعصبهای کور
      می کشد در خاک و خون و قعر گور
      اهل دل با روح ایمان زنده اند
      از تعصب  جان و دل وارسته اند
      تجربیات و شهود، ایمان بود
      گوهر آزادگی فرقان بود
      روح قران است شهود سرمدی
      شادی ها و عشق و حال احمدی
      پر گشودن در فضای انبیا
      آن شب قدراست برای اولیا
      مثل احمد آن خدا درکل نگر
      در میان باغ  و راغ و گل نگر
      او خدا را در نماز و عطر و زن
      گاهی می دید، گاهی در دشت و دمن
      گاهی در غار حرا و خلوتش
      گاهی در محراب و گاهی جلوتش
      گه شب اسراء و در معراج روح
      گاهی در نصر من الله و فتوح
      گاهی در عرفان و اخلاص علی
      گاهی در سیمای مومن منجلی
      او خدا می دید و غیر او ندید
      غیر حق از چشم او شد نا پدید
      غیر واحد شد فنا از جان او
      شرح آن وحدت بود قران او
      اول و آخر خدا را آشکار
      دیده بود هم در نماز و کار و بار

      ای مسلمان! با تعصبها و کین
      کی توانی دعوی دنیا و دین؟
      نور دین باید دگرگونت کند
      شیفته ی انوار بیچونت کند
      عده ی بوجهلی اند و بیخبر
      با شعار دین زنند بر آن ضرر
      مثل خفاش از حقیقت دور دور
      از شهود بزم وحدت کور کور
      لب اسلام است صفای قلب و جان
      رستن از جهل وتعصب، این و آن

      وارهیدن از تعلقهای دون
      مثل مولانا خداوند جنون
      دیدن باغ بهشت معرفت
      آدمی را می کند یزدان صفت
      فطرت انسان خدایی هست و پاک
      رنگ او ازادگی از آب و خاک 
      فطرتا! عرفان جان را کن سرود
      از حقایق گو ، نه از افسون و دود
+ نوشته شده در  جمعه 1392/05/25ساعت 5:58  توسط سید محمدفطرت (حسینی) | 

صد غزل جدید در نسخه‌های قدیمی غزلیات بیدل کشف شد

سیّدمهدی طباطبایی، بیدل‌پژوه ایرانی در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات فارس، درباره روند تصحیح انتقادی غزلیّات بیدل که در حال انجام آن است، گفت: در نسخه‌های دیرین غزلیّات بیدل، بیش از یکصد غزل یافته‌ام که در نسخه‌های متأخّر و تصحیح‌‌های موجود دیده نمی‌شود.

وی افزود: نکته‌ مهم آن‌که تمام غزل‌های نویافته بعد از قافیه‌ «دال» قرار دارند و می‌توان این‌گونه نتیجه گرفت که مصحّحین افغانستانی زمان سردار نصرالله‌خان که غزلیّات بیدل را تا بخشی از قافیه‌ «دال» تصحیح کردند، افزون بر دقّت فراوان، به نسخه‌‌های دیرین و معتبری از غزلیّات دسترسی داشته‌اند.

این پژوهشگر ادامه داد: غزلیّات نویافته، آخرین سروده‌های بیدل است که با خطّ خود بیدل در حاشیه‌ دیوانِ دستنویس محمد وارث صدّیقی، کاتب مخصوص بیدل، افزوده شده است.

وی در پاسخ به این سئوال که روند تصحیح کلیّات بیدل در چه مرحله‌ای قرار دارد، گفت: پس از اعمال نظرات اسدالله حبیب و محمّد کاظم کاظمی پیرامون جلد اوّل غزلیّات بیدل، در حال جمع‌بندی مقدّمه‌ کلیّات بیدل هستم و امیدوارم کاری درخور نام و جایگاه بیدل ارائه شود. 

طباطبایی در پایان این گفت‌وگو دو نمونه از این غزل‌های نویافته بیدل را در اختیار خبرگزاری فارس قرار داد تا دوست‌داران بیدل با زبان و اندیشه‌ او در زمان اوج شاعری‌اش آشنا شوند:

 

غزل اول: (زبان نو بیدل)

عریان برآ، به مُلکِ جنون پادشاه باش

از مویِ سر عَلَم کش و صاحب‌کلاه باش

کم نیستی ز شمع در این وحشت‌انجمن

پا گر دلیلِ سعی نشد، سر به راه باش

دستِ تسلّی از دل بی‌تاب برمدار

چشمی به هر کجا بپرد، برگ کاه باش

غافل مباش با همه غفلت ز عاجزان

چون پایِ خفته، آبله‌ای را پناه باش

گیرم نِه‌ای ز عجز، رفیق گذشتگان

چون نقش پا به سجده رو و عذرخواه باش

صد طاعت است در خَمِ محراب انفعال

چندی به سرنگونیِ فهم گناه باش

صبری اگر به شغلِ قناعت مدد کند

صیقلگر کدورتِ بخت سیاه باش

آگاهی از هزار جنون پرده می‌دَرَد

نامحرمِ حقیقت این کارگاه باش

اینجا چو شمع کار به عکسِ طبیعت است

پُر سربلند می‌روی، آگه ز چاه باش

بی‌نشئه نیست کلفتِ مستان این بساط

ای دُرد عشق! بادة مینای آه باش

ردّ و قبول، جزری و مدّی است زین محیط

بی‌ قرب و بُعد، گاه «برو» باش و گاه «باش»

این است اگر حقیقتِ پیدایی‌ای که نیست

ما جمله رفته‌ایم ز عالم، گواه باش

«بیدل» به هیچ‌کس ننمایی غبارِ خویش

در چشمِ هر که راه دهندت، نگاه باش

 

غزل دوم: (دنیانگری بیدل)

این چه شکوهِ کبریاست؟ بی‌همه‌ای و با همه

ای تو جهانِ جزو و کل! ما همه تو، تو ما همه!

خلق جنون‌خیالِ تو، در طلبِ محال تو

آینة جمال تو در بغل و گدا همه

زین همه سازِ تخت و تاج، رفع نگشت احتیاج

پیشِ درِ تو سر به خاک، مفلس و بینوا همه

زیر فلک ز هیچ‌کس، فقرِ کسی نهفته نیست

ساخته با برهنگی، در تهِ یک ردا همه

ظاهر و مظهرِ عدم گشته عَلَم به کیف و کم

شیشه کجا و کو پری؟ جز عرق و حیا همه

قلزم عشق و جوشِ فرد، قطره و موج دور کرد

با همه عرضِ اتّحاد، عینِ تو را سوا همه

خامة فکرِ چند و چون بر خطِ دانشَت نگون

شمع‌صفت کشیده سر، لیک به سوی پا همه

بحرِ حدوث تا قِدم خورده به گوهرت قسم

آینه‌دارِ بیش و کم، لیک عرق‌نما همه

گر همه آسمان شویم از تو برون کجا رویم؟

رفته جهانی از خود و مانده همان به جا همه

دوش دو حرفِ کاف و نون کرد ز پرده سر برون

سازِ هزار چند و چون گشت جنون‌نوا همه

«بیدل» و خلقِ بی‌خبر، نشئة وحدتت به سر

مستِ خداییِ دگر در تو جدا جدا همه

انتهای پیام/و

- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910612000281#sthash.bmfdyxtF.j2OuQAAS.dpuf

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/04/19ساعت 23:30  توسط سید محمدفطرت (حسینی) | 

خَم قامت نبرد ابرام طبع سخت‌کوش من‌

گران شد زندگی‌، امّا نمی‌افتد ز دوش من‌

تسلّی گشته‌ام چون موج گوهر، لیک زین غافل‌

که خاک است این که می‌نوشد زبان بحرنوش من‌

غم عمر تلف‌گردیده تا کی بایدم خوردن‌؟

ز هر امروز، شامی دارد استقبال دوش من‌

چنین دیوانة یاد بناگوش که می‌باشم‌؟

که گوش‌ِ صبح محشر، پنبه دارد از خروش من‌

گریبان بایدم چون گل درید از لب‌گشودن‌ها

ز وضع غنچه حرف عافیت نشنید گوش من‌

چه می‌کردم اگر بی‌پرده می‌کردم تماشایت‌؟

تو را در خانة آیینه دیدم‌، رفت هوش من‌

نشاندن نیست آسان همچو موج گوهر از پایم‌

محیط از سر گذشت‌، آسود تا یک قطره جوش من‌

به رنگی بی‌زبانم در ادبگاه نگاه او

که گَردِ سرمه فریادی است از وضع خموش من‌

قیامت بود اگر خود را چنین آلوده می‌دیدم‌

مرا از چشم خود پوشید فضل عیب‌پوش من‌

نمی‌دانم شکفتن تا کجا خرمن کنم بیدل‌

سحر در جیب می‌آید تبسّم گلفروش من‌

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/04/17ساعت 12:31  توسط سید محمدفطرت (حسینی) | 
 مسیحایم بیا از آسمانها  

مرا با خود ببر تا کهکشانها

بگیر این طفل جانم را در آغوش

که هست فرزند ذات بی نشانها

*

به چشمم نازنین چون قرص ماهی

به ملک مهربانی ها تو شاهی

اگر بوسه نمی بخشی ز لبها

روان کن سوی من نیمه نگاهی

*

ستاره ای که داری سوی ما ناز!

ز هر چشمک دهی در قلبم آواز

از این دنیای پر هیچ و تباهی

 ببر با خود مرا در عالم راز

*

مسلمان از حقایق گشته است دور

گرفتار توهم مست و مخمور

کو آن صور سرافیل؛ روح قدسی

نماید ملتی  را زنده از گور

*

مسلمان در جهاد جاهلانه

گهی در انتحار ابلهانه

به ظاهر نام دین و غافل از دل

ببین ابلیس نفرت کرده لانه

*

مسلمانست اسیر انتحاری

گهی از نام دین مست و خماری

گهی در چنگ پاکستان و مصری

گهی ملای کور قندهاری

گهی اهریمن ملای خونخوار

دهد فرمان زهر و خون و پیکار

کنند تکه بنی نوع بشر را

افاده های دین تعطیل و بیکار

+ نوشته شده در  شنبه 1392/04/01ساعت 5:13  توسط سید محمدفطرت (حسینی) | 
Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

کتابی تازه پیرامون بیدل
نام کتاب: جهان بیدل
نویسنده: سید محمد حسینی فطرت
این کتاب روز گذشته توسط استاد محمد یوسف سیمگر باختری در محفلی

که به همت "خانۀ آیینه" برگزار شده بود در کتابخانۀ عامۀ ارلینگتن/ویرجینیا،

آمریکا، معرفی گردید. قرار است به زودی این کتاب در کابل از چاپ برآمده ب

ه نشر سپرده شود.

http://www.freeimagehosting.net/uz8pi"> src=

"http://www.freeimagehosting.net/t/uz8pi.jpg">>

http://www.freewebproxy.com/"> src=

"http://www.freeimagehosting.net/newuploads/uz8pi.jpg" alt="Free Web Proxy">

[url=http://www.freewebproxy.com/][img]

http://www.freeimagehosting.net/t/uz8pi.jpg[/img][/url]

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/03/23ساعت 1:9  توسط سید محمدفطرت (حسینی) | 
یاد ایامی که در گیتی مکانی داشتیم

میهن روشنتر از باغ جنانی داشتیم

در دلش بودا و زرتشتی تجلی کرده بود

دردل هر صخره اش ما راهبانی داشتیم

ماه احمد تا دمید در قله هایش پی به پی

مثنوی معنوی و بلخیانی داشتیم

خواجه انصار و مردان معارف پی به پی

افتخارات هرات و بامیانی داشتیم

جاده ابریشمین دانش و اشراق و نور

قندهار و غزنی و هم غوریانی داشتیم

ابن سیناها و ناصر خسروان عقل و عشق

هم خراسان بزرگ و باستانی داشتیم

از شقیق و حنظله تا بلخی های دهمزنگ

شاعران پر شکوه و عرشیانی داشتیم

از حکیمانی چو فردوسی و تاریخ وطن

قصه ها و غصه های پر نشانی داشتیم

از سمرقند و بخارا تا به گنجه پی به پی

رودکی و بوی جوی مولیانی داشتیم

از سنایی ها و از عشاق غزنی یاد کن

ناله کن مثل وطن چون عاشقانی داشتیم

حافظ و سعدی و صائب یا که آن عطار عشق

عاشقان آسمانی را زمانی داشتیم

از جلال الدین اکبر تا جمال الدین ما

شاه بابر شاه کابل را زمانی داشتیم

مثل بیدل ها و اقبال کم نباشد ای عجب

شاعر  پارسی میان هندوانی داشتیم

در همه عصر و زمانها کاروان پی به پی

جامی ها و عشقری و شایقانی داشتیم

از خلیل الله و خسته و صلاح الدین بگو

رهروان راه بیدل قندیانی داشتیم

مه جبینانی چو  گوهرشاد و هم  آن رابعه

ساحت دنیا و دین هم بانوانی داشتیم

گوهر ادیان همه در این مکان شد برملا

از شراب معرفت ما می کشانی داشتیم

قله هایش قرص حکمت را به کف دارد عجب

بهر وحی جان و دل ما عارفانی داشتیم

جوهر دین و مذاهب شد علم از کوی ما

از دل فردوس وحدت بلبلانی داشتیم

فیض روح القدس عشق از این مکان شد آشکار

چون مسیحا بر تن عالم روانی داشتیم

فخر عالم بودیم و آزاده از کون و مکان

کشور روشن بدون طالبانی داشتیم

ای عجب در این زمانه گم شده آن افتخار

شاعرش گوید که ارزش یک زمانی داشتیم

فطرتا ارزش بنا کن بهر آینده و حال

کم بگو ما داستان و باستانی داشتیم

بی وطن گشتی و دیگر کم بنال و کم بگو

« یاد ایامی که در گیتی مکانی داشتیم»

2.2.1392

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/02/03ساعت 14:37  توسط سید محمدفطرت (حسینی) | 
یک مرغ نهان در حنجره ات می خواند

او نغمه داوود نبی می داند

از قاف ضمیر تا عرش خدا پرهایش

بر صورت جبریل امین می ماند

*

ای روح خدا خیز و بیا یاری کن

خورشید و مهی در سینه ی ما جاری کن

آن دوزخ بگشاده دهن در همه سو

ای زندگی برخیز و بیا کاری کن

*

آن اشتر صالح بنگر در جان است

باسینه پرمایه ی از ایمان است

از صخره پیکر تو ناله کند

شیر و شکرش جاری همین الان است

*

دجال هوسهای دلت پنهان است

گردن زن و چاره گرش عرفان است

آن نور خود آگاهی که هست کشتی و نوح

ناجی به گه وحشت و طوفان است

*

ای قوم از این موج تباهی برگردید

از حلقوم سیل و سیاهی برگردید

تا لانه خورشید از این از این ظلمت شب

دارم دعا الهی برگردید

معنای مناجات و دعا کم دیدیم

پهنای عنایات خدا کم دیدیدم

تا لانه سیمرغ که سبزستان است

ما بسته صد بیم و بلا کم دیدیم

*

از ماذنه روح خدا آذان گو

در گنبد قدقامت تن از جان گو

تکبیری که خورشید بلند از بامش

سر برکشد از حنجره وجدان گو

بر ماذنه روح خدا بالا شو

با شعشعه ی لاهوتی او گویا شو

نجوای سیاهی به کمین می پیچید

همرنگ سحر خیز و مسیح آوا شو

*

با بارقه ی عشق اگر زنده شوی

تا شام ابد زنده و پاینده شوی

کو شام ابد؟ بلکه شوی صبح ازل

خورشید ابد گردی و تابنده شوی

*

از کوچه کوچه رفت عیسا اما مردم

در لانه اوهام، چون گژدم

یکسر همه می گفتند: کی می بینیم

مردی که دیده ما کردست او را گم؟

*

با نور مسیح و مهدی نیست نسبت

ان را که بود جهل و تعصب قسمت

باید که دل از جرک و هوس پاک کنی

تا بنگری آن فیض خدا یا عصمت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/01/20ساعت 15:33  توسط سید محمدفطرت (حسینی) | 

خدایا ای خدای عرش و کرسی

بده دستم به دست فیض قدسی

کجا شد نور بابا و دماوند؟

دل آزاده از اوهام و از بند

دلم گم کرده است انوار عرفان

دل خدمتگذار روح رحمان

یکی خورشید بیدار سحر خیز

سحاب آسمانی و گهر ریز

مسیحا گونه و بودا خصال است

لبانش مژده وصل ووصال است

سلام ما به آن عشاق پیروز

به مردان خدایی و شب و افروز

امید ما بود روزی که گردون

بگردد سوی مردان خداگون

بگدد سوی فضل بیکرانه

سوی انوار قدسی جاودانه

سوی اشراق و ایثار حقایق

تبسم های زیبایی شقایق

به ناگه فجر اعظم سر زند سر

جهان گردد ز فیض حق منور

تمنایم فتوحات خدایی

و باران گهر ریز سمایی

خدایا بندگی و دولت نور

عطا بنما ز فیض سعی مشکور

برای جمع ما این جمع قدسی

از آن اقلیم عرش و نور کرسی


+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/01/20ساعت 15:10  توسط سید محمدفطرت (حسینی) | 

بانوی میهن بیا با پرچم پر افتخار

مشتعل کن از سرودت کوچه های این دیار

خواهرم! زنهای تابان بشر در جان تو

صحن دل را کن مهیا تا شوند در جهد و کار

غنچه های کهکشانی ترا نادیده اند

آسمانهای تمدن آسمان نور یار

صد مسیحا و فلاطون در کفت بالیده اند

عاشقان و عارفان و حاکمان و شهریار

طالبان دشنه و جهل و سیاهی پی به پی

بهر نابودی تو بستند کمر در انتحار

گه ببرند بینی ات گه مکتبت آتش زنند

نیمه شب­ها میکشند نقشه برای سنگسار

گه ترا در کودکی کردند عروس مرد پیر

گه اسید پاشیده کردند صورتت در قندهار

نور گوهرشادی ات از قلب تو دزدیده اند

هم نخواهند رابعه آید سوی بلخ و  مزار

روشنی هر تمدن از کف دستان تست

جلوه هایت را روایت کرده اند تاریک و تار

منکر ابعاد مسجود بودنت را دیده ی؟

منکر روح خدا آن نفخه پروردگار

پیش از اشباح الرجال گشتی سخنگو با خدا

چون سمیه اولین بانو شهید راه یار

دشنه­ی خونین­شان کوبند به دست و پیکرت

وحشیان طالبی کردند ترا در کنج غار

 کور و کر آبستنت خواهند و بعدش مردنت

شان تو زیستن  نباشد بهر خود در روزگار

مهملاتی پوک و بی معنا فروشند پی به پی

یک دهان دارند گشاده بهر تکفیر و شعار

میوه ممنوع کین ت را بچینند روز و شب

 مادر خود را نمایند متهم حوای پار

ریش بلعامی به کف با دام تزویر و ریا

مثل حربا بس ملایم با سموم و نیش مار

ای عجب اهریمنان بر هر زن و مردی ستم

کرده اند در این دیار و در همه شهر و دیار

مثل خفاشان علیه حضرت سیمرغ پاک

سهروردی ها و منصور برده اند بر روی دار

گاهی با دین خدا فتوای خونین داده اند

گاهی چون قاضی شریحی بر سر نرد قمار

گاهی مثل ابن ملجم محو صورت گشته اند

گاهی در کرب و بلا خنجر زنان قلب یار

فطرتا کمتر بگو از قصه­ها و غصه­ها

غصه­ی زنها و هم مردان  پاک روزگار

+ نوشته شده در  شنبه 1392/01/10ساعت 3:19  توسط سید محمدفطرت (حسینی) | 

تو خود شهدی و شیرینی و شهدی در دهان داری

لبانی چون مسیحا و مسیحایی لبان داری

مرا جانی ست که پردازم بهای دیدن چشمت

نشانه گیر دل ما را  که از مژگان کمان داری

مرا گفتی که «سیمرغم به دنبالم سفر باید

سفر کن تا زمانی که درون تن روان داری 

بیا تا وحدت کل را بنا سازیم از این اجزا

زمان سرمدی را که درون این زمان داری

زمان وصل و معراج و تجلی ها به کف بنگر

چنین فرصت کجا یابی که اکنون این زمان داری

درونت خالق عرش و زمان سرمدی باشد

همانجا چشمه  ی کوثر به دورش صد جنان داری

درونت حنتی باشد ورای دوزخ وهمت

درونش طوبی عشق است و زیرش سایه بان داری

گهی در عرش و گه در فرش و گه در حس و گه غیبی

نه شرقی و نه غربی و مکان لا مکان داری

مشو مسحور این لحظه زمان باید به کف گیریم

درون خود خدا و هم زمین و آسمان داری

بیا فطرت به بام نیروانا تا وطن بینی

یکی بودای ایمن در درون بامیان داری

یکی فرهنگ الماسین و بی رنگ از تعصبها

که باشد مثل خورشیدی به دور خود عیان داری»

تو گفتی این سخن ها را بناگه رفتی از پیشم

ندانستم کجا رفتی کجاها تو مکان داری

به دنبالت همه روز و همه شام و سحر گشتم 

ندیدم آن جمالت را اگر چه صد نشان داری

بیا فطرت به کنج قلب خود آماده کن بزمش

ببینی حضرتش را در درون خود نهان داری

مگو سرگشته ی حور و پریی عابد و زاهد

درون قلب خود بنگر خدای بی نشان داری

ببینی کوه طوری را که موسی شد فراز او

ببینی آن انا الله ی که در لبها نهان داری

خلیلی را که بشکسته همه بتهای بتخانه

شده آماده آتش به تابوتش روان بینی 

میان آتش از جن و ملک هم دوزخ و جنت

رهیده از خلایق همزمان در گلستان بینی


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/01/08ساعت 13:50  توسط سید محمدفطرت (حسینی) | 
جمالش از همه سو آشکار است

درون عشق عشاقش شرار است

مکن باور خدا از تو برون است

و یا از مفتیان انتحار است

*

درونت چشمه کوثر خروشان

مبرهن هست این سخن از باده نوشان

خدای حور و جنت در درونت

مرو در کوچه جنت فروشان

*

شود آیا دگرباره در این خاک

برویی سربرآری سوی افلاک؟

خدا اکنون تجلی کرده در تو

بشو تسلیم عشقش مست و بیباک

*

حقوق آدمی باشد فرا گیر

در این دوره، به جز این خاک دلگیر

نگر آن خاک مولانا که از عرش

فرو افتاده است در دوزخ و قیر

*

ز «شوپنهاور» آمد این بیانم

که مخلوق خدا چیزی ندانم

تصورهای ما شد خالق و خلق

دل از افسون شان باید رهانم

*

مگو « ملا» بگو دزد تبه کار

و یا دیو سیه مست و سیه کار

بدستش دشنه و دینار و فتوا

ازو مردان آزاده سر دار

*

اگرچه ظاهرا از هم جداییم

به گوش هم بمانند صداییم

ولی در جذبه مستی و وحدت

همه امواجی از بحر خداییم

*

نگویم عشق و می گویم خدایی

در اعماف وجودم چون صدایی

ببر تا چشمه جوشان لاهوت

عبورم ده از این رنج جدایی

*

بیا انسان نو را آفرینیم

بهشت شادی و آسوده از بیم

رها کن قصه اهل شرایع

که اینان دوزخیانند و دژخیم

*

سرا پا گنج و از غفلت گداییم

از آن شهد سعادتها جداییم

گشا چشمان منصوری و بنگر

خدا در ما و ما نور خداییم

*

رفیقم آن خدای مهر و مهتاب

به جریان از تو چون آن کوثر ناب

درونت جنتی هست جاودانه

رباید از ملایک طاعت و خواب

*

رفیقم از فراز آسمانها

تو مهتابی برای این مکانها

امیدت چون ستار چون سحرگه

بتابد در شب وهم گمانها

*

مرا تو کوثری و زمزم نور

عچب نزدبک تز از جانی ولی دور

بدونت باغ دل یک دوزخ داغ

حضوزت هست بهشت و حضرت حور

*

مسیحای منی ای آسمانی

شبم از یاد تو رنگین کمانی

پیاپی می کشد آغوش وصلت

خیالت در دلم مانند مانی

*

دلم ابر است و ابر پاره پاره

ترا گم کرده ام امشب ستاره

مسیحا گونه سوی این شهیدت

بیا و ده مرا  جان دوباره

*

الا ای حامل  انوار قدسی

درونت هست خدای عرش و کرسی

همه عالم بود در بزم وحدت

همه مهمان یک بزم و عروسی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/12/29ساعت 12:58  توسط سید محمدفطرت (حسینی) | 

ما و لیلة القدر معرفت علوی

1-  رمضان ماه مهمانی خداست

پیامبر اکرم ماه مبارک رمضان را ماه مهمانی خداوند معفرفی کرده است. عارف بزرگ اسلامی حضرت مولانای بلخ نیز هدف از روزه را وصول به سفره آسماانی و ملکوتی معرفت الهی معرفی می کند:

لب فروبند از طعام واز شراب

سوی خوان آسمانی کن شتاب

گرتواین انبان زنان خالی کنی

پرزگوهر هایی اجلالی کنی

2-  سفره ضیافت الهی؛ سفره معرفت است.

قرآن کریم می فرماید:<شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن هدی للناس...>؛ ماه رمضان ماهی است که در آن قرآن نازل شده است که این قرآن هدایت برای بشر است. هم  چنین در باره فلسفه روزه و صیام می فررماید: کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم لعلکم تتقون>؛ طبق این آیه شریفه هدف از روزه، رسیدن به گوهر قدسی تقوا است. و تقوی هم که محصول جهاد  اکبر و رهایی از دام تعلقات نفسانی و دنیوی است در پرتو معرفت داخل شدن قلب و عقل آدمی در بهشت اسماء و صفات الهی و تخلق به اخلاق ربوبی حاصل می شود.

3-  شب قدر شب اعتلای آدمی است.

شب قدر شب نزول قرآن است، شب مهمانی و ضیافت الهی بر سر سفره عقل و شهود است. پس شب قدر شب داخل شدن در کوی معرفت است و شبی است کهکه انسان زمینی و طبیعی و انسان ناسوتی تبدیل می شود به انسا ن ملکوتی و خدایی.شب  قدرشبی است که انسان ظلوم و جهول و هلوع تبدیل می شود به انسان <انی جاعل فی الارض خلیفة> و انسان <لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم>.

اتصال قلب با روح قدسی و الهام گرفتن بشر از فطرت خدایی واز غیب وجودی خویش که قرآن در باره آن می فرماید:<فالهمها فجورها و تقویها> و پیمودنن قوس صعودی در پرتو تخلیه از رذایل و اخلاقی و تحلیه فضایل، را عارفان شب قدر تفسیر کرده اند. شبی قدری که محور وجود آدمی را از خاک به سوی افلاک تغییر  می دهد چنین شب قدری از هززار ماه عبادت برتراست. . در پرتو چنین سلوکی فلب آمدی در فنای اسماءو صفات الهی ، رنگ خدایی گرفته و آئینه خدای نما گردیده و آدمی متخلق به اخلاق الهی شده و <نفخت فیه من روحی> که از روح خدا در او به ودیعت است، به مقام فعلیت می رسد.

رسد آدمی به جای که بجز خدا نبیند

تو ببین که تاچه حد است مقام آدمیت

طیران مرغ دیدی تو زپای بند شهوت

بدرآی تا ببینی طیران آدمیت

4-  علی شهید راه معرفت است.

علی(علیه السلام) از زمان نوجوانی به نبوت پیامبر اسلام ایمان آورد، او با ایمان آوردن خویش بزرگترین بت شکنی را قبل از همه مسلمین در آندوره اغازیده بود. همه فداکاری های آن حضرت از قبیل خوابیدن در بستر پیامبر در شب هجرت از مک و دفاع از حریم اسلام در غزوات و نیز همکاری و همدلی آن حضرت با خلفای راشدین، همه در راستای قوام شجره طیبه معرفت بوده است. شجره ای که درونمایه همه ادیان آسمانی است.

آن حضرت در زمان خلافتش هم بیشترین تلاشهارا از خود بروز داد تا معارف دینی و درونمایه و اهداف انسان ساز وجامعه ساز و وجدان پسنددین را برای دیگران بنمایاند. جنگهای هم که بر حضرتش تحمیل شد توسط کسانی بود اسلام را به صورت چند شعار و مناسک قشری و افراطی می دیدند و تعهدی به ابعاد انسانی و این جهانی دین نداشتند.

بطور نمونه خوارج همان مسلمانان قشری گرا، افراطی، دگم و متعصبینن بودند که  اسلام را در حد فهم کودکانه و ابتدایی و شعاری و احکام شرعی فرعی خلاصه می دیدند. اینان گرچه در ظاهر حافظان قران، نماز خوانان و شب زنده داران  و کسانی بودند که زانو های شان از کثرت سجود پینه بسته بودند. اما از اهداف قدسی دین که ملکوتی کردن انسان، اعتلای عقل و جان آدمی و بینای جامعه مبتنی بر عدالت و معرفت می باشد، بیگانه بودند.

آنان با ظاهر اسلام به جنگ باطن اسلام آمدند. و با سلاح تکفیر و تفسیق علیه ارمانهای الهی و نبوی و علوی دستبه طغیانگری زدند. حضرت علی (علیه السلام) بعد از متلاشی شدن ظاهری آنان فرمود: <<والله لقد فقأت عین الفتنة>>؛ سوگند به خدا من چشم فتنه را درآ وردم . جمله فوق اشاره دارد به خطیر بود مقابله با صورت گرایان و دگم اندیشان و متعصبان کور و تکفیری، کاری که از کسی ساخته نیست.

آخر الامر هم حضرتش در شب قدر توسط یکی ازبازماندگان همان خوارج، شربت شهادت نوشیدند و روح ملکوتی اش به جبروت اعلا مهمان جاودانه الهی شدند و از آن زمان کنون همه آزاد مردان تاریخ از سیره و آرمان حضرتش به عظمت و قداست یاد می کنند و  همه عارفان و فلاسفه اسلامی خودشان را بدون واسطه و با واسطه به آن حضرت می رسانند.

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا

که به ماسوا فکندی همه سایه ای همارا

دل اگر خدا شناسی همه دم رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدارا

 

با مطالعه در آثار و رفتار حضرتش به طور قطع می توان ادعا کرد که آن حضرت بیشترین تلاش را در جهت گسترش اسلام معرفتی و عقلانی داشتته اند.

بطورنمونه حضرت هدف از بعثت پیامبران را، برآنگنختن گنجینه های مدفون شده عقول آدمیان معرفی می نمایند.:<<بعث النبیین... لیثیروا دفائن العقول>>؛ خداوند پیامبران را برانگیخت تا آنان عقول آدمیان را بیدار کنند. حضرت در نهج البلاغه افکار بلند و دقیق و عمیق فلسفی و غرفانی را مطرح می نمایند. هم چنین در فرازی از خطبه متقین می فرمایند:<< و فی ازمان الفترات عباد ناجاهم

فی فکرهم و کلمهم فی ذات عقولهم  فاستصحبوا بنور الیقضة فی الاسماع و الابصارو الافئدة... یحسب القوم انهم خلطوا لقد خالطهم امر عظیم>>؛ در برهه های از زمانها، خداوند را بندگانیست اهل راز که خدائوند با آنان اسرار خود را در میان گذاشته و با فکر و جوهر عقل آنان سخن ها داشته و سپس آنان روشن می شوند با نور <<یقضة> و بیداری عرفانی در گوشها و چشمها و دلها... مردم آنان را دیوانه و آشفته می پندارند در حالی که اسرار عظیم الهی آنان را به خود مشغول کرده.

حضرتش درجای دیگر می فرماید:<<لوکشف الغطا ما ازدت یقینا>>؛ اگر پرده های ملکوتی و حجابهای نوری در بین خدا و خلق ازپیش چشمانم برداشته شود، باز چیزی بر یقین من افزوده نخواهد شد.

چه زیبا حضرت مولانای بلخ پیرامون حضرتش می فرماید:

از علی آموز اخلاص عمل

شیر حق را دان منزه از دغل

...راز بگشا ای علی مرتضی

ای پس از سوء القضا حسن القضاء

ای علی که جمله عقل و دیده ای

شمه ای واگو از آنچه دیده ایس

برای مولای پارسایان، امیر مومنان علی (علیه السلام) اگر ده ها یا صد ها وصف بر شمرند همه این اوصاف به یک هسته مرکزی بر می گردد و همه از آن هسته واحد سرچشمه گرفته است و آن <<عارف>> بودن حضرت است به معارف حقیقی نهفتهه در ادیان. گوهر معرفت گستری آن حضرت بود که حضرتش را در شجاعت، سخاوت، علم، نوعدوستی، عدالت، اخوت و همت و جوانمردی، فتوت، از همه برتری بخشیده و استثنایی کرده بود.  هم چنین خدا باوری و معرفت محوری حضرت را در امور اجتماعی،سیاسی عدلی ، قضایی، نسخه ای بی بدیل کرده بود تا جایی که گفته اند: <<قتل من شدت عدله...>> ؛ علی به دلیل عدالت محوری شدیدش  به شهادت رسید.

در این مقال به صراحت می توان گفت: علی(علیه السلام) شهدی راه معرفت شد. معرفت او نسبت به خداوند او را بی باک کرده و از ماسوا بریده بود. و شیفته حق و حقیقت و پروانه خدا و عمری محو در خدا بود. و آخر الامر هم در راه گسترش معرفت توسط دشمنان معرفت شربت شهادت نوشید.

عشق وافی است وافی می خرد

در حریف بی وفا می ننگرد

نتیجه ای که از این نوشتار می توان گرفت،‌ این است؛ ماه مبارک رمضان، ماه ضیافت عقل و جان آدمی بر خوان و سفره معرفت بوده و شب قدر هم شب وصول و برخورداری از این خوان و شب دگرگونی انسان می باشد. علی(علیه السلام) مرد بی همتای عالم عشق و عرفان و ذوب شده در رضای حضرت سبحان مهمان خاص  الخاص خداوند بوده و شهید راه معرفت هستند.

برما است که در راستای درک شب قدر و نیز آرمان های معرفتی علوی در ساحت فردی و اجتماعی سعی بلیغ و همت علی گونه نماییم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/05/26ساعت 13:32  توسط سید محمدفطرت (حسینی) | 

 

رمضان آمد و دیدار یاران

بهار عاشقی هم ابر و باران

عجب آغوش یار از من بود دور

شب قدر و شب شب زنده داران

***

علی را کی شناسند اهل تزویر

خوارج مشربان و اهل تکفیر

علی پاینده تر از جاودانه

خدا در زندگیش گشته تفسیر

***

مهدی و صلح کل:

بیا مهدی بیاور صلح کل را

نفسهای مسیح و روح گل را

نگر قرآن به دست انتحاری

نموده گم همه معنای «قل» را

***ا

 مسیحا:

بیا ای جان هستی و حقایق

بیاور شادی و روح دقایق

مسیحای منی ای نفس قدسی

بشو مرهم بر این زخم شقایق

***

 گوهرشاد بانو

به گوهرشاد بانو گفتم ای زن:

به زنهای وطن بارقه ی زن

تبسم کرد و گفت آن طالبان را

نگر با دشنه در هر کوی و برزن

***

گرد آفرید

کجا شد ای وطن نور و نویدت؟

چه شد آن رستم و گرد آفریدت؟

حدیث حضرت زرتشت و بلخی

دگر باره شود آیا جدیدت؟

***

شراب انتحار

شراب انتحاری نوش کردی

کلام آسمان پاپوش کردی

میان خون کشیدی میهنت را

به دستور شیاطین گوش کردی

***

دکان

تعصب با نقابی پوش کردی

چراغ معرفت خاموش کردی

دکانی را به نام دین گشودی

به دزدی عواطف جوش کردی

***

ویرانه

شرابی از تعصب نوش کردی

به آوای شیاطین گوش کردی

فتادی از مقام عرشیی خویش

در این ویرانه، دل مدهوش کردی

***

مسلمانان و اقبال لاهوری:

شبی پرسیدم از «اقبال لاهور»

بگو شرح بهشت و میوه و حور؟

بگفتا چون «کراچی» گشته اینجا

مسلمان «انتحاری» هست و مغرور

***

فتوا:

کشیدی شانه بر ریش بلندت

گشودی هر سویی دام و کمندت

تراشیدی خدایی طبق فتوا

خدا سازد جهنم را دو چندت

***

کمال!

تورم کرده فقه و قیل و قالش

کجا هست در و گوهر در جوالش؟

کمال شیخ ما ریش دراز است

خدایا کی بود مرگ و زوالش؟

***

چیستی جهاد:

جهادش معنی دیگر مرا داد

نه قتل و کشتن است و ظلم و بیداد

بدست آوردن آن «نیروانا» ست

که دل را می کند از غصه آزاد

***

مولانا و شمس

بیا چون حضرت بلخی سفر کن

به سمت آب و آیینه گذر کن

به کوی حضرت «شمسی» قدم نه

ز هست و بود خود صرف نظر کن

***

صلیبت

صلیبت چون مسیحا تک و تنها

ببر با خود برون از ما و من ها

حیات جاودانی بهر خود شو

مکن عادت میان این کفن ها

*****

کعبه دل

شبی رفتم به دربار خداوند

که نایافتم ترا از «زند» و «پازند»

جواب آمد: «کتاب ما دل تست»

مشو سرگشته ی آن گفته ی چند

***

مسجود ملایک

امید است پرتو صبح مذاهب

پر و بال عقول ما گشاید

کنیم بالاتر از جبریل پرواز

ملایک در سجود ما بیاید

بودا و نیروانا

شبی پرسیدم از بودا که استاد!

خدا بودی و یا مخلوق و ایجاد؟

تبسم کرد و گفت در «نیروانا»

بشر گردد خدا گون و پری زاد

***

صبح مذاهب

مسیحای منی ای مهربانم

بر افروز مشعل فیضت به جانم

ببینم پرتو صبح مذاهب

زده سر از بلند آرمانم

***

قله بابا

به بام قله بابا شدم من

از آنجا آسمانهای مفشن

فراتر رفتم از چشم ستاره

سرودم کرده بود هستی مزین

***

***

ابر مرد

ابر مردی دلیری آتشین گرد

قشون عالمی در چشم او خرد

کلامش از جهان دیگری بود

خدا گونه دلم را تا خدا برد

***

حکمت کجاست

شبی کردم تشکر از «فلاطون»

که جاری کردی حکمت مثل هامون

تبسم کرد و با تلخی مرا گفت:

بود حکمت چو زر در مشت قارون

***

گاندی

مهاتما گاندی را دیدم به خوابی

بگفتم در بهشت از چه کبابی؟

به تلخی گفت اینجا مسلم و سیک

بریزند از کف هم قطره آبی

***

خدای عاشقان و انتحاری:

به چشم دل نگرد هر کوچه هر کو

خدای عاشقان باشد فرا رو

خدای طالبان و انتحاری

ندارد نسبتی با خال و ابرو

***

جهنم

خلایق را بترسانی از آن یار

بود تسبیح و ریشت پیشه و کار

ندیدم یک جهنم چون جنابت

جهنم باشی ای شیخ گرفتار

 ***

بیدل

ز "بیدل" توشه های دل گرفتم

بدور از دیده ها منزل گرفتم

شب تاریک و بیم موج و گرداب

غزلهای ورا ساحل گرفتم

***

عهدالست

یکی از خون ما سیراب و مست است

یکی بالا و دیگر پست پست است

مسلمانان کجا شد آن تعهد؟

که می گوییم از آن «عهد الست» است

***

بیگانگی

در این دوره بریزند از خلایق

هزاران جوی خون با صد سلایق

همه بیگانه با روح طراوت

همه افتاده در بند و علایق

***

حاصل زندگی

مرا از زندگی جز غم چه حاصل

به جز اقیانوس ماتم چه حاصل

ز دریاهای عشق و ناز و نعمت

به جز یک قطره ی شبنم چه حاصل

***

غریق

همه عمرم به مثل باد بگذشت

گهی شاد و گهی ناشاد بگذشت

نفسهایم غریق بی صدا بود

بدون فرصت فریاد بگذشت

***

درد

مرا این غصه و درد وطن کشت

به مثل لاله های این چمن کشت

حریفم دردی بود از حد من بیش

مرا کشت و لیکن بی کفن کشت

***

مرگ

چو مرگ آمد لبانم شاد و خندان

شد از آسودگی رنج و زندان

خدایا حشر من کن بعد از این هم

به دنیای دیگر با جمع رندان

***

کابل

منم کابل شده بر باد تاراج

همان بلخی که هست غمگین و ناشاد

جلال الدین، جمال الدین من کو

که آرد محشر دوشینه در یاد

***

اوستاهای بلخ

چرا کابل گدای جاودان شد؟

بهارانش همانند خزان شد

اوستاهای بلخ و آیه هایش

چو نفرینی برای این زمان شد؟

***

طالبان

خدایا طالبان هست یا که طاعون

روان سازد به هر سو جویی از خون

به چنگ اجنبی باشد فسارش

فساری از فسانه یا که افسون

***

توحش

نگر دین خدا در چنگ طالب

شکستند قلب او در پای قالب

توحش را عجین آن نمودند

به لب دارند که :«ماییم جمع غالب»

***

مولانا

بیا چون حضرت بلخی سفر کن

به کوی آسمانیها گذر کن

درون شعله «شمسی» قدم نه

زمین و آسمان غرق شرر کن

***

خورشید

خورشید اسیر دام مردم نشود

مه آیینه­ ی کجی گژدم نشود

ای فطرت جانان بیا غرش کن

در همهمه­ ها جلوه حق گم نشود

***

انار

دلم برده به «کابل »عشق و یادت

که با «پغمان» یادت کرده عادت

انار «قندهار»ی گردم آندم

که بینم بر «مزار»م شوخ وشادت

***

ام البلاد

وطن «بودا»ی من ای «نیروانه»

«اهورا»ی منی ای جاودانه

دلم «ام البلاد» است از هوایت

تو «زرتشت» منی در این زمانه

***

برای غزنی:

وطن ای خطه­ ی شیران بیباک

چرا افتاده­ ی صد پاره بر خاک؟

بگو از محشر دیروز «غزنی»

شراب تازه ده از شاخه ی  تاک

 ***

غبار خاطرات:

چو برگ خسته در دستان بادم

ز خش خش های خود غمگین و شادم

غبار خاطراتم گم شود گم

کجا کی دیگری آرد به یادم؟

***

بت شکنی:

بیا تا زندگی افسانه سازیم

قمار عاشقی مردانه بازیم

چو ابراهیم تبر کوبیم به بت ها

جدا این کعبه از بتخانه سازیم

***

بلخ

طلوع مثنوی از  کوی بلخی

نسیم معنوی از بوی بلخی

ندیدم مثل «رابعه» به عالم

جهان در حیرت بانوی بلخی

***

توحید

رهایی بخش دل آوای توحید

طلوع آدمی از نای توحید

برو در جنگ آن فرعون نفست

ببین در طور جان موسای توحید

***

جادو

یکی آنسو یکی این سوی دنیا

همه مست اند ولی از بوی دنیا

بجز آن «نیروانا» کو نجاتی؟

و یا ابطال آن جادوی دنیا

***

فرزند وطن

وطن فرزند تو آواره هر سو

از آن عشاق پاکت یک اثر کو؟

شقایق یاسمن هایت کجا شد؟

تهی شد باغت از شمشاد و شب بو

***

وارث وطن

وطن! از بامیان و از هریوا

و از زرتشت و بلخ و یا اهورا

ندیدم وارثی جز طالبانت

که هست فرهنگ شان تاراج و یغما

***

رهایی

شکستم بند و زندان مذاهب

رسیدم در سحرگاه مکاتب

خدا را می توان گفتن«رهایی»

رهایی از سیاهی و معایب

***

غروب

شده دین منبع سود و تجارت

شعار و انتحار و عرف و عادت

غریبانه غروب آدمی را

کند خورشید تفتیده حکایت

***

تخم سربداران

چرا کابل شده در کام ماران

به مثل دوزخی بی باد و باران

یکی در انتحار و دیگری دزد

عجب خشکیده تخم سربداران

***

شهید ملی

جوانان وطن هر سو گریزان

درختان امید است برگ ریزان

شهید ملی ما وحدت ماست

ببین معلول و مجروح قسط و میزان

***

لاف خداوندی

تمام هست و بودت چون پر کاه

روی زین جا بدون فرصت آه

نبینی بار دیگر عرصه خاک

زنی لاف خداوندی چه کوتاه

***

ناصر خسرو

بدخشانا! کجا شد لعل نابت؟

حیات جاری از امواج آبت

مکرر کن حدیث مرد یمگان

که رویید از کف او آفتابت

***

غار یمگان

شدی مرتد به نزد قوم باعور

هریمن های در کف تیغ و ساتور

برو در خلوت آن غار یمگان

که خفاشان ندارند طاقت نور

***

یا لیت قومی...

نمود دنیا و لذات آزمونش

دل آزاده ی از خاک و خونش

درون غار یمگان با خداوند

شنو «یالیت قومی یعلمون»ش

***

تنها

بیا مثل علی تهای تنها

رویم از کوفه ی این ما و من ها

به گوش دل سرود عرشی باید

سرود روشنی بخش چمن ها

***

سکه محبت

محبت سکه های سالکان است

ندا و هاتقی از آسمان است

مپرس از حال دقیانوس و کیشش

که دانای رموزش کهفیان است

***

یوسف

برادرها که یوسف ناشناسند

پیاپی سیم و زر را در سپاسند

ببین یوسف ز شاهی تا خدا رفت

برادرها هنوز پیش لباسند

***

یاد

مرا از بعد مرگم می کنی یاد

بیا اینک نما دلهای ما شاد

گواهند استخوان و رگ رگ ما

که از شوق تو هستیم مست و آباد

***

حضرت مانی

الا «مانی» خدای نقش و ناقور

به کلکت مهر و اما ملت کور

مکن نقشی که کردند نقشه ات را

درونت پر ز کاه در جند شاپور

***

زنان

زنان ما شدند در ظلمت قیر

جوانه های هستی شان همه پیر

 از آن بلقیس و مریم ها  اثر کو؟

به هر سو بنگریم یک جمع دلگیر

***

نگار

نگارا! روزگاری زنده بودم

گهی شیدا و گه جوینده بودم

تو در زلفت نهان و من  دل شب

به یادت چون سحر تابنده بودم

***

من همانم

خدا یارت شود یار نهانم

بریدی رگ رگ قلب و روانم

اگر چه بیخیالی بی مروت

همانا من همانم من همانم

***

تجلی

تجلی کن به کوه و دشت جانم

بزن صاعقه در طور نهانم

نترسم از هجوم تیغ شبها

که آوایت کشد در کهکشانم

***

هیزم

نمی دانم که دیرم یا که زودم

در این وحشت سرا همرنگ دودم

به کام شعله ها چون هیزم تر

به تلخی صرف شد بود و نبودم؟

***

سیل

بیا از دشت من لاله بر آور

ز حلق خسته ام ناله بر آور

فرست سیل خروشان خودت را

اگر باران نشد ژاله بر آور

***

جنون آسمانی

نه رستاخیز طور و نه شبانی

شده گم نغمه های آسمانی

بیا گشتی زنیم در دشت معنا

به یاد آن جنون آسمانی

***

البرکامو

به آلبرکامو گفتم ای خردمند

بگو بر قلب من یک نکته و پند

بگوشم گفت: آیین محبت

بود رمز رهایی از همه بند

***

خمار چشم شهلایت منم

به دام زلف زیبایت منم

کجا بیرون شوم از کشور تو

اسیر مرز و ویزایت منم

٬٬٬

به یاد اغوشت دارم زبانه

تویی آن میهن من ای یگانه

به مثل عمر من حسرت سرایی

شکسته تاج و تختت این زمانه

***

غروب

گهی صحرا و گاهی باغ بودم

قرین بلبلان و زاغ و بودم

به امبد طلوعی عمر من شد

همیشه در غروب و داغ بودم

***

به صحراها دویدم تک و تنها

جوانی بود و باران و چمن ها

یکی مرد خدا را دیده بودم

میان دشت و باغ و یاسمنها

***

خروش سینه حافظ کجا رفت

بسا شاعر فقیر و بی نوا رفت

سرایم از مقام شمس و بلخی

نگویم از دلم نور خدا رفت

***

مسیحای دلم با من سخن گو

خدا گونه علاج این وطن گو

بیاور در معابد روح حق را

رموز زندگی را با کفن گو

***

نوشتم نام تو با نور خورشید

به هر سو جاری شد دریای امید

برای حدف نامت شب همه سوخت

درخشید نام تو تا مرز جاوید

***

کجا شعری که شبهایم بسوزد

شموس نو به گیتی برفروزد

بگیرد راه مولانای بلخی

به آب خامه ام آتش بدوزد

***

امید است هاتف معنا بیاید

بیاید بال و پرهایش گشاید

ببینیم جهره آیینه گونش

سرود اسمانی می سراید

***

 کو آن عقل رها از چون و از چند؟

نشد مرغی فراز آن دماوند

بگو حرفت به جمع خاصی

نمودند جاده ی عام ترا بند

***

 سیل

ببین این سیل مواج فراگیر

درون دره اشیا سرازیر

 تمام هستی ات در ککام امواج

نگر یعنی دم دیگر شود دیر

***

تمام غنچه هایت ای وطن مرد

و باغ ارزویت یکسر افسرد

بیا با من بگو درد دلت را

نگوید با خودش آن سینه را برد 

***

بیا دستان خود اریم به یکبار

برای خود نماییم میوه و بار

برای خود شویم هم خالق و خلق

کجا کی دیگری بر ما کند کار؟

***

بخوان «ان تتقو الله» را دگر بار

تفحص کن میان سر و اسرار

بجو ایمان عالمتاب روشن

که حق اعطا کند از بهر ابرار

***

سرافیلم ولی مانند مورم

هزاران محشر و هم نفخ صورم

به تنهایی یکی لشکر مرا هست

چرا که ذره ی ار عرش نورم

***

عجب من روزگاری زنده بودم

شب و روزی تو را جوینده بودم

جوانی بود و من شبهای تنها

چو دامان سحر تابنده بودم

***

ببین امواج غم را در تراکم

سیاهی ها دمادم در تلاطم

هوس ها شد حجاب بینش ما

گرفته چشم دلها را تراخم

***

جنابا ما جدل سازان اوییم

از او غافل بدل سازان اوییم

تعصب را اگر از خود کنیم دور

ببینیم حضرتش را روبروییم

***

بکن آن خاک پای استرانم

ولی از جمع عشاقت مرانم

بیا زنجیر جهلم را بریزان

ببینم جلوه ی از بیکرانم

***

پریان می دوند هر سوی عالم

که بینند صورت زیبای آدم

ولی آن آدم آزاده خو را

نمودم من به چاه غصه و غم

***

نشانم ده ره عشق و کمالم

از آن غمزه بده ذوق وصالم

بدران پرده چشمم که بینم

سرا پا جلوه گاه دو الجلالم

***

نپرسد کس چه گشتم یا که بودم

و یا از چه سراید این سرودم

پرستم بعد از این تنهایی ها را

که عمری بین این مردم غنودم

***

خدایا روز و شب من شرمگینم

ز خود اشفته و دل آتشینم

ندیدم یوسفم را در همه عمر

چو یعقوب از پیش حسرت گزینم

***

همه نوباوه پیغمبرانیم

صدا و نغمه های بیکرانیم

نگیرد رنگ اهریمن دل ما

گهی وحی و گهی افرشتگانیم

***

 بدستم فانوس و هر سو دوانم

درون کوچه های پر فغانم

به دنبال « دیوژن» می دویدم

به ناگه شد برهنه استخوانم

***

بگو ای «سهروردی» مرد روشن

از آن فردوس کفر آمیز گلشن

از آن اشراق دوزخسوز دل ها

که دیدم جنت زاهد به گلخن

***

دو بیتی گر نمی بود پس چه بودم

که تاریک و سیه همرنگ دودم

خدایا وحی دل را کن حواله

مبادا یک شود بود و نبودم

***

بیا ای خضر معنی در دل ما

به انگشتت نشان ده محمل ما

بیا بنگر به دریاهای وحشت

شده گم کشتی ها و ساحل ما

***

 بگو از خاطرات روز و شب ها

از آن صحرای نور و تاب و تب ها

از آن سیمرغ و زال معرفت گو

که وصف او نیاید روی لب ها

 ***

کجا شد ان صفا و شوق پرواز

که کامت را کند دریایی از راز

قفس بشکن رها شو از همه غم

ببین آزدگی و عشق و اعجاز

***

مسلمان مست نام کفر و دین است

بگیرد صورت و گوید همین است

دیگر افسانه می داند سرودی

که برتر از بهشت و حور عین است

***

نبرد ره کس درون عشق پاکی

همه سر در لحاف مشت  خاکی

خدایا کی یکی مشعل بیارد

بمانند «  پرومته » سینه چاکی

***

سرودش می کنی سر مست و سر حال

به روز امتحانش می شوی لال

کجا این ادعا آید به کارت

که وحشت ها بریزاند پر و بال

***

نشانم ده تو اخلاق خدایی

پر و بال هماگون و خدایی

فراوان گفتی ای شیخ از بهشتت

کو معراج تو و بال رهایی؟

***

بگو ای خواهرم از زهره ی دل

از آن مریم از ان روح فضایل

به مثل هدهد ای بلقیس برگو

خبرها از سلیمان منازل

***

بیا دانشگهم در گل بنا کن

گل رخسار خود دانشسرا کن

به زلف خود مرا بر دار بنما

............

***

 بیا ای نازنین با ما سخن گو

از آغوش بهشت و از عدن گو

لبانت کوثر و ما کشتگانت

کلامی با شهید بی کفن گو

***

 

از غفلت خویش گذر کن یارا

وانگه به لب جام نظر کن یارا

خواهی شوی بر خلق خورشیدی

از دام و دد و  خویش حذر کن یارا

 ***

اشفته

دل از طعنه ی خلق به آزار آمد

آشفته ی  هر کوچه و بازار آمد

آن دم که خراباتی شدم بیدل هم

همصنفی این شوریده ی زار امد

***

شرر

چندی میان خلق سفرها کردم

بر هر کهنه و نوی رها کردم

آخر چو خلیل تیشه به هر بت کفتم

غافل از این که چه شررها کردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/04/12ساعت 19:40  توسط سید محمدفطرت (حسینی) | 

تحجر و تعصب و تفکر انحصار طلبی: 

 

متاسفانه در جوامع اسلامی ما اين تعصب رو در برخي فرقه ها مي بينيم، اينها به نام اسلام، در لواي تعصب، در حقيقت يك سري جمودها، ارتجاع ها، خشك مقدسي ها، سختگيري هاي بي مورد و شكاكيت خودشان را ارضاء مي كنند خُب اين تعصب بي جا هست. تعصب و غيرت بي جا هيچ نفعي ندارد، مگر نتیجه معکوس گرفتن. اگر خارج از آن حدي كه دین (ع) دستور داده ، تعصب به خرج بدهيم ، باعث خدشه دار شدن عفاف خود و خانواده مي شويم . مثلا دختر را تا مثلا 15 سالگي مي تواني كنترل كني، بعدش مثل يك فنر فشرده مي شود، به محض اينكه در جامعه سايه برادر و پدر را بالاي سرش نديد ، عوض می شود. اينقدر مثلا نسبت به برداشتهای خود از دین و یا ناموست تعصب داشتي كه يادت رفته كه : بابا ! تعصب سرجایش، اما مثلا اين ناموس به ترحم و محبت هم نياز دارد. اگر تو به دخترت محبت نكني ،‌ مطمئن باش در بیرون دنبال محبت مي گردد . همين طور نسبت به پسر. حالا دختر را مثال مي زنم براي اين هست كه در جامعه ما فشار بر دختر بیشتر بوده و جنس زن حساستر است. پس اين تعصب خانوادگي غلط است. گاهی به غلط اسم تعصب خانوادگي و قومی و زبانی را ما «تعصب دینی» مي گذاريم. در حالی که تعصب دینی، ریشه در عقلانیت و شهود و محبت و آزادي خواهی و کمال طلبی و فهم درست از روحیات و نیازهای طبیعی بشر و . . . دارد که هر كدام در جاي خودش باید استفاده بشود. اسلام به متعصبین می گوید:«در امورات دینی مواظب باش از آن طرف بام نيوفتي!».

از مهمترین عواملی که زمینه تعصبات را در آدمی فراهم می آورد و او را به رفتارهای زشت و ناپسند و بی عدالتی سوق می دهد، تفکر انحصار طلبی است. افرادی بر این باورند که آنان تنها می توانند به درجاتی از علم و دانش و یا مقاماتی انسانی دست یابند. و این توان و ظرفیت از عهده دیگران خارج است. هرکسی که گمان می کند حق را یافته و تنها اوست که از این ظرفیت و توان برخوردار است و یا این حقیقت تنها در اندیشه و روش و منش اوست، گرفتار تعصب می شود و دیگر بر حقایق گوش نمی سپارد و حاضر به تغییر بینش و منش و کنش خویش نمی شود.
قرآن با اشاره به تفکر انحصار طلبی یهودیان و مسیحیان که حق را تنها ازآن خود می دانستند به آنان هشدار می دهد که همین تفکر نادرست موجب شده است که تعصب بی جا ورزند و حاضر به شنیدن و پذیرش آیات وحیانی قرآن و اسلام نگردند. (بقره آیه ۱۳۵ و آل عمران آیه ۷۲ و ۷۳)

بردباری سلاح مبارزه با تعصب
یکی از کاربردی ترین و کارآمدترین سلاح ها برای مبارزه با هرگونه تعصب های جاهلانه، بهره گیری از آرامش و بردباری است. قرآن به مومنان پیشنهاد می کند که برای مبارزه با تعصبات جاهلی می بایست از این سلاح به خوبی بهره گیرند. پیامبر (ص) و مومنان برای مبارزه با تعصبات جاهلی با بهره گیری از سلاح آرامش و بردباری توانستند اندیشه ها و تعصبات جاهلی را در جامعه قرآنی مدینه در دوره حکومت خویش ریشه کن کنند.(فتح آیه ۲۶) تعصب منحصر به منحرفان نيست و تنها در حمايت نا حق از ستمگران حادث نمي شود ، مؤمنين نيز ممكن است در حمايت بر حق از مظلومان مرتكب تندروي و شدت عمل شوند ( همه درگيري هاي مظلومان با ظالمان الزاماً بر سر حق نيست و چه بسا امري شخصي باشد)

.

 

متعصبین به ویژگی­های زیر متهم شده­اند:

1-­­ رابطه­گرایی: متعصبین  همگان را به خودی و غیر خودی تقسیم می کنند.

2-­­ عقیده­پرستی: متعصب همه چیز را فدای عقیده­اش می کند. و بیش از این دغدغه حقیقت را داشته باشد، دغدغه عقیده اش را دارد.

3- نقد ناپذیری: متعثب در برابر هر انتقادی به دفاع بر می خیزد. متعصب یکبار می آموزد و یک عمر تکرار می کند.

4- مطلق­گرایی: نسبیت در قاموس متعصب وجود ندارد. هر اندیشه را یا صد در صد نا درست می داند و کاملا سیاه و یا صد در صد درست و سفید. آنان عیب می توانند برشمرند ولی هیچگاه خوبی یک چیز را نمی توانند موافقت کنند و در فرهنگ­شان این شعر حافظ معنی ندارد:

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

5- جزمگرایی: شک در نزد متعصب عین کفر است و ناشی از شبهه. در نزد موضوعی به نام جدلی الطرفین وجود ندارد.

6- انحصارگرایی: متعصب می پندارد که حقیقت در انحصار اوست. و خود را میزان حق و حقیقت می پندارد و همه را در قبضه خویش می خواهد.

7- دشمن­تراشی: متعصب همواره مخالف خود را دشمن و نابود کننده خود می پندارد. و موافقت نکردن را دلیل مخالفت دانسته و معتقد هست هرکه با ما نیست علیه ما هست.

8- خشونت­گرایی: متعصبی که موارد فوق را در خود داشته باشد در مقابل حریف خویش دست به خشونت میزند و فقط با موافق مرافق است و لا غیر.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/04/09ساعت 2:16  توسط سید محمدفطرت (حسینی) | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند که یافت می نشود جسته ایم ما
گفت: آنکه یافت می نشود آنم ارزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
------------------------------------------
سیراب شدن از "چشــمه معــرفت" یگـانه آرزویـم هست . سید محـمد (فطـرت) هستم دانشجوی رشته ارتباطات و رسانه(ژورنالیزم)، مقطع ارشد(ماستری) و فارغ التحصیل علوم دینی. هدفم از این وبلاگ درد دل با دوستان هم مشرب می باشد.
***
در این صحیفه - که انعکاس دست غریق و فریاد بی صداست- علاوه بر نوشته های خودم راجع به همنوعـان عــزیزم، مطالب متنوع در تحت عناوین مختلف که احساس میکنم دانستنش مفید هست خواهم گذاشت. و از این طریق به استقبال نظریات دوستان و خوانندگان می روم. و یگانه روءیایم جامعه ی سالم بر محور اخلاق و معرفت می باشد. و این خامه فرمانبداری از آوای هست که می گوید:
"رویاهایت را در دست باد مسپار".
امروز باید سرنوشت از سرنوشت
و تردید راهیست به سوی دانایی
........................................
خلق را تقلیدشان بر باد داد
ای دوصد لعنت بر این تقلید باد
------------------------------------------
میان مرغان شکسته بال از من نیست
دلم خوش است که کبوتر حرمم
******
ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

fetrathoma@gmail.com
فسبوک:
fetrat.homa@facebook.com
اسکایپ:
fetrat.homa

پیوندهای روزانه
فیسبوک
شعری از غفور لیوال با ترجمه مطیع الله بختانی شاهدخت
ملا و درویش.شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
رسانه های تکفیری پیام آوران تاریکی و تجزیه!
امام حسین از منظر علامه شهید بلخی و اقبال حریت عشق عرفان
تحجر و تعصب و تفکر انحصار طلبی و آفات:
ما و لیلة القدر معرفت علوی
چرخش قبله از اسلام به سوی اسلام آباد!
تفاوت های بنیادی نگاه پیامبرانه و طالبانی به زن -1
"گنجینه باختر" سند بی نظیر از پیشینه تمدن در افغانستان
زنده به گور شدن زنان افغانستان توسط شوراي علما:
وحدت متعالي اديان بستري براي گفتگوي تمدنها
سايه شوم طالبان بر سر افغانستان
افغانستان و مصالحه های نمایشی با « بیگانه پرستان»
تخدیر افغانها در مقابل طالبانیسم
دخالتهای پاکستان در افغانستان از تکوین مجاهدین تا امارت طالبان(7)
دخالتهای پاکستان در افغانستان از تکوین مجاهدین تا امارت طالبان(6)
دخالتهاي پاکستان در افغانستان از تکوين مجاهدين تا امارت طالبان(5)
دخالتهای پاکستان در افغانستان از تکوین مجاهدین تا امارت طالبان(4)
افغانستان رنگین کمان اقوام
بسته شدن تلویزیون خصوصی «امروز»؛ عبرتها و دغدغه ها
دانلود قایل (مولانا)
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست صدای سید محمد فطرت
«سماع جاودانه» دولتمردان افغان، با ساز پاکستان!
دوبیتی های اصلاح شده
تبلیغات تکفیری آفت رسانه های دینی
رازهای لبان خاموش بودا: مصاحبه‌ای با سیذارتا گوتما- 1
کتاب ( از راه تا راز) اثر دکتر سید یحیی یثربی
آیا شبکه « اهل بیت» تریبون شیعیان افغانستان هست؟
معادن جدید افغانستان چونان تیغ دولبه
از شیعه رحمانی تا تکفیری های شیعی
سيد محمد حسيني فطرت
بی پناهی پناهجویان افغان در جهان
سروده های از سید محمد فطرت
مذاکره با طالبان یا فروپاشی یک ملت
آیا شبکه اهلبیت تریبون شیعیان افغانستان هست؟
رازهای لبان خاموش بودا مصاحبه با حضرت بودا(2)
عاشورای کابل و عبرتها
دخالتهای پاکستان در افغانستان از تکوین مجاهدین تا امارت طالبان(3)
دخالتهای پاکستان در افغانستان از تکوین مجاهدین تا امارت طالبان(2)
معادن افغانستان چونان تیغ دو لبه
سهم مادر افغان از فرزند(2)
افغانستان و ضرورت تبدیل احساسات دینی به عقلانیت دینی
قانون احوال شخصیه و ضرورت توسعه فرهنگی
اوباما سیاه پوستی در بستر فرهنگ سفید پوستان
غربت فرهنگ مولانا در هیاهوی اشکال طالبانیسم
مولانای بلخ خورشید همیشه درخشان افغانستان
چرایی فتوای شورای علما علیه اعتصاب غذای سیمین بارکزی
قران سوزی امریکا و جامعه شناسی حادثه مزار شریف
افغانستان و مصالحه های نمایشی با بیگانه پرستان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
92/09/05 - 92/09/21
92/05/22 - 92/05/31
92/04/05 - 92/04/21
92/04/01 - 92/04/07
92/03/22 - 92/03/31
92/02/01 - 92/02/07
92/01/05 - 92/01/21
92/01/08 - 92/01/14
91/12/22 - 91/12/30
91/05/22 - 91/05/31
91/04/08 - 91/04/14
91/01/01 - 91/01/07
90/12/22 - 90/12/29
90/12/01 - 90/12/07
90/11/05 - 90/11/21
90/09/05 - 90/09/21
90/08/05 - 90/08/21
90/08/08 - 90/08/14
90/07/22 - 90/07/30
90/05/01 - 90/05/07
90/04/22 - 90/04/31
90/04/08 - 90/04/14
90/04/01 - 90/04/07
90/02/05 - 90/02/21
90/01/22 - 90/01/31
90/01/05 - 90/01/21
89/12/22 - 89/12/29
89/12/05 - 89/12/21
89/11/22 - 89/11/30
89/11/05 - 89/11/21
89/11/08 - 89/11/14
89/10/22 - 89/10/30
89/10/05 - 89/10/21
89/10/01 - 89/10/07
89/09/05 - 89/09/21
89/09/01 - 89/09/07
آرشيو
آرشیو موضوعی
اجتماعی
فلسفه
اخبار ژرف
زنان
معرفتی
حقوق بشر
افغانستان
تاریخ
انتقادی
ادبیات
عکسهای تامل بر انگیز
تحلیلی
پیوندها
دکتر سید حسن اخلاق
آریایی
شبكه اطلاع رساني افغانستان
هشت صبح
* کابل ناته
صبح به خیر افغانستان
* آسمایی
بی بی سی
چشمه معرفت
اخبار افغانستان
آریانانت
سایت خبری وخت
افغان پرس
فردا
افغان دیلی
* زندگی
جامعه شناسی
تخصصی جامعه شناسی
* کانون پژوهشگران فلسفه و حکمت
تاریخ فلسفه
بنیاد باران
موسسه گفتگوی ادیان
مصطفی ملکیان
مولوی
لینکستان
آژانس خبری روسیه
پیغام آفتاب
پژوهش سرای تاریخ افغانستان
در دری
افغانستان دیلی
آشیان
کمسیون حقوق بشر افغانستان
سلام فرهنگی
آژانس خبری کوکچه
فردا
پیام زن
آفتاب.میر حسین مهدوی
خاتم الانبیا
محسن کدیور
ای اف دانلود
پایگاه مجلات تخصصی
دانلود کتاب
شبکه فن آوری اطلاعات
دکتر سروش
رادیو آزادی
کانون ادبیات ایران
فصل نو
شریف سعیدی
سید نادر احمدی
* رادیو آلمان
سی ان ان cnn
نسیم فکرت
یاسین رسولی
سمیع رفیع
مجتمع وبلاگ های افغانستان
خلیل الله خلیلی
حقوق بشر افغانستان
تکتتاز
زهرا حسین زاده
انجمن قلم هرات
آنجیلا پگاهی.سپیده ها
* واصف باختری
زینت نور
پارسینه
کانون وبلاگ نویسان افغانستان
آرمان ملی
دیدنی های دنیا
.احسانی سادات
* کوفی
شبکه جامعه مدنی و حقوق بشر
هفته نامه کابل
مجتمع جامعه مدنی افغانستان
اطلاعات علمی افغانستان
خالد حسینی
مرکز فرهنگی سراج
انجمن قلم افغانستان
شبکه افغانستان قلب آسیا
زهرا زاهدی/تا بی نهایت
اخبار زنان
ماه مگ
سایت ها و وبلاگهای ادبی
سایتهای افغانستان
روزنامه راه نجات
سایت متخصصین افغانستان
جام غور
صبح امید
کابل پرس
انجمن تبلور اندیشه
نوای افغانستان
جمال الدین موسوی
خبر انلاین
پیام آفتاب
باختر
آژانس خبری ایرکا
دنیای سیاست
اخبار علمی
خبرگذاری بست
آژانس خبری وخت
خبرگذاری بخدی
آژانس خبری روز
صدای افغان
خاوران
جماران
مرکز تحقیق رایگان
سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران
اطلاعات علمی جهاد دانشگاهی
پایگاه کتابخانه های ایران
آزمون ملی
بلخ تایمز
انجمن فرهنگی نی
موسیقی افغانستان
سایت روزنه
صدای مردم
پیام مجاهد
جوانان بیدار
خوشه
بینوا
کتابهای که میخوانیم
سخنان حکیمانه اندیشمندان
سخنانی ارزنده تر از طلا
قرن 21با دایناسورها
چهره های تاریخی دنیا
دانستنی های پزشکی
نشاط
تالار پزشکی
شیعه انلاین
سنی نیوز
کار انلاین
گویا
منتجب نیا
*خبرگذاری روسیه.ریانووستی
جمهوری سکوت
خاطرات سفر به استرالیا.کشتی سرنوشت
مهاجرت کشتی تمپا
مهاجرت به استرالیا
تحصیل در مالزی
چشم انداز دانشجو
فقط مجردها
اشتعال و بیداری. انجینر خود باشید
لیرن جرمن
روزنامه هرات
آینده..خبــــــــر
یادداشتهای یک مهاجر
جزیره خدا
ساختار نوین
فریاد
طرح نو
چلیپا
پانویس(مطالب ادبی مفید)
افغان موج
گنجور(آثار سخنسرایان پارسی گو)
افغانستان وتس
*رادیو فرانسه
حیات* زیست
روند نو
سیستم جامع نیازمندیها
اطلاع رسانی مکتب کردستان
ههما
حکمت و جامعه
عشق یعنی باهم بودن
فانوس
به کجا چنین شتابان؟
زینت سپنتا
حقیقت نیوز
انسانی بسیار انسانی
پناهجویان ترکیه
بلخاب زیبا
پژواک هنر و اندیشه
دلنوشته های غربت از تهران
آموزش زبانهای مختلف
اندیشه مثبت
جدیدانلاین
سرزمین من
جهان خودساخته
فرانسه
دکترشریعتی
دفتر اتباع
غرجستان
جاغوری نوین
مردم هزاره
مدیریت
روابط شیشه ی
درد
من و سرطان
اخبار اسلام
نــــــیلوفـــــــــــر آبی
سید ابو طاللب مظفری
قطب دنیا
شاپرک
بامیان2000
پایگاه اطلاع رسانی صادقی نیلی
وبلاگ تخصصی ادیان و مذاهب
دنیایی اطلاعات زبان
شبــــــــــــــــــــــــــنم
روشنــــــایی
رادیو زمانه
افغانستـــان
دایرکتور لینک افغانستان
بامداد با بیدل
انجمن فارغ التحصیلان افغانستان
افغانستان سر فراز با صلح و دوستی
دیوان شهید بلخی
ففتا.تورکان افغانستان
ســـــلام
دکتر داوری
کچوئیان
آرمانشهر
آسمان
پژواک هنر و اندیشه
فتو بلاگ چشمه
مرکز هزاره های آلمان
وبلاگ بچه های افغانی در ایران
طلوع وحدت
محمد کاظم کاظمی
صدای روسیه
جهان نیوز
سلمانعلی زکی
شکور نظری
محمد حسین فیاض
محمد تقی اکبری
شکریه عرفانی
فاضل محجوب
اسم اعظم
عاصف حسینی
فاطمه سجادی
سید اسحاق شجاعی
حمزه واعظی
استاد غوریانی
لیلا حیدری
آفتاب نیوز
مرکز همبستگی رسانه ها
اخبار جهان اسلام
پامیر من
سخنان بزرگـــــــــــــــان
موفقیت
آلمانی
ابوالمعانی بیــــدل
خبر
شقایق
چشمه معرفت
حقایق
آناناس
هریوا نیوز
بوک
اندرونـــــی
نیلاب
قلیاقل
اوج سماع
اسرار
شهیر(شاخص. شاه ولی)
سیب های ترش
ترانه
سادات(هلمندی)
اموی خروشان
شایق صحرا
دانلود کتاب (نود هشتیا)
در آرزوی عدالت
دل نویس(مصطفی)
سادت
قاصد باران
سنی نیوز
کانون فرهنگی ادبی سیاسی کلمه
جاغوری یک
عتیق الله عتیق
طالبان صلح و امنیت
کاریز( محسن سعیدی)
صبا نت
مجله افق
همدلی(زکریا راحل)
زبان
زبان
پژواک هنر(روح ا..رضوی)
آلمانی
زبان
..
intercultural
intercultural
Center for Theory
ارتباطات بین فرهنگی(زینب حسینی)
روزنامه هرات
کبیر تابش
سلام(روح الله)
ندای خراسان
تپشهای صادقانه(فهیمه مصباح)
sasal
چشمه معرفت
آفتاب شرقی
بلاگ اسپوت
اشعار شعرای بامیان
خبرگذاری جمهور
مثقال سکه ارز لحظه به لحظه
نگاه نو پیرامون جهان(واعظ زاده)
پایگاه دریافت رایگان کتب فارسی
دانلود کتابهای صوتی
سلامتی
انجمن ادبی سخن
نیلوفر آبی
*رزاق مامون
*سایت های تاپ افغانستان
* روزنه
فراتر از مرزها
خراسان زمین
جاودان
آزمون ملی
روزنامه افغانستان
اصلاح طلبان افغانستان
دویچه وله افغانستان
جام غور
بامداد
جامعه مدنی
صدای آمریکا دری
اس م اس نیوز
خورشید
جوانان امروز
وطندار
آموزش آلمانی
فیلتر شکککن
آزادی
زنی از کوههای دوشنبه(تکتم حسینی)
دلنوشت(حیدری میر افغان)
جاده های مشکوک(مریم حسینی)
نجوای غربت(سیدمصطفی سایس)
ایینه(روح اله روحانی)
ادیان و مذاهب(سیدمرتضی عادلی)
نگاه پنهان(ناصر عارفی)
نمک(آصف جوادی)
آریاناسیتی(میرزا حسین احسانی)
دانلود کتابهای صوتی
نسخ خطی افغانستان
سادات بامیان
گفتگوی ادیان
فیسبوک
یونگ مکتب زوریخ
فلسفه تحلیلی دین
feltershh
شیوه های تبیلغ
کبری حسینی
مجله میهن(غیاثی)
pasword nod
ala73.comهمه برای همه
اسد الله حبیب
chat
حقیقت انلاین
آموزگارششم
نور حکمت
مراقبه
جادوگر
آپلود
ستاره سحر
رایتل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM