رمضان آمد و دیدار یاران
بهار عاشقی هم ابر و باران
عجب آغوش یار از من بود دور
شب قدر و شب شب زنده داران
***
علی را کی شناسند اهل تزویر
خوارج مشربان و اهل تکفیر
علی پاینده تر از جاودانه
خدا در زندگیش گشته تفسیر
***
مهدی و صلح کل:
بیا مهدی بیاور صلح کل را
نفسهای مسیح و روح گل را
نگر قرآن به دست انتحاری
نموده گم همه معنای «قل» را
***ا
مسیحا:
بیا ای جان هستی و حقایق
بیاور شادی و روح دقایق
مسیحای منی ای نفس قدسی
بشو مرهم بر این زخم شقایق
***
گوهرشاد بانو
به گوهرشاد بانو گفتم ای زن:
به زنهای وطن بارقه ی زن
تبسم کرد و گفت آن طالبان را
نگر با دشنه در هر کوی و برزن
***
گرد آفرید
کجا شد ای وطن نور و نویدت؟
چه شد آن رستم و گرد آفریدت؟
حدیث حضرت زرتشت و بلخی
دگر باره شود آیا جدیدت؟
***
شراب انتحار
شراب انتحاری نوش کردی
کلام آسمان پاپوش کردی
میان خون کشیدی میهنت را
به دستور شیاطین گوش کردی
***
دکان
تعصب با نقابی پوش کردی
چراغ معرفت خاموش کردی
دکانی را به نام دین گشودی
به دزدی عواطف جوش کردی
***
ویرانه
شرابی از تعصب نوش کردی
به آوای شیاطین گوش کردی
فتادی از مقام عرشیی خویش
در این ویرانه، دل مدهوش کردی
***
مسلمانان و اقبال لاهوری:
شبی پرسیدم از «اقبال لاهور»
بگو شرح بهشت و میوه و حور؟
بگفتا چون «کراچی» گشته اینجا
مسلمان «انتحاری» هست و مغرور
***
فتوا:
کشیدی شانه بر ریش بلندت
گشودی هر سویی دام و کمندت
تراشیدی خدایی طبق فتوا
خدا سازد جهنم را دو چندت
***
کمال!
تورم کرده فقه و قیل و قالش
کجا هست در و گوهر در جوالش؟
کمال شیخ ما ریش دراز است
خدایا کی بود مرگ و زوالش؟
***
چیستی جهاد:
جهادش معنی دیگر مرا داد
نه قتل و کشتن است و ظلم و بیداد
بدست آوردن آن «نیروانا» ست
که دل را می کند از غصه آزاد
***
مولانا و شمس
بیا چون حضرت بلخی سفر کن
به سمت آب و آیینه گذر کن
به کوی حضرت «شمسی» قدم نه
ز هست و بود خود صرف نظر کن
***
صلیبت
صلیبت چون مسیحا تک و تنها
ببر با خود برون از ما و من ها
حیات جاودانی بهر خود شو
مکن عادت میان این کفن ها
*****
کعبه دل
شبی رفتم به دربار خداوند
که نایافتم ترا از «زند» و «پازند»
جواب آمد: «کتاب ما دل تست»
مشو سرگشته ی آن گفته ی چند
***
مسجود ملایک
امید است پرتو صبح مذاهب
پر و بال عقول ما گشاید
کنیم بالاتر از جبریل پرواز
ملایک در سجود ما بیاید
بودا و نیروانا
شبی پرسیدم از بودا که استاد!
خدا بودی و یا مخلوق و ایجاد؟
تبسم کرد و گفت در «نیروانا»
بشر گردد خدا گون و پری زاد
***
صبح مذاهب
مسیحای منی ای مهربانم
بر افروز مشعل فیضت به جانم
ببینم پرتو صبح مذاهب
زده سر از بلند آرمانم
***
قله بابا
به بام قله بابا شدم من
از آنجا آسمانهای مفشن
فراتر رفتم از چشم ستاره
سرودم کرده بود هستی مزین
***
***
ابر مرد
ابر مردی دلیری آتشین گرد
قشون عالمی در چشم او خرد
کلامش از جهان دیگری بود
خدا گونه دلم را تا خدا برد
***
حکمت کجاست
شبی کردم تشکر از «فلاطون»
که جاری کردی حکمت مثل هامون
تبسم کرد و با تلخی مرا گفت:
بود حکمت چو زر در مشت قارون
***
گاندی
مهاتما گاندی را دیدم به خوابی
بگفتم در بهشت از چه کبابی؟
به تلخی گفت اینجا مسلم و سیک
بریزند از کف هم قطره آبی
***
خدای عاشقان و انتحاری:
به چشم دل نگرد هر کوچه هر کو
خدای عاشقان باشد فرا رو
خدای طالبان و انتحاری
ندارد نسبتی با خال و ابرو
***
جهنم
خلایق را بترسانی از آن یار
بود تسبیح و ریشت پیشه و کار
ندیدم یک جهنم چون جنابت
جهنم باشی ای شیخ گرفتار
***
بیدل
ز "بیدل" توشه های دل گرفتم
بدور از دیده ها منزل گرفتم
شب تاریک و بیم موج و گرداب
غزلهای ورا ساحل گرفتم
***
عهدالست
یکی از خون ما سیراب و مست است
یکی بالا و دیگر پست پست است
مسلمانان کجا شد آن تعهد؟
که می گوییم از آن «عهد الست» است
***
بیگانگی
در این دوره بریزند از خلایق
هزاران جوی خون با صد سلایق
همه بیگانه با روح طراوت
همه افتاده در بند و علایق
***
حاصل زندگی
مرا از زندگی جز غم چه حاصل
به جز اقیانوس ماتم چه حاصل
ز دریاهای عشق و ناز و نعمت
به جز یک قطره ی شبنم چه حاصل
***
غریق
همه عمرم به مثل باد بگذشت
گهی شاد و گهی ناشاد بگذشت
نفسهایم غریق بی صدا بود
بدون فرصت فریاد بگذشت
***
درد
مرا این غصه و درد وطن کشت
به مثل لاله های این چمن کشت
حریفم دردی بود از حد من بیش
مرا کشت و لیکن بی کفن کشت
***
مرگ
چو مرگ آمد لبانم شاد و خندان
شد از آسودگی رنج و زندان
خدایا حشر من کن بعد از این هم
به دنیای دیگر با جمع رندان
***
کابل
منم کابل شده بر باد تاراج
همان بلخی که هست غمگین و ناشاد
جلال الدین، جمال الدین من کو
که آرد محشر دوشینه در یاد
***
اوستاهای بلخ
چرا کابل گدای جاودان شد؟
بهارانش همانند خزان شد
اوستاهای بلخ و آیه هایش
چو نفرینی برای این زمان شد؟
***
طالبان
خدایا طالبان هست یا که طاعون
روان سازد به هر سو جویی از خون
به چنگ اجنبی باشد فسارش
فساری از فسانه یا که افسون
***
توحش
نگر دین خدا در چنگ طالب
شکستند قلب او در پای قالب
توحش را عجین آن نمودند
به لب دارند که :«ماییم جمع غالب»
***
مولانا
بیا چون حضرت بلخی سفر کن
به کوی آسمانیها گذر کن
درون شعله «شمسی» قدم نه
زمین و آسمان غرق شرر کن
***
خورشید
خورشید اسیر دام مردم نشود
مه آیینه ی کجی گژدم نشود
ای فطرت جانان بیا غرش کن
در همهمه ها جلوه حق گم نشود
***
انار
دلم برده به «کابل »عشق و یادت
که با «پغمان» یادت کرده عادت
انار «قندهار»ی گردم آندم
که بینم بر «مزار»م شوخ وشادت
***
ام البلاد
وطن «بودا»ی من ای «نیروانه»
«اهورا»ی منی ای جاودانه
دلم «ام البلاد» است از هوایت
تو «زرتشت» منی در این زمانه
***
برای غزنی:
وطن ای خطه ی شیران بیباک
چرا افتاده ی صد پاره بر خاک؟
بگو از محشر دیروز «غزنی»
شراب تازه ده از شاخه ی تاک
***
غبار خاطرات:
چو برگ خسته در دستان بادم
ز خش خش های خود غمگین و شادم
غبار خاطراتم گم شود گم
کجا کی دیگری آرد به یادم؟
***
بت شکنی:
بیا تا زندگی افسانه سازیم
قمار عاشقی مردانه بازیم
چو ابراهیم تبر کوبیم به بت ها
جدا این کعبه از بتخانه سازیم
***
بلخ
طلوع مثنوی از کوی بلخی
نسیم معنوی از بوی بلخی
ندیدم مثل «رابعه» به عالم
جهان در حیرت بانوی بلخی
***
توحید
رهایی بخش دل آوای توحید
طلوع آدمی از نای توحید
برو در جنگ آن فرعون نفست
ببین در طور جان موسای توحید
***
جادو
یکی آنسو یکی این سوی دنیا
همه مست اند ولی از بوی دنیا
بجز آن «نیروانا» کو نجاتی؟
و یا ابطال آن جادوی دنیا
***
فرزند وطن
وطن فرزند تو آواره هر سو
از آن عشاق پاکت یک اثر کو؟
شقایق یاسمن هایت کجا شد؟
تهی شد باغت از شمشاد و شب بو
***
وارث وطن
وطن! از بامیان و از هریوا
و از زرتشت و بلخ و یا اهورا
ندیدم وارثی جز طالبانت
که هست فرهنگ شان تاراج و یغما
***
رهایی
شکستم بند و زندان مذاهب
رسیدم در سحرگاه مکاتب
خدا را می توان گفتن«رهایی»
رهایی از سیاهی و معایب
***
غروب
شده دین منبع سود و تجارت
شعار و انتحار و عرف و عادت
غریبانه غروب آدمی را
کند خورشید تفتیده حکایت
***
تخم سربداران
چرا کابل شده در کام ماران
به مثل دوزخی بی باد و باران
یکی در انتحار و دیگری دزد
عجب خشکیده تخم سربداران
***
شهید ملی
جوانان وطن هر سو گریزان
درختان امید است برگ ریزان
شهید ملی ما وحدت ماست
ببین معلول و مجروح قسط و میزان
***
لاف خداوندی
تمام هست و بودت چون پر کاه
روی زین جا بدون فرصت آه
نبینی بار دیگر عرصه خاک
زنی لاف خداوندی چه کوتاه
***
ناصر خسرو
بدخشانا! کجا شد لعل نابت؟
حیات جاری از امواج آبت
مکرر کن حدیث مرد یمگان
که رویید از کف او آفتابت
***
غار یمگان
شدی مرتد به نزد قوم باعور
هریمن های در کف تیغ و ساتور
برو در خلوت آن غار یمگان
که خفاشان ندارند طاقت نور
***
یا لیت قومی...
نمود دنیا و لذات آزمونش
دل آزاده ی از خاک و خونش
درون غار یمگان با خداوند
شنو «یالیت قومی یعلمون»ش
***
تنها
بیا مثل علی تهای تنها
رویم از کوفه ی این ما و من ها
به گوش دل سرود عرشی باید
سرود روشنی بخش چمن ها
***
سکه محبت
محبت سکه های سالکان است
ندا و هاتقی از آسمان است
مپرس از حال دقیانوس و کیشش
که دانای رموزش کهفیان است
***
یوسف
برادرها که یوسف ناشناسند
پیاپی سیم و زر را در سپاسند
ببین یوسف ز شاهی تا خدا رفت
برادرها هنوز پیش لباسند
***
یاد
مرا از بعد مرگم می کنی یاد
بیا اینک نما دلهای ما شاد
گواهند استخوان و رگ رگ ما
که از شوق تو هستیم مست و آباد
***
حضرت مانی
الا «مانی» خدای نقش و ناقور
به کلکت مهر و اما ملت کور
مکن نقشی که کردند نقشه ات را
درونت پر ز کاه در جند شاپور
***
زنان
زنان ما شدند در ظلمت قیر
جوانه های هستی شان همه پیر
از آن بلقیس و مریم ها اثر کو؟
به هر سو بنگریم یک جمع دلگیر
***
نگار
نگارا! روزگاری زنده بودم
گهی شیدا و گه جوینده بودم
تو در زلفت نهان و من دل شب
به یادت چون سحر تابنده بودم
***
من همانم
خدا یارت شود یار نهانم
بریدی رگ رگ قلب و روانم
اگر چه بیخیالی بی مروت
همانا من همانم من همانم
***
تجلی
تجلی کن به کوه و دشت جانم
بزن صاعقه در طور نهانم
نترسم از هجوم تیغ شبها
که آوایت کشد در کهکشانم
***
هیزم
نمی دانم که دیرم یا که زودم
در این وحشت سرا همرنگ دودم
به کام شعله ها چون هیزم تر
به تلخی صرف شد بود و نبودم؟
***
سیل
بیا از دشت من لاله بر آور
ز حلق خسته ام ناله بر آور
فرست سیل خروشان خودت را
اگر باران نشد ژاله بر آور
***
جنون آسمانی
نه رستاخیز طور و نه شبانی
شده گم نغمه های آسمانی
بیا گشتی زنیم در دشت معنا
به یاد آن جنون آسمانی
***
البرکامو
به آلبرکامو گفتم ای خردمند
بگو بر قلب من یک نکته و پند
بگوشم گفت: آیین محبت
بود رمز رهایی از همه بند
***
خمار چشم شهلایت منم
به دام زلف زیبایت منم
کجا بیرون شوم از کشور تو
اسیر مرز و ویزایت منم
٬٬٬
به یاد اغوشت دارم زبانه
تویی آن میهن من ای یگانه
به مثل عمر من حسرت سرایی
شکسته تاج و تختت این زمانه
***
غروب
گهی صحرا و گاهی باغ بودم
قرین بلبلان و زاغ و بودم
به امبد طلوعی عمر من شد
همیشه در غروب و داغ بودم
***
به صحراها دویدم تک و تنها
جوانی بود و باران و چمن ها
یکی مرد خدا را دیده بودم
میان دشت و باغ و یاسمنها
***
خروش سینه حافظ کجا رفت
بسا شاعر فقیر و بی نوا رفت
سرایم از مقام شمس و بلخی
نگویم از دلم نور خدا رفت
***
مسیحای دلم با من سخن گو
خدا گونه علاج این وطن گو
بیاور در معابد روح حق را
رموز زندگی را با کفن گو
***
نوشتم نام تو با نور خورشید
به هر سو جاری شد دریای امید
برای حدف نامت شب همه سوخت
درخشید نام تو تا مرز جاوید
***
کجا شعری که شبهایم بسوزد
شموس نو به گیتی برفروزد
بگیرد راه مولانای بلخی
به آب خامه ام آتش بدوزد
***
امید است هاتف معنا بیاید
بیاید بال و پرهایش گشاید
ببینیم جهره آیینه گونش
سرود اسمانی می سراید
***
کو آن عقل رها از چون و از چند؟
نشد مرغی فراز آن دماوند
بگو حرفت به جمع خاصی
نمودند جاده ی عام ترا بند
***
سیل
ببین این سیل مواج فراگیر
درون دره اشیا سرازیر
تمام هستی ات در ککام امواج
نگر یعنی دم دیگر شود دیر
***
تمام غنچه هایت ای وطن مرد
و باغ ارزویت یکسر افسرد
بیا با من بگو درد دلت را
نگوید با خودش آن سینه را برد
***
بیا دستان خود اریم به یکبار
برای خود نماییم میوه و بار
برای خود شویم هم خالق و خلق
کجا کی دیگری بر ما کند کار؟
***
بخوان «ان تتقو الله» را دگر بار
تفحص کن میان سر و اسرار
بجو ایمان عالمتاب روشن
که حق اعطا کند از بهر ابرار
***
سرافیلم ولی مانند مورم
هزاران محشر و هم نفخ صورم
به تنهایی یکی لشکر مرا هست
چرا که ذره ی ار عرش نورم
***
عجب من روزگاری زنده بودم
شب و روزی تو را جوینده بودم
جوانی بود و من شبهای تنها
چو دامان سحر تابنده بودم
***
ببین امواج غم را در تراکم
سیاهی ها دمادم در تلاطم
هوس ها شد حجاب بینش ما
گرفته چشم دلها را تراخم
***
جنابا ما جدل سازان اوییم
از او غافل بدل سازان اوییم
تعصب را اگر از خود کنیم دور
ببینیم حضرتش را روبروییم
***
بکن آن خاک پای استرانم
ولی از جمع عشاقت مرانم
بیا زنجیر جهلم را بریزان
ببینم جلوه ی از بیکرانم
***
پریان می دوند هر سوی عالم
که بینند صورت زیبای آدم
ولی آن آدم آزاده خو را
نمودم من به چاه غصه و غم
***
نشانم ده ره عشق و کمالم
از آن غمزه بده ذوق وصالم
بدران پرده چشمم که بینم
سرا پا جلوه گاه دو الجلالم
***
نپرسد کس چه گشتم یا که بودم
و یا از چه سراید این سرودم
پرستم بعد از این تنهایی ها را
که عمری بین این مردم غنودم
***
خدایا روز و شب من شرمگینم
ز خود اشفته و دل آتشینم
ندیدم یوسفم را در همه عمر
چو یعقوب از پیش حسرت گزینم
***
همه نوباوه پیغمبرانیم
صدا و نغمه های بیکرانیم
نگیرد رنگ اهریمن دل ما
گهی وحی و گهی افرشتگانیم
***
بدستم فانوس و هر سو دوانم
درون کوچه های پر فغانم
به دنبال « دیوژن» می دویدم
به ناگه شد برهنه استخوانم
***
بگو ای «سهروردی» مرد روشن
از آن فردوس کفر آمیز گلشن
از آن اشراق دوزخسوز دل ها
که دیدم جنت زاهد به گلخن
***
دو بیتی گر نمی بود پس چه بودم
که تاریک و سیه همرنگ دودم
خدایا وحی دل را کن حواله
مبادا یک شود بود و نبودم
***
بیا ای خضر معنی در دل ما
به انگشتت نشان ده محمل ما
بیا بنگر به دریاهای وحشت
شده گم کشتی ها و ساحل ما
***
بگو از خاطرات روز و شب ها
از آن صحرای نور و تاب و تب ها
از آن سیمرغ و زال معرفت گو
که وصف او نیاید روی لب ها
***
کجا شد ان صفا و شوق پرواز
که کامت را کند دریایی از راز
قفس بشکن رها شو از همه غم
ببین آزدگی و عشق و اعجاز
***
مسلمان مست نام کفر و دین است
بگیرد صورت و گوید همین است
دیگر افسانه می داند سرودی
که برتر از بهشت و حور عین است
***
نبرد ره کس درون عشق پاکی
همه سر در لحاف مشت خاکی
خدایا کی یکی مشعل بیارد
بمانند « پرومته » سینه چاکی
***
سرودش می کنی سر مست و سر حال
به روز امتحانش می شوی لال
کجا این ادعا آید به کارت
که وحشت ها بریزاند پر و بال
***
نشانم ده تو اخلاق خدایی
پر و بال هماگون و خدایی
فراوان گفتی ای شیخ از بهشتت
کو معراج تو و بال رهایی؟
***
بگو ای خواهرم از زهره ی دل
از آن مریم از ان روح فضایل
به مثل هدهد ای بلقیس برگو
خبرها از سلیمان منازل
***
بیا دانشگهم در گل بنا کن
گل رخسار خود دانشسرا کن
به زلف خود مرا بر دار بنما
............
***
بیا ای نازنین با ما سخن گو
از آغوش بهشت و از عدن گو
لبانت کوثر و ما کشتگانت
کلامی با شهید بی کفن گو
***
از غفلت خویش گذر کن یارا
وانگه به لب جام نظر کن یارا
خواهی شوی بر خلق خورشیدی
از دام و دد و خویش حذر کن یارا
***
اشفته
دل از طعنه ی خلق به آزار آمد
آشفته ی هر کوچه و بازار آمد
آن دم که خراباتی شدم بیدل هم
همصنفی این شوریده ی زار امد
***
شرر
چندی میان خلق سفرها کردم
بر هر کهنه و نوی رها کردم
آخر چو خلیل تیشه به هر بت کفتم
غافل از این که چه شررها کردم