خدای بیدل از عرش بلندش

سویم افکنده است تیر و کمندش

به گرداب تحیر عقل من برد

به تصویر می نیاید چون و چندش

*

اسیر بیدلم در خون خود تر 

چگویم من از آن اکسیر احمر

به هر لحظه بهشت تازه دارد

غزلهایش بهشت نا مکرر

*


شدم فرش ره انوار بیدل
اسیر و کشته ی افکار بیدل
همه از ظن خود شد یار غارش
نشد کس محرم اسرار بیدل
*
جهان بیدلی یا عالم راز
نگردد بر روی نا محرمان باز
مگر بر کشتگان عشق پاکش
خموشان بدون سوز و آواز

نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/23ساعت 22:7  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
چو سیمرغ فراز کوه قافی

صفوف اهریمن را می شکافی

بنازم همتت اردوی میهن

تجلی خدا و در مصافی

***

حماسه های تو در طول تاریخ

کشیده ریشه های دشمن از بیخ

بکوید از کفت دست تو ایزد

به تابوت هریمن هر دمی میخ

***

شکوهت روشنی بخش زمین است

غرورت بهر دشمن در کمین است

فرشته دست پاکت را ببوسد

ترا از حضرت حق آفرین است

***

دل شب می شکافد آن نیامت

قیامت ها نهفته در قیامت

چو صبح صادق خورشید برکف

زمین روشن ولی از ضرب گامت

***

یکایک مردم آزاده و میر

علیه روبهان آماده و شیر

ببوسد گامتان را پهنه خاک

تمام قله ها و دشت پامیر

***

حیات قله بابا به دست ات

زمین و آسمان شد پست پست ات

پرید رویان میهن از غرورت

همه تحسین کنان و مست مست ات

2/2/ 1393

نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/23ساعت 15:3  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
عنوان مثال از مجموعۀ رسايل برمي آيد كه جمعيت اخوان الصفا ، در پنهان داشتن آراء حقيقي خود، اصرار شگفتي داشتند و در آغاز "رسائل" خويش به پيروان اصلي، هشدار مي دادند تا آن رسالات را در دسترس كسي قرار ندهند مگر اين كه "آزاده و متفكر و طالب علم و دوستدار فلسفه باشد"[2]. علاوه بر اين،رهبران نهضت قرمطيان نيز در روابط دروني خويش از نوعي خط رمزي بنام "خط مقرمط" استفاده مي كردند و شكل و شمايل اين خط به شيوه اي بود كه كسي،جز افراد و اعضاء اصلي نهضت،قادر به خواندن،درک و فهم آن خط نبود .هم چنين در هنگام جذب ياپذيرش افراد به عضويت،ساير اعضا، فرد را سوگندهاي گران مي دادند تا رازهاي دروني قرمطيان را فاش نسازد[3]. تجربه‌ها و سركوب‌های خونين فرقه‌ها و جريانات باطن گرا،به انديشمندان آموخت كه جريده بايد رفت و در ضمن چنين شرايطی است كه حافظ از "بركناره رفتن اهل نظر"ياد مي كند در حالي كه "هزارگونه سخن در دهان و لب خاموش" بوده اند ! مي توان اشارۀ حافظ و ديگر شاعران منتقد را به روزگاري ارجاع داد كه اصحاب انديشه هر يك به تهمتي بر سر دار رفتند ؛ از رافضي و زنديق و قرمطي و باطني و دهري و اعتزالي گرفته تا حلولي و فلسفي و اتحادي و ... ! مجموعۀ اين عوامل باعث شد كه متفكران سرزمين ما (اعم از عارفان و فيلسوفان ) با پناه گرفتن در سايه سار درخت كهنسال ادبيات بخصوص شعر ،‌موفق به انتقال حجم عظيمي از تفكرات عرفاني و فلسفي خود گردند. همين دقيقه ما را ناگزير مي كند كه براي كشف و استخراج بنيان هاي فلسفي و عرفاني تمدن ايراني / اسلامي و گشودن گره هاي كور عاطفي ، فكري و ملي هويت در ايران ، به ادبيات بويژه آثار برجستۀ شاعران بزرگ پارسي گوي رجوع كنيم. نيك واضح است كه سودجستن از اصطلاحات منطقي و فلسفي، هم معناي حضور انديشه و تفكر نبوده و بين كاربست اصطلاحات عقلي و مفهوم انديشه ورزي و عقلانيت ، اينهماني (totology) و تلازم وجود ندارد و در نقطۀ مقابل،فراوان اند شاعراني كه بي هيچ بهره جستن از واژگان فلسفي / منطقي،آثاري سرشار از انديشه هاي ناب عقلاني آفريده اند. يادآوري اين نكته هم خالي از فايده نيست كه منظور ما از انديشه در ادبيات تحميل عقل و يافته ها و بافته هاي آن در ديگر عرصه ها بر ادبيات نيست و در نگاهي ابتدايي مي توان دريافت كه هيچ نسبت مستقيمي بين خرد منطقي و شعر وجود ندارد به عنوان مثال ارتباط "شرح منظومۀ ملاهادي سبزواري" به همان مقدار از ادبيات و جوهر راستين شعر دور است كه " الفيۀ‌ابن مالك" و " نصاب الصبيان ابونصر فراهي" ! آنچه مورد نظر ماست حضور "خِرد جوششي" در پيكرۀ شعر است.خردي كه چون چشمه ساري باكره از كوهسار زبان مي جوشد و در شريان كلمات جريان مي يابد،نه صنعتگري ها و تكليف مالايطاق مفاهيم قلمرو هاي ديگر بر شعر . بر اين مبنا ، خرد جوششي حاصل تأمل و مراقبۀ ژرف شاعر در بنيادهاي هستي است كه از صافي زبان عبور كرده و درحرير نرمگون عبارات دلكش خود را به مخاطبان مي نماياند . نمونۀ ارجمند اين نوع خردورزي را مي توان در 18 رباعي خيام ، غزليات حافظ ، قسمت هايي مهم از مثنوي ، مخزن الاسرار نظامي بخش هايي از شاهنامه و...مشاهده كرد. بيدل دهلوي يكي از نمونه ها والگوهاي درخشان تفكر در ادب پارسي به شمار مي آيد. پيش از ورود به مفاهيم و مضامين فلسفي در شعر وي اشارتي كوتاه به ويژگي هاي شعر وي خواهيم داشت . از مهم ترين ويژگي هاي شعر وي مي توان به باريك ‌انديشي، خيال ‌انگيزي، به كارگيري تركيبات نو، تشخيص بخشيدن به چيزهاي بي‌جان، بهره‌گيري ازنمادها و تلميحات، استفاده از شيوه‌هاي شاعران گذشته، سادگي بيان و تازگي زبان شعري، توصيف طبيعت،‌ بازي با كلمات وتكرار قافيه،بسامدها،حسآميزي، تناقض(پارادوكس) و عرفان اشاره كرد . بعلاوه به جرأت مي توان گفت كه بيشترين كاربردهاي هنجارگريزانۀ زباني و بلاغي را در برابر زبان معيار شعر فارسي ، مي توان در شعر بيدل رديابي و جستجو كرد. استفادۀ بيدل از عنصر تناقض را نيز(چنان كه اشاره شد)، نبايد ازنظر دور داشت.تناقض بيشترين سهم را در واژه‌گزيني بيدل دارد، گرچه اين تناقض در اشعار ديگر شاعران از سنايي ومولوي گرفته تا حافظ و شعراي نوپرداز ما وجود دارد،اما شعر بيدل در به كارگيري اين شيوه برجستگي خاصي دارد . از تناقض هاي دلنشين شعر بيدل مي توان به موارد زير اشاره كرد[4] : بدر مي‌بالد مه نو ، از كمين كاستن فربهي ما را ز راه پهلوي لاغر رسيد [5] اميد عافيت از هر چه داري نذر آفت كن ز آتش، مزرع بي حاصلان سيراب مي‌گردد [6] دست ما و دامن حيرت كه در بزم وصال عمر بگذشت و همان چشم نديدن باز بود [7] شعله‌اي بودم كنون خاكسترم مفت طلب سوختن عريانيم را جامه احرام كرد [8] از ديگر خصوصيات ممتاز بيدل اين است كه وي یکی از مهمترین شاعران ترکیب ساز است و برای درک درست از شعر بيدل ،به ناگزير باید با شیوۀ کاربرد ترکیبات وی مألوف ومأنوس بود، به عنوان نمونه در این بیت : دلیل کاروان اشکم، آه سرد را مانم اثر پرداز داغم، حرف صاحبدرد را مانم ترکیب هاي " کاروان اشک" و " اثر پرداز داغ" ساختۀ ذهن و زبان خلاق بيدل است. در بيت زير نيز تركيبات بديعي ديده مي شود شکست رنگم و بر دوش آهی می کشم محمل در این دشت از ضعیفي کاه باد آورد را مانم. گرچه وي به نيكويي واقف است كه زبان با تمام امكانها و قابليت هايش، هرگز تاب معاني بلند وي را نمي آورد. كلام بيدل در اين باره سخت شنيدني است : ای بسا معنی که از نا محـرمی های زبان با همـه شوخی، مقیم پرده های راز ماند بيدل و انديشه هاي فلسفي به شهادت تاريخ ادب فارسي، پيش از بيدل نيز (چنان كه اشاره كرديم )، كم نبوده اند شاعراني بوده‌اند كه خود فلسفه مي دانستند و شعرشان سرشار از مفاهيم و انديشه هاي فلسفي است ؛ عطار، سنايي و مولوي سه الگوي درخشان در اين عرصه اند. در مثنوي مولانا، مقولۀ فلسفي" وحدت وجود" ، دفعات متوالي و در لباس تعابير گوناگون مورد بحث و ارزيابي قرار گرفته است . تفاوت بحث در اين جاست كه مولانا كوشيده است حتي الامكان در تببين مفاهيم و حقيقت هاي فلسفي ، معني را فداي لفظ نكند و و مخاطبانش را در پيچ و خم‌ اشارات و عبارات غامض و دور از ذهن، سر گردان رها نسازد . اما در شعر بيدل ، درنگاه نخست به نظر مي رسد كه ، وي چندان مشتاق آراستن زبان شعر خويش به "زيورهاي مضامين ناياب و معني بيگانه "بوده است كه اين وسواس، در برخي موارد ، مايۀ كاستي فصاحت و صراحت شعر وي گرديده و آن را به هزار توي سرگرداني و ابهام رهنمون شده است. حتي دكتر شفيعي كدكني كه هم خود شاعري تواناست و هم شعري را كه داراي خرد جوششي و جوهرۀ شعري باشد به نيكي مي شناسد ، در بارۀ شعر بيدل بر اين باور است : يكي از خصوصيات شعر بيدل، كه زبان او بيشتر مبهم و پيچيده ساخته، نوع تركيبات و بافتهاي خاصي است كه وي در شعر خويش استخدام كرده و با سيستم طبيعي و محور همنشيني زبان فارسي چندان سازگار نيست[9]. البته از نظر منتقدان بيدل هيچ يك از اين نقدها به معني غفلت از انديشه‌هاي ژرف و عيمق بيدل نيست[10] ، اما بر اين باورند كه صرف ژرف‌انديشي و وجود جهان‌بيني فلسفي ـ عرفاني نمي‌تواند حجتي موجه بر پيچيدگي زبان شعر باشد. ايجاد توازن بين كمال فرم اثر هنري و دريافته هاي عقلاني وبه عبارت ديگر تشخيص بخشيدن به يافته هاي عقلي و روايت شاعرانۀ آن، مهم ترين وظيفۀ بيدل بوده است كه چندان بدان نپرداخته است.بيان عميق ‌ترين حرفها در قالب ساده‌ترين واژگان،آن هم با زباني صميمي و صريح، در ديوان بيدل كمتر مشاهده مي شود و اتفاقا برعكس ، وي پيوسته بر پيلۀ پيچيدگي و حيرت تنيده است! زنده ياد سيد حسن حسيني هم كه از شيفتگان(و منقدان)بيدل بود در تبيين معناي بيتي از بيدل(حيرت دميده‌ام گل داغم بهانه‌اي است / طاووس جلوه‌زار تو آيينه خانه‌اي است) يك فصل ازكتاب خود(بيدل،سپهري و سبك هندي )را به آن اختصاص داده ،در پايان بي آن كه چيزي از هزار و يك گره اين بيت را گشوده باشد،چنين اعتراف كرده است : در پايان اين مبحث ذكر اين نكته ضروري است كه ابياتي از اين قبيل كه دركشان نيازمند شرح و تفصيل فراوان است، علي رغم جاذبه و رمزآلودگي‌ هاي دلنشيني كه دارند،از ديد ما مصداق شعر كامل و ايده‌آل محسوب نمي‌شود واختصاص اين فصل به شرح اين بيت نبايد براي خواننده اين توه‍ّم را پيش آورد كه ايجاز و تمثيل فشرده‌اي به اين شكل، غايت و مطلوب ذوق شعري ماست[11]. نكته اي كه – جسارتا- در نقد كلام اين بزرگان بايد ذكر شود اين است كه پيچيدگي شعر بيدل نه تنها مبيٌن ضعف بیان و عدم اعتنای وي به موازین طبیعی زبان نبوده ، بلکه ريشه دركمال صور خيال و سحر آمیزی شعر وي دارد.شايد خود بيدل به اين نكته وقوف يافته بود كه كسي نمي تواند به آساني كلام و كمال شعر وي را دريابد كه مي سرود: غیر ما ،کیست حرف ما شنود ؟ گفت و گوی زبان لال خودیم انديشۀ پيچيدۀ بيدل ومعاني بلند و زبان فرسا بي شك به بياني تازه و متفاوت محتاج بود و بيدل به ناگزير و با كاربست عالي ترين صورت هاي خيال ، كوشيده است تا جامه اي از جنس كلمات بر تن انديشه هاي سهمگين خود بپوشاند و به زعم نگارنده توفيقي بسزا يافته است.گرچه بيدل به خوبي مي دانست كه زبان ، با معاني بلند بيگانه و نامحرم است : اي بسا معني كه از نامحرمي هاي زبان با همه شوخي مقيم پرده هاي راز ماند شايد گناه از آشنايي اندك ما با انديشه هاي بلند فلسفي و عرفاني بيدل باشد، نه تعقيد و تنافر و ضعف شعر بيدل.به قول خود وي : مشق معنی ام ، بیدل ! بر طبایع آسان نیست سر فرو نمی آرد ، فکر من به هر زانو در عرصۀ ارتباط ارگانيك لفظ و معنا نيز ، تصاوير ذهنى بيدل، به هيچ وجه ساده و سهل نيست ،بلكه آفرينش هاى هنرى وى همچون جهان هستى، اسرار آلود و چنان كه خود مي گويد ،" رستاخيز واژه ها" و "غلغلۀ صور معاني " است. از سوي ديگر از اين نكته نيز نبايد غفلت ورزيد كه شعر بيدل مبتني بر قواعد زباني رايج در خراسان قديم بوده و امروزه مردماني كه بدان زبان گفتگو مي كنند ،زبان شعري بيدل را مي فهمند و با تركيبات و ساختار زباني وي بيگانه نيستند. مفهوم عدم در شعر بيدل از مفاهيم فلسفي پركاربرد در شعر بيدل مي توان به دو مفهوم هستي و عدم اشاره كرد. برخلاف بسياري از شاعران كه به كاربرد ادبي و آرايه وار اين دو واژه اكتفا كرده اند ، بيدل با چيره دستي و تسلط تمام بر معاني فلسفي و مباحث مرتبط با عدم و هستي به شرح و بسط شاعرانه و فيلسوفانه ي اين مفاهيم پرداخته و حيراني هاي خود را در آيينه زار شگفت اين دو مفهوم به تماشا نشسته است. هستي همان عدم بود ، ني كيفي ونه كم بود در هر لب و دهاني ،‌ من داشته است اويي به جرأت مي توان گفت كه هستي و نيستي ( عدم ) بيش از هر شاعر ديگر و در بالاترين سطح در شعر بيدل نمود يافته است . علاوه بر اين ، عبارات و واژگان هم خانوادۀ اين دو مفهوم ،نظير فنا ،محو ،وجود ،بودن ،نبودن ،ذوب،غرق ،كشته ،زنده و اصطلاحات مترادف ديگر به وفور در شعر بيدل ديده مي شود و تمامي اين مصطلحات به نحوي با مفهوم هستي و نيستي در ترابط و گفتگو مي باشد . همواره در بحث هستي و نيستي ، بيدل با با اعتنايي به هر دو مفهوم ما را راهنمايي مي كند كه با عبور از هستي و عدم به وادي ديگري برسيم كه خود آن را "فطرت" مي نامد عجيب نيست اگر بيدل را "شاعر فطرت و فكرت" بناميم . شكوه فطرتم فرش است هر جا مي روي بيدل ز هستي تا عدم كي سايه افكنده است شمشادم هستي و نيستي در نگاه بيدل شبيه لباسي است كه به رغم زيبايي و شگفتي زايي اش ،‌ به زودي مندرس خواهد شد و آدمي بايد در جستتجوي خرقه اي ديگر برآيد كه هرگز رنگ اندراس و كهنگي نگيرد و تغير نپذيرد. در نگاه بيدل آن خرقۀ‌كهن ،‌ چيزي جز جامۀ فطرت نيست . بيدل ! لباس هستي تا كي شود حجابت ؟ اي غرۀ تعين ! آن "خرقۀ كهن" كو ؟ بيدل تمايز چنداني بين هستي و نيستي نمي بيند ،‌در نگرۀ وي ، ‌نيستي، روي ديگر سكۀ‌ هستي است ودلكش ترين و هوش رباترين فصل كتاب هستي ،‌ مقولۀ نيستي است باده هستي كه دُردش وهم و صافش نيستي ست چون سحر گر اعتدالش ديده اي، خميازه است تمثيل جوهر[12] و آيينه را نيز بيدل درباب عدم و وجود ذكر كرده است : بيدل! اظهار كمالم محو نقصان بوده است تا شكست آيينه، عرض جوهرم آمد به ياد يكي از رباعيات فلسفي بيدل مشتمل بر حمله به سوفيستها و منکران عالم عینی است؛ بيدل برخلاف سوفسطاييان و براي مرزگذاشتن بين تلقي خود از عدم با وهم سوفسطايي ،عالم را دارای حقیقتی دانسته که با شهود ، قابل رهيابي و شناخت است : سوفسطایی که از خرد بی خبر است گوید عالم تخیلی سربسر است آری عالم همین خیال است ولی جاوید در او حقیقتی جلوه گراست وحدت وجود و وحدت شهود در شعر بيدل نظريه ((وحدت وجود))را مي توان محور عرفان نظري به شمار آوردكه توسط ابن عربي و پيروانش ايضاح و تببين شد. اين نظريۀ عرفاني ، شامل روايت هاي متنوع و متعددي گرديد در اين مقال آنچه مرد بحث ماست روايت عرفاني اين نظريه مي باشد كه در شعر بيدل نيز مورد استفاده و استناد واقع شده است. در ميان مسلمانان وحدت وجود به چهار گونه مطرح شده است : الف ) وحدت وجود به مثابه وحدت شهود(كه از ناحيۀ عرفاي متوسط بيان شده و كسي نيز چندان متعرض آن نشده است )بر اساس اين تلقي ، ذات حق وجود لا يتناهي بوده وعارف با رويت عظمت حق , موجودات متناهي را در برابر او هيچ و غير قابل اعتنا مي بيند ، در واقع نامي كه عارفان به اين روايت از وحدت وجود داده اند ،وحدت مشهود و موجود است نه وحدت وجود. ب) مساوي و مساوق بودن تمام عالم با خدا كه در اين تقرير ذات احديت به صورت مجرد از مظاهر متحقق نبوده ومجموع عالم ظاهري است. حكيمان و عارفان بزرگ اين نظريه رابه ((جهله صوفيه )) نسبت داده و به تكذيب و تكفير قايلان پرداخته اند. به عنوان نمونه ملا صدرا اين قول را كفر آشکار دانسته است[13] ج)وحدت تشكيكي وجود: بر اساس اين روايت ، حقيقت وجود واحد ، صاحب مراتب است يك مرتبه از آن حقيقت واجب است و مرتبه ديگر ممكن . اين تقرير از وحدت وجود را مي توان در آراي اوليه صدر المتالهين شيرازي كه مبتني بر فهم اصالت وجود است جستجو كرد . د) تحليل خاص عرفا كه صدر المتائلهين بعدهاآن را در مجلدات ديگر كتاب اسفار بيان نمود[14] (همان نظريه اي كه توسط ابن عربي و پيروانش نيزتبيين شد). بر اساس اين نظريه وجود از جميع جهات بسيط و واحد بوده وكثرت طولي و عرضي در او راه ندارد. اين حقيقت واحد ،خداست و غير او وجود نيست بلكه هرچه هست صرفا وجود نما (نمود) است. مي توان نظريه "تجلي " را كه در صدر تبيين كثرات ظاهري و رابطه آنها با خداوند و تحليل مراحل و مراتب تجلي ذات الهي است , مبتني بر همين روايت محسوب كرد [15]. بيدل را مي توان يكي از پرسشگران و باورمندان به عقيدۀ وحدت وجود (طبق روايت چهارم ) به شمار آورد . وي با ظرافت و دقتي تحسين برانگيز در اشعارخود به بررسي وجوه مغايرت و تفاوت هاي وحدت وجود و وحدت شهُود پرداخته وبا نگاهي نو ، اختلاف ديرينه و ظاهري بين اين دو مفهوم را قابل حل و رفع مي شمارد. تاثير پذيري بيدل از انديشۀ وحدت وجودي ابن عربي انكار ناپذير است[16]. بسياري از مثال هايي كه در تبيين انديشۀ وحدت وجود در ديوان بيدل آمده است پيش از وي در كلام فلاسفه و صوفيان مسلمان و غير مسلمان ذكر گرديده ، اما بيدل با مهارت و خلاقيتي اعجاز آميز ،‌ به قول خود "‌حبابي را ، لباس بحر " پوشانده است .از جمله تمثيل هايي كه در شعر بيدل براي تبيين مبحث وحدت وجود به كار رفته مي توان به موارد ذيل اشاره كرد : - يك نقاش و چندين تابلوي هنري[17] - دانه و خوشه: كه كثرت دانه ها در خوشه اي واحد مجموع مي شود[18] - دريا و امواج [19] - دريا و حباب [20] - انسان تنها و خيال [21] - تصوير در اب [22] - گوهر و آب[23] شگفت اين كه وي در يكي از رباعيات خود ، خلاف آمد ديگر گفتارها و باورهاي خود،به نقد وحدت پرداخته است : وحدت‌ هر چند خلوت‌ اسراري‌ است‌ چون‌ وانگرند ، عالم‌ بيكاري‌ است من‌ والۀ كثرتم‌ ، كه‌ دلدار مرا با من‌ سوداي‌ كوچه‌ و بازاري‌ است بيدل در سلوك خاضعانۀ خويش و با عبور از وحدت و كثرت ، از فنای مطلق سر در مي آورد : نه وحدت سرایم ، نه کثرت نوایم فنایم فنایم ، فنایم فنایم وچه قناعت شگفتي در اين عبور نصيب بيدل مي شود ! قانع به جام وهمیم، از بزم نیستی کاش قسمت کنند برما،ازیک حباب ، نیمی و در نتيجۀ همين قناعت است كه به مرتبۀ عظيم تحیر در جمال بی مثال معشوق مي رسد : شاید گلی زعالم دیدار بشکفد تا چشم دارم ، آینه خواهم گریستن آشنایی زدايي و هنجار شکني در شعر بيدل دست به دست هم مي دهد و سفري مستمر و مداوم از وحدت به كثرت و بالعكس را در لباس زيباي شعر،فراچشم مخاطبان مي نهد. يكي ديگر از انديشه هاي مطرح در اشعار بيدل بيان راهي به رهايي است.افلاطون در کتاب جمهوریت ،تمثیل غاری را فراروي مخاطبان مي نهد که مردمان در آن محبوس بوده و در تعلق غار زیسته اند و پا و گردن آنان به زنجیر بسته شده بطوریکه از جای خود حرکت نمی توانند کرد و جزپیش چشم خود به سوی دیگری هم نظر نمیتوانند افگند، زیرا زنجیر نمی گذارد که آنان سر خود را به عقب بر گردانند.... الي آخر .[24] بيدل در يكي از غزليات دل انگيز خود راه برون رفت از غار و مثل افلاطوني را چنين مطرح مي كند : چو شمع یک مژه واکن ز پرده مست برون آ بگیر پنبه ز مینا ، قدح به دست برون آ نمرده چند شوی خشت خاکدان تعلق ؟ دمی جنون کن وزین دخمه های پست برون آ جهان رنگ چه دارد بجز غبار فسردن ؟ نیازسنگ کن این شیشه از شکست برون آ در ادامۀ همين غزل بيدل مجددا به بحث عدم و وجود پرداخته و آن راغبار خيال مي شمارد: امید یاس وجود و عدم غبار خیال است از آنچه نیست مخور غم از آنچه هست برون آ مباش محو کمان خانۀ فریب چو بیدل خدنگ ناز شکاری، ز قید شست برون آ مفهوم "هيچ " در شعر بيدل يكي از واژه هاي پركاربرد و كليدي در شعر بيدل واژۀ " هيچ ‌"‌ است. به طور كلي اين واژه درنظريه هاي عرفاني، كاربرد معنایی دوگانه اي داشته است : هیچ در معنای عدم یا نیستی و هیچ در پوچی و بيهودگي.در معناي نخست ، مفهوم " هیچ " مساوق و مساوی است با نیستی سالك در نفس خويش و نيل به وجودمطلق . اما در دومين معنا، مفهوم " هیچ " با معاني و مفاهيمي از قبيل بی معنایی ، پوچی محض و خلأ مترادف مي باشد.معناي ديگري كه عارفان از اين اصطلاح اراده كرده اند تهي وارگي و خالی شدن از توهمات " هست و نیست " و رهايي از تعلقات " نفس اماره " است كه مي توان آن را هيچ انگاري عرفاني ناميد.نگاه بيدل به مفهوم هيچ ، نگاهي پارادوكسيكال و چند جانبه است وي در پاره اي از ابيات، واژه ی " هیچ " را در معنای " نیستی محض " به كار برده و در ديگر ابيات برخلاف اين رويكرد ، نوعي تلقي مثبت و نگرش عرفانی به آن داشته است.به عنوان مثال وي در بيت زير هیچ را به معنای نیستی محض به كار برده است: جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ ای هستی تو ننگ عدم تا به کجا هیچ و نيز دراين بيت : منزل عدم و جاده نفس، ما همه رهرو رنج عبثی می کشد این قافله با هیچ اما در بيت زير بيدل ، هیچ را به معنای نگاه مثبت عرفانی و وحدت وجود (یا وجود مطلق) استفاده نموده است : ما را چه خیال است به آن جلوه رسیدن او هستی و مانیستی، او جمله و ما هیچ . برمبناي نگاه بيدل در بيت مذكور ، آدمي نماد و نمودی از عدم ( هیچ ) است که در نهايت سلوك خواستار آن است كه نیستی را در نفس آن هستی کل، به شكلي تازه و فناناپذير از هستی بدل كند. در بيت دل انگيز ديگري، بيدل این " هیچ " یا نیستی را فارغ و جدا از توسل به وجود مطلق، "زیر و بم وهم" مي نامد: زیر و بم وهم است چه گفتن چه شنیدن طوفان صداییم درین ساز و صد ا هیچ برخلاف تعاريف فلسفي ، مفهوم عدم در شعر بيدل واجد مكان است و گذرگاه سالك به سوي معشوق: برامید آن که یابیم از دهان اونشان موی خود را جانب ملک عدم داریم ما وي عدم را ظلمت آبادي مي داند كه بايد به جستجوي آن برخيزد : زان دهان بی نشان بوی سراغی برده ام تا قیامت بایدم راه عدم پرسید و رفت "حيرت" در انديشۀ بيدل حيرت به مثابه مفهومي عرفاني/ فلسفي نقش و جايگاه مهمي در تفكر و شعر بيدل دارد و بسامد بالايي را در شعر وي به خود اختصاص داده است.يكي از نمادها و اصطلاحات متناظر با حيرت در شعر بيدل آيينه است.او چندان به آيينه و كاربست آن در شعر خود الفت داشته كه وي را " شاعر آيينه ها " ناميده اند. تركيباتي از قبيل" آيينه خانه ، آب آيينه، آينه خو ، آينه گري ، آيينه پرداز ، آينه آغوش، آينه داري ، جوهر آيينه ، صيقل آينه ،خانه آينه ، آينه حسن ،غبار آيينه ، خيال آيينه ، تمثال آيينه و... تنها بخشي از آيينه پردازيهاي ادبي و فكري بيدل دهلوي به شمار مي رود از حيرت دل بند نقاب تو گشوديم آيينه گري كار كمي نيست در اينجا ويا : آيينه مي دمد زسراپاي من هنوز برق تحيرم چه شد از خويش رفته ام. بسياري از مفاهيم فلسفي ديگر نيز در شعر بيدل به كار رفته است كه پرداختن به آن ها در حوصلۀ اين مقال و مجال نيست .فقط به دونكتۀ مهم كه هر يك مي تواند محور پژوهشي ارزشمند دربارۀ بيدل و انديشۀ وي باشد اشاره مي كنيم : 1. بخشي از انديشه هاي فلسفي / عرفاني بيدل در دو مثنوي "عرفان " و "محيط اعظم " تبيين شده است .حتي در نگرشي اجمالي به اين دو اثر نيز مي توان به شباهت ها و مقارنت هاي فراوان انديشه هاي بيدل با آراي محي الدين ابن عربي (عارف مراكشي)دست يافت، اگرچه مقام علمي و فكري بيدل چندان رفيع است كه حتي آثار مذكور نيز وجوه متمايز نظام انديشگي وي با ديگر انديشمندان را نشان مي دهد . با اين همه بيشترين شباهت هاي فكري بيدل و ابن عربي را مي توان در اين دو اثر جستجو كرد. 2. اتر پذيري بيدل از آيين ها و اديان هند بويژه بوديسم و هندوييسم نيز،هم چشمگير است و هم شايستۀ تامل و بررسي بيشتر : بيدل در شهر پتنه (پتنا) - زادگاه بودا - به دنيا آمد و كمترين دليل براي اثبات آشنايي وي با انديشۀ بودا ، قرابت اقليمي و جغرافيايي است. اما قرابت معنوي و روحاني خاصي نيز بين انديشه هاي بيدل و بودا وجود دارد كه كمتر به آن اشاره شده است. بودا و بطور كلي مكتب بوديسم گرچه با فلسفه چندان انس و الفتي ندارد، در عين حال مبتني بر يك سلسله آموزه هاي فلسفي / عرفاني بوده كه دقت منطقي و نظم فلسفي خاصي بر آن حاكم است. ساختار استنتاجي و عل‍ٌي نظام فكري بوديسم ، دليلي بر اين مدعاست. در شعر بيدل مفاهيم عرفاني – فلسفي فراواني ديده مي شود كه مناسبتي تام با انديشيده هاي بودايي و هندويي دارد. بر مبناي تعاليم مندرج و مكتوب در نظام فلسفي جوگيان هند، امكان نيل به ذات مطلق از شش جهت معرفي و توصيف شده است. اين شش جهت عبارتند از : اشتغال به حبس نفس، ضبط حواس يا تجرد از عالم محسوسات، تفكر و مراقبه ، تمركز نيروي معنوي، حصول يقين و نهايتا امحاي كامل در ذات مطلق .در شعر بيدل تركيب شش جهت بارها به كار رفته است : قفس از شش جهت باز است، اما ساز وحشت كو؟ من وآن بي پرو بالي كه نتوان كرد آزادم ويا : شش جهت راه من ،از گرد تظلم بسته شد بر در دل مي برم از مطلب ناياب، داد بعید است كه مقصود بيدل صرفا اشاره به شش جهت جغرافيايي باشد و پسزمينه هاي متافيزيكي را مورد غفلت قرار داده باشد.يا با دقت در اين بيت : شش جهت مطلع خورشيد وسيه روزي چند سايه پرورد قفاي مژه خفاشند مي توان دريافت كه بيدل نيز به شش جهت وصول به خورشيد حقيقت و رهايي مي انديشيد نه صرفا آفتاب آسمان. هم چنين ، بيدل تركيب " نفس دزديدن " را بارها به كار برده و مقصود وي ضبط و تزكيه نفس بوده است. حاصل از هستي موهوم نفس دزديدن اين قدر بود كه از آينه احسان كرديم نفس دزديدن را هم مي توان با "حبس نفس" و هم با " تمركز نيروي معنوي" در مكتب فوق الذكر قياس كرد. اشاره به تغير و ناپايداري اشيا‍ء از انديشه هاي بوداست : نفس عالمي دارد اما چه حاصل دو دم بيش پرواز بسمل نماند در اين دو بيت هم مي توان بوضوح ردپاي انديشه هاي بودا را جستجو كرد : نشان گير از گرد عنقا سراغم به آن نقش پايي كه در گل نماند برد شوق اگر لذت نارسيدن اقامت در آغوش منزل نماند به نظر نگارنده ، مفاهيمي از قبيل هيچ ، عدم ،حيرت و مفاهيم مشابه را مي توان نتيجۀ اثرپذيري بيدل از انديشه هاي مطرح در مكاتب معنوي هند دانست نه چنان كه برخي از ماترياليست ها مي پندارند ، معلول نگاه نيهيليستي و هيچ انگارانۀ بيدل ! ذكر اين نكته نيز ضروري است كه در عين حال كه بوديسم و هندوييسم، تاثير انكار ناپذيري بر شعر و انديشۀ بيدل داشته ، اما در نهايت ،شهود و استنتاجات عرفاني و بينش وي ، مبتني بر آموزه هاي عرفان توحيدي است نه "همه خدا انگاري"[25] و نظام چند خدايي شرقي[26]. نكتۀ مهم ديگري كه در درك شعر بيدل بايد مورد توجه واقع شود قرائت هرمنوتیکی و درک چند بعدی از شعر بیدل است؛ دليل اين امر نيز واضح است ؛بیدل به شهادت آثارش از معدود شاعرانی است که اندیشه هايش در لایه های متعدد و متنوع معنایی، پیچیده و پنهان شده است و فهم ابعاد شعر وي بدون توجه به اين نكته امكان ناپذير خواهد بود. شعر بيدل را بايد بارها و بارها خواند چرا كه در هر بار خواندن معنايي ديگر را متجلي نموده و مشام مخاطب را از عطر شگفت و غريبي كه گويي از بهارهاي گمشده در پرده هاي غيب وزيده است سرشار مي سازد . -------------------------------------------------------------------------------- [1] . منتشر شده در فصلنامه قند پارسي ،شماره 40 بهار 1378 [2] . براي درك و دريافت اين مسأله رك به : رسائل اخوان الصفا و خلان الوفا ، 12 جلد، بيروت 1377ق/1957م . [3] . رك به:لويس‌، برنارد، تاريخ‌ اسماعيليان‌، ترجمة فريدون‌ بدره‌اي‌، تهران‌، 1362ش‌؛ صص97-113ونيز بدوي‌، عبدالرحمان‌، مقدمه‌ بر فضائح‌ الباطنيه ابوحامد غزالى‌، قاهره‌، 1383ق‌/1964م‌. [4] .براي مطالعۀ مصاديق بيشتري از پارادوكس ها ي بيدل ر.ك : فقيهي ،حسين.بررسي ايماژهاي خيالي و نقش عنصر خيال در شعر بيدل . مندرج در سايت ذيل : http://www.persian-language.org/Group/Article.asp?ID=270&P=21 - [5] كليات بيدل، استاد خليل الله خليلي ، تهران ، فروغي ، 1368 ، ص 572 [6] . همان ص 573 [7] . همان ص 576 [8] . همان ص 577 [9] . شفيعي كدكني، محمدرضا. "بيدل دهلوي" ، مجله هنر و مردم ( دوره7، ش74و75) ، آذرودي47 صص 43-51. [10] . به عنوان نمونه در غزل زير بيدل يكي از شاهكارهاي خرد جوششي را آفريده است : آن كه از بوي بهارش رنگ امكان ريختند گرد راهش جوش زد آثار اعيان ريختند شاهد بزم خيالش تا درد طرف نقاب آرزوها شش جهت يك چشم حيران ريختند تا دم كيفيت مجنون او آمد به ياد سينه چاكان ازل صبح ازگريبان ريختند… از حضور معني اش بي پرده شد اسرار ذات وز ظهور جسم او آيينه ي جان ريختند نام او بردند اسماي قدم آمد به عرض از لب او دم زدند آيات قرآن ريختند از جمالش صورت علم ازل بستند نقش وز كمالش معني تحقيق انسان ريختند غير ذاتش نيست بيدل در خيال آباد صنع هر چه اين بستند نقش و هر قدر آن ريختند [11] . بيدل، سپهري و سبك هندي، حسن حسيني، تهران، نشر سروش، چاپ دوم، 1376. ص 129 [12] . منظور از جوهر اشاره به ماده اي است كه به پشت شيشه مي مالند تا خاصيت آيينگي يابد. تا وقتي كه آيينه سالم است ، جوهر آن، قابل رؤيت نيست چرا كه آيينه به جاي نمايش جوهر، بازتاب دهندۀ تمثال مخاطب خويش است. شكستن و تكه تكه شدن آيينه ، باعث نمايان شدن جوهرها خواهد شد،در باب آدمي نيز اين نكته صادق است. [13] . صدر الدين شيرازي , محمد, الاسفار الاربعه , قم , منشورات مصطفوي , ج 2, ص 345 [14] . ر.ك : اسفار, ج 2, صص 286 – 347 [15] . براي مطالعۀ بيشتر در اين باب ر.ك به : شرح رساله المشاعر به تصحيح سيد جلال الدين آشتياني , تهران , امير كبير, 1376 ش , صص 35 - 41, شرح مقدمه قيصري , سيد جلال الدين آشتياني , قم , مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي , 1365 ش , صص 139 - 141, مهر تابان , سيد محمدحسين حسيني طهراني , تهران , انتشارات باقر العلوم , بي تا, صص 121 - 148 [16] . ر.ك : زرين كوب ، عبدالحسين ، با كاروان حله ، انتشارات علمي ،1379 (چاپ دوازدهم ) ، ص 310 [17] . جوش اشيا اشتباه ذات بي همتاش نيست كثرت صورت غبار وحدت نقاش نيست [18] . عالم كثرت ، طلسم اعتبار وحدت است خوشه ها آيينه دار شوخي يك دانه اند [19] . اگر موجيم ، اگر بحريم و گر آبيم با گوهر دويي نقشي نمي بندد كه ما را از تو وادارد [20] . سرمايۀ حباب بغير از محيط نيست آب تو آب ما وهوايت هواي ما [21] . جهان گل كردن يكتايي اوست ندارد شخص تنها جز خيالات [22] . وحدت از خودداري ما تهمت آلود دويي ست عكس در آب است تا تستاده اي بيرون آب [23] . محيط و گوهر و آب و حباب و موج يكي ست تو از عمي پي تشخيص اين و آن شده اي [24] .براي تفصيل درباب تمثيل غار و مُثُل ر.ك : افلاطون ، جمهوری ، ترجمه فواد روحانی، صص ٣٩٤ـ٣٩٧ pantheism .[2۵ [26] . به عنوان نمونه از تفاسير ناصواب از بيدل ر.ك به : - مومنوف ، ابراهيم ، نظريات فلسفي ميرزا عبدالقادر بيدل ، سمرقند ، 1946. در اين كتاب مؤلف كوشيده است كه مفاهيمي چون نتاسخ ، پانته ييزم و ... را مطرح كند ، اما ابيات و شواهد مورد ارجاع ، هيچ ارتباطي مستقيمي با اين مفاهيم ندارند.

برگرفته شده از  آدرس زیر:

http://www.ziaei2007.blogfa.com/post/32

نوشته شده در  چهارشنبه 1393/03/07ساعت 18:55  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
جناب بیدل از عرش بلندش
سویم افکنده است تیر و کمندش
به گرداب تحیر عقل من برد
در آیینه نیاید چون و چندش
*
شدم فرش ره انوار بیدل
اسیر و کشته ی افکار بیدل
همه از ظن خود شد یار غارش
نشد کس محرم اسرار بیدل
*
جهان بیدلی یا عالم راز
نگردد بر روی نا محرمان باز
مگر بر کشتگان عشق پاکش
خموشان بدون سوز و آواز
*
اسیر بیدلم در خون خود تر
چه گویم من از آن اکسیر احمر
به هر لحظه ظهور تازه دارد
به هر مصرع بهشت نا مکر

نوشته شده در  پنجشنبه 1393/02/18ساعت 9:44  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

کتاب « جهان بيدل» در عرصه تبيين مباني معرفتي « ابوالمعاني ميرزا عبد القادر بيدل» عارف، شاعر و حکيم قرن يازدهم هجري، توسط «انتشارات عرفان» در «بيست و هفتمين نمايشگاه بين المللي کتاب تهران» رو نمايي شد و به بازار نشر آمد. اين کتاب که بقلم حقیر « حسيني فطرت» به نگارش در آمده است، قبل از چاپ مورد ارزيابي تعدادي از بيدل شناسان قرار گرفته و حاوي مقدمه به قلم سه تن از انديشمندان فرزانه حضرات: استاد حيدري وجودي، دکتر سيد حسن اخلاق و محمد يوسف سيمگر مدير " خانه آيينه" در آمريکا، مي باشد. نويسنده در اين کتاب مباحث گسترده و مبسوطي را در مورد جايگاه ابوالمعاني بيدل، در عرصه فرهنگ و تاريخ ادبيات فارسي مخصوصا کشور افغانستان، سنت بيدل خواني، و نيز حوزه هاي معرفت شناسي، هستي شناسي، انسان شناسي، و ديدگاه هاي اجتماعي بيدل، در فصل هاي جداگانه طرح نموده است. اين کتاب به صورت موضوعي، دسته بندي و طبقه بندي، مباني فکري، فلسفي، عرفاني و اجتماعي بيدل و نیز رهنمودهاي اخلاقي و انسان ساز و اصلاحي او را مرتب نموده در نوع خود به اعتراف اساتيد فن بي نظير است. فصل پنجم کتاب به بيان نسبت مباني معرفتي و انديشه هاي بيدل با جهان مدرن و امروزي پرداخته و در فصل ششم به علقه هاي طريقتي بيدل متمرکز شده است. قابل ذکر است که غناي منابع و گزيده¬ی از تک بيتهاي کليدي و شواهد قراني، فلسفي و عرفاني بيدل، بر زيبايي اين اثر افزوده است. تهيه اين کتاب را به عاشقان ابوالمعاني بيدل و همه علاقمندان به مباحث معرفتي و ادبي توصيه مي نماييم و نشر اين اثر زيبا را به ناشر و علاقمندان بیدل تبريک مي گوييم.

نویسنده از همه عزیزانی که در همدلی با نویسنده سهم گرفتند و در مراحل تکامل و نشر اثر مشوق بودند مخصوصا از فرزانگان گرامی، حضرات « حیدری وجودی»، مدیر« خانه آیینه» در آمریکا « یوسف سیمگر» و مخصوصا از برادر ارجمندم جناب « دکتر سید حسن اخلاق» که در تدوین موضوعات و نامگذاری سهم گرفته و بر این اثر مقدمه گرانسنگی نوشتند نیز سپاسگذاری به عمل می آورم و نیز استاد مظفری که همواره همدلی نمودند نیز تشکر می نمایم. از انتشارات عرفان و مدیر آن جناب آقای شریعتی بدینوسیله صمیمانه ترین سپاسگذاری خویش را به عمل می آورم و برای جناب شان آرزوی طول عمر و سلامتی و توفیق روز افزون را از خداوند متعال مسالت دارم.

با احترام تمام

حسینی فطرت

نوشته شده در  سه شنبه 1393/02/16ساعت 17:30  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

شعری که شفیعیِ کدکنی به محمدکاظم کاظمی تقدیم کرد ..

   

مجله‌ی بخارا در جدیدترین شماره‌ی خود که ویژه نامه‌ی نوروزی آن است اقدام به انتشار صد و یک شعر چاپ نشده‌ی دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی شاعر و پژوهش گر معاصر کرده است. از اشعار منتشر شده‌ی استاد شفیعی کدکنی می‌توان به دو مجموعه‌ی « آیینه ای برای صداها » و « هزاره ی دوم آهوی کوهی» اشاره کرد…

که اولین مجموعه دربردارنده‌ی دفترهای شعر وی از اواخر دهه‌ی سی تا اواسط دهه‌ی پنجاه و دومین مجموعه دربردارنده‌ی اشعار وی تا اواسط دهه‌ی  هفتاد می‌باشد .از شفیعی کدکنی در سال‌های اخیر به غیر از پنجاه شعر( که در ویژه نامه‌ی نوروزی سال گذشته‌ی بخارا منتشر شد ) و این صد و یک شعر، شعر جدیدی منتشر نشده است. بیشتر شعرهای منتشر شده در این ویژه نامه در قالب نیمایی سروده شده است و همچنین شعرهایی در قالب‌های غزل، قصیده ، رباعی و چهار پاره نیز دیده می‌شود.

 از نکات جالب در رابطه با این شعرها، انتشار قصیده ای از شفیعی کدکنی است که به شاعر و منتقد افغانستانی محمد کاظم کاظمی تقدیم شده است. شفیعی در قصیده ای با عنوان « پیامی به عّرس بیدل » به مدح شعر و شخصیت ابوالمعانی بیدل دهلوی پرداخته است. این استاد فرهیخته که خود با کتابِ پژوهشی « شاعر آیینه ها » از  پیشگامان در زمینه‌ی بیدل پژوهی محسوب می‌شود این قصیده‌ی خود را به یکی از مهمترین بیدل پژوهان نسل پس از خود تقدیم کرده است. از آثار محمد کاظم کاظمی در حوزه‌ی بیدل پژوهی می‌توان به کتاب‌های « کلیدِ درِ باز» ( ره یافت هایی در شعر بیدل )،« گزیده ی غزلیات بیدل » و « مرقع صد رنگ » ( صد رباعی از بیدل با شرح و توضیح دشواری‌ها ) اشاره کرد.

در ادامه این قصیده را می‌خوانید:

پیامی به عُرسِ* بیدل

به محمد کاظم کاظمی

 

پیام من به عُرس بیدل این است

که بیدل آسمانی در زمین است

 

سپهری بیکران، در کهکشانی

که فرش آسمانش یاسمین است

 

یکی رنگین کمان از حیرت و هوش

که در هر شک او صدها یقین است

 

مسلمان هندویی با عطرِ بودا

که برتر از مقام کفر و دین است

 

نه ترک است و نه تاجیک و نه هندو

شگفتی بین که هم آن و هم این است

 

مقام بیدل است افزون تر از شعر

که لفظش رعشه‌ی جان را طنین است

 

بهشتی در یسار او توان یافت

بهشتِ دیگرش اندر یمین است

 

در آن فردوس اگر سیبی شکافی

درون سیب صدها حورعین است

 

چو برگی بویی از این باغ بینی

که عطر گل فروغش در جبین است

 

شنیدن، اندر آنجا، عینِ دیدن

که دیدن با چشیدن‌ها قرین است

 

حضوری کاندر آنجا آفرینش

فزون از حد ایام و سنین است

 

ستادن بر کرانِ بی کران‌هاست

گذشتن از جهانِ ماء و طین است

 

در آن آمیزه‌ی حیرانی و هوش

جهانی با عجایب ها عجین است

 

میان بیشه‌ی اندیشه لفظش

همیشه بهرِ معنی در کمین است

 

کند شب گیر در آفاقِ معنی

که خود خیلِ خیالش زیر زین است

 

غروری سربلند از این که عجزش

بکردار نگین، نقش جبین است

 

جبینی کز بلندی عرش اعظم

به خاک مقدم او ره نشین است

 

رسد او را اگر گوید: رسولم

که دست معجزش در آستین است

 

سلیمانیِ مُلک شعر او را

به رنگِ جاودان نقش نگین است

 

اگر فهمِ بشر زین برتر آید

فراتر شاعرِ روی زمین است

 

مشو نومید کانسانی چنان را

جهان ما – در این دم – چون جنین است

 

بزرگا شاعرا! تا پارسی هست

مکان تو به علیین مکین است

 

چو دانم پارسی را جاودانی

که در جنت زبانِ اهل دین است

 

یقین دارم که یادت جاودانی است

که جاویدی تو را حِصنی حّصین است

 

ستودم از پی نقدی چنانت

چنین مدحی سزای آفرین است

………………………………………..

منبع : سایت شهرستان ادب

http://www.shahrestanadab.com/Default.aspx?tabid=105&articleType=ArticleView&articleId=3400

نوشته شده در  یکشنبه 1393/02/14ساعت 7:36  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

 روزی پرسیدند ز نصر الدین کجا ای مرد دین؟

گفت روانم تا فروش این الاغ نازنین

گفت: بگو  «با لطف حق» ملا بدون اعتنا

راه خود را پیشه کرد و  دزدی ناگه از کمین

خر ربود و بعد از آن ملا پریشان و خجل

سوی منزل آمد و افسرده و زار و حزین

بوالفضولی بین ره طعنه زنان و کف زنان

گفت به چند بفروخته ی حتما به یک در ثمین؟

گفت به فضل حق الاغم را ز  من دزدیده اند

رهزنان بردند ورا هم  مرکب و افسار و زین

عارفی خندید و گفت از نام حق بیدار شو

نه که از نامش بخوابی خسته و زار و حزین

جمله مردان خدا  چون پاسبانان درون

بوده اند از یاد حق در هر زمانی خوشه چین

ای برادر عبرت این داستان را گوش ده

یعنی با روح خدا گردی خدا را جانشین

ما چو نصر الدین ز کف داده همه سرمایه ها

کو مسلمانی که باشد رحمت للعالمین؟

کو زبور داوودی یا جوشن جان مسیح؟

یا خلیل بت شکن با قلب پاک آتشین ؟

کو مسلمانی که باشد عاشق نوع بشر؟

رحمت مطلق شده با جلوه نیلوفرین

دین نباشد این فروع و عادت و تلقین ما

دین نباشد آن تعصبهای آغشته به کین

مثل حلاجت کند محو خدا و  نور او

مثل مولانا کند آزاده از دنیا و دین

مثل الیاست کند آواره های کوه و دشت

حضرتش را بنگری در این زمان و این زمین

غرق کل شو یعنی ای قطره بیا در بحر ما

فطرت خود را شناور کن خدای خود ببین

نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/18ساعت 19:2  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
    • سالکی شد محضر استاد خویش
    • گفت بیاموزان مرا اسرار کیش

      گفت: بده یک جمله ی در دست من
      وارهاند قلبم از رنج و محن
      پیر گفتش در همه احوال خویش
      آن خدای خود  ببین در جان خویش
      در میان جمع و در شبهای تار
      همره و حاضر بدان چون یار غار

      شد جدا سالک ولی در پیچ و خم
      گشته بود آزاده از خوف و الم
      ناگهان دید فیل وحشی پیش خویش
      وحشتش روشن شد و حال پریش
      ناگهان در اوج وحشت  آن جناب
      یادش آمد گفت: خدا آن نور ناب
      حاضر است و هم انیس و یار من
      تیغ هستی کی کند اشکار من؟

      نام حق گفت و به سوی پیل نر
      مست و خرم زد دل خوف و خطر
      بر گرفت ناگه ورا خرطوم فیل
      آسمانش برد و زد زار و علیل
      نزد پیر آمد ولی زخمی و زار
      'گفت بگو ای مرد حق اسرار کار
      فیل وحشی با خداوند توامان
      از زمینم برد فراز آسمان
      بر زمین کوبید ولی کو آن خدا
      که مرا گفتی مدان از خود جدا؟

      مرشدش گفت: آن خدا با کل شئی
      حاضرست و همره و بیدار و حی
      تو مگو که او فقط یار من  است
      بلکه در هر ذره ی او ذوالمن است
      آدمی و هم کبوتر و فیل و مار
      جمله از او بهره ور سرمایه دار
      در دل آوای بلبل، خار و گل
      حاضر است چون مستی اعماق مل
      پس مشو مغرور عقل جزء نگر
      متصل دان خود به ابنای بشر
      نفع آنان نفع تست ای مهربان
      هم زیان هر یکی در تو روان
      کل عالم از نبات و از جماد
      با بشر دارد به نوعی اتحاد
      عقل جزوی هست تعصب زا و دون
      تفرقه آرد به بار و کشت و خون
      عقل عرفانی بود وحدت نگر
      متحد بیند همه نسل بشر
      نیروانا آورد عرفان پاک
      بنگری روح خدا در مشت خاک

      ماضی و مستقبل آور سوی حال
      بنگر این دم نور پاک ذوالجلال
      نور حق از شرق و غرب و تحت و فوق
      جمله هستی را نموده غرق شوق
      لشکر نوری حق با اهل دل
      لشکر ظلمت قرین اهل گل
      لشکر نورش کند آزاده ات
      هر زمان بهر لقا اماده ات

      لشکر اهریمنی از راه دل
      حمله آرد بر جهان آب و گل
      اهل گل را با تعصبهای کور
      می کشد در خاک و خون و قعر گور
      اهل دل با روح ایمان زنده اند
      از تعصب  جان و دل وارسته اند
      تجربیات و شهود، ایمان بود
      گوهر آزادگی فرقان بود
      روح قران است شهود سرمدی
      شادی ها و عشق و حال احمدی
      پر گشودن در فضای انبیا
      آن شب قدراست برای اولیا
      مثل احمد آن خدا درکل نگر
      در میان باغ  و راغ و گل نگر
      او خدا را در نماز و عطر و زن
      گاهی می دید، گاهی در دشت و دمن
      گاهی در غار حرا و خلوتش
      گاهی در محراب و گاهی جلوتش
      گه شب اسراء و در معراج روح
      گاهی در نصر من الله و فتوح
      گاهی در عرفان و اخلاص علی
      گاهی در سیمای مومن منجلی
      او خدا می دید و غیر او ندید
      غیر حق از چشم او شد نا پدید
      غیر واحد شد فنا از جان او
      شرح آن وحدت بود قران او
      اول و آخر خدا را آشکار
      دیده بود هم در نماز و کار و بار

      ای مسلمان! با تعصبها و کین
      کی توانی دعوی دنیا و دین؟
      نور دین باید دگرگونت کند
      شیفته ی انوار بیچونت کند
      عده ی بوجهلی اند و بیخبر
      با شعار دین زنند بر آن ضرر
      مثل خفاش از حقیقت دور دور
      از شهود بزم وحدت کور کور
      لب اسلام است صفای قلب و جان
      رستن از جهل وتعصب، این و آن

      وارهیدن از تعلقهای دون
      مثل مولانا خداوند جنون
      دیدن باغ بهشت معرفت
      آدمی را می کند یزدان صفت
      فطرت انسان خدایی هست و پاک
      رنگ او ازادگی از آب و خاک 
      فطرتا! عرفان جان را کن سرود
      از حقایق گو ، نه از افسون و دود
نوشته شده در  جمعه 1392/05/25ساعت 5:58  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

صد غزل جدید در نسخه‌های قدیمی غزلیات بیدل کشف شد

سیّدمهدی طباطبایی، بیدل‌پژوه ایرانی در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات فارس، درباره روند تصحیح انتقادی غزلیّات بیدل که در حال انجام آن است، گفت: در نسخه‌های دیرین غزلیّات بیدل، بیش از یکصد غزل یافته‌ام که در نسخه‌های متأخّر و تصحیح‌‌های موجود دیده نمی‌شود.

وی افزود: نکته‌ مهم آن‌که تمام غزل‌های نویافته بعد از قافیه‌ «دال» قرار دارند و می‌توان این‌گونه نتیجه گرفت که مصحّحین افغانستانی زمان سردار نصرالله‌خان که غزلیّات بیدل را تا بخشی از قافیه‌ «دال» تصحیح کردند، افزون بر دقّت فراوان، به نسخه‌‌های دیرین و معتبری از غزلیّات دسترسی داشته‌اند.

این پژوهشگر ادامه داد: غزلیّات نویافته، آخرین سروده‌های بیدل است که با خطّ خود بیدل در حاشیه‌ دیوانِ دستنویس محمد وارث صدّیقی، کاتب مخصوص بیدل، افزوده شده است.

وی در پاسخ به این سئوال که روند تصحیح کلیّات بیدل در چه مرحله‌ای قرار دارد، گفت: پس از اعمال نظرات اسدالله حبیب و محمّد کاظم کاظمی پیرامون جلد اوّل غزلیّات بیدل، در حال جمع‌بندی مقدّمه‌ کلیّات بیدل هستم و امیدوارم کاری درخور نام و جایگاه بیدل ارائه شود. 

طباطبایی در پایان این گفت‌وگو دو نمونه از این غزل‌های نویافته بیدل را در اختیار خبرگزاری فارس قرار داد تا دوست‌داران بیدل با زبان و اندیشه‌ او در زمان اوج شاعری‌اش آشنا شوند:

 

غزل اول: (زبان نو بیدل)

عریان برآ، به مُلکِ جنون پادشاه باش

از مویِ سر عَلَم کش و صاحب‌کلاه باش

کم نیستی ز شمع در این وحشت‌انجمن

پا گر دلیلِ سعی نشد، سر به راه باش

دستِ تسلّی از دل بی‌تاب برمدار

چشمی به هر کجا بپرد، برگ کاه باش

غافل مباش با همه غفلت ز عاجزان

چون پایِ خفته، آبله‌ای را پناه باش

گیرم نِه‌ای ز عجز، رفیق گذشتگان

چون نقش پا به سجده رو و عذرخواه باش

صد طاعت است در خَمِ محراب انفعال

چندی به سرنگونیِ فهم گناه باش

صبری اگر به شغلِ قناعت مدد کند

صیقلگر کدورتِ بخت سیاه باش

آگاهی از هزار جنون پرده می‌دَرَد

نامحرمِ حقیقت این کارگاه باش

اینجا چو شمع کار به عکسِ طبیعت است

پُر سربلند می‌روی، آگه ز چاه باش

بی‌نشئه نیست کلفتِ مستان این بساط

ای دُرد عشق! بادة مینای آه باش

ردّ و قبول، جزری و مدّی است زین محیط

بی‌ قرب و بُعد، گاه «برو» باش و گاه «باش»

این است اگر حقیقتِ پیدایی‌ای که نیست

ما جمله رفته‌ایم ز عالم، گواه باش

«بیدل» به هیچ‌کس ننمایی غبارِ خویش

در چشمِ هر که راه دهندت، نگاه باش

 

غزل دوم: (دنیانگری بیدل)

این چه شکوهِ کبریاست؟ بی‌همه‌ای و با همه

ای تو جهانِ جزو و کل! ما همه تو، تو ما همه!

خلق جنون‌خیالِ تو، در طلبِ محال تو

آینة جمال تو در بغل و گدا همه

زین همه سازِ تخت و تاج، رفع نگشت احتیاج

پیشِ درِ تو سر به خاک، مفلس و بینوا همه

زیر فلک ز هیچ‌کس، فقرِ کسی نهفته نیست

ساخته با برهنگی، در تهِ یک ردا همه

ظاهر و مظهرِ عدم گشته عَلَم به کیف و کم

شیشه کجا و کو پری؟ جز عرق و حیا همه

قلزم عشق و جوشِ فرد، قطره و موج دور کرد

با همه عرضِ اتّحاد، عینِ تو را سوا همه

خامة فکرِ چند و چون بر خطِ دانشَت نگون

شمع‌صفت کشیده سر، لیک به سوی پا همه

بحرِ حدوث تا قِدم خورده به گوهرت قسم

آینه‌دارِ بیش و کم، لیک عرق‌نما همه

گر همه آسمان شویم از تو برون کجا رویم؟

رفته جهانی از خود و مانده همان به جا همه

دوش دو حرفِ کاف و نون کرد ز پرده سر برون

سازِ هزار چند و چون گشت جنون‌نوا همه

«بیدل» و خلقِ بی‌خبر، نشئة وحدتت به سر

مستِ خداییِ دگر در تو جدا جدا همه

انتهای پیام/و

- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910612000281#sthash.bmfdyxtF.j2OuQAAS.dpuf

نوشته شده در  چهارشنبه 1392/04/19ساعت 23:30  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

خَم قامت نبرد ابرام طبع سخت‌کوش من‌

گران شد زندگی‌، امّا نمی‌افتد ز دوش من‌

تسلّی گشته‌ام چون موج گوهر، لیک زین غافل‌

که خاک است این که می‌نوشد زبان بحرنوش من‌

غم عمر تلف‌گردیده تا کی بایدم خوردن‌؟

ز هر امروز، شامی دارد استقبال دوش من‌

چنین دیوانة یاد بناگوش که می‌باشم‌؟

که گوش‌ِ صبح محشر، پنبه دارد از خروش من‌

گریبان بایدم چون گل درید از لب‌گشودن‌ها

ز وضع غنچه حرف عافیت نشنید گوش من‌

چه می‌کردم اگر بی‌پرده می‌کردم تماشایت‌؟

تو را در خانة آیینه دیدم‌، رفت هوش من‌

نشاندن نیست آسان همچو موج گوهر از پایم‌

محیط از سر گذشت‌، آسود تا یک قطره جوش من‌

به رنگی بی‌زبانم در ادبگاه نگاه او

که گَردِ سرمه فریادی است از وضع خموش من‌

قیامت بود اگر خود را چنین آلوده می‌دیدم‌

مرا از چشم خود پوشید فضل عیب‌پوش من‌

نمی‌دانم شکفتن تا کجا خرمن کنم بیدل‌

سحر در جیب می‌آید تبسّم گلفروش من‌

 

نوشته شده در  دوشنبه 1392/04/17ساعت 12:31  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
 مسیحایم بیا از آسمانها  

مرا با خود ببر تا کهکشانها

بگیر این طفل جانم را در آغوش

که هست فرزند ذات بی نشانها

*

به چشمم نازنین چون قرص ماهی

به ملک مهربانی ها تو شاهی

اگر بوسه نمی بخشی ز لبها

روان کن سوی من نیمه نگاهی

*

ستاره ای که داری سوی ما ناز!

ز هر چشمک دهی در قلبم آواز

از این دنیای پر هیچ و تباهی

 ببر با خود مرا در عالم راز

*

مسلمان از حقایق گشته است دور

گرفتار توهم مست و مخمور

کو آن صور سرافیل؛ روح قدسی

نماید ملتی  را زنده از گور

*

مسلمان در جهاد جاهلانه

گهی در انتحار ابلهانه

به ظاهر نام دین و غافل از دل

ببین ابلیس نفرت کرده لانه

*

مسلمانست اسیر انتحاری

گهی از نام دین مست و خماری

گهی در چنگ پاکستان و مصری

گهی ملای کور قندهاری

گهی اهریمن ملای خونخوار

دهد فرمان زهر و خون و پیکار

کنند تکه بنی نوع بشر را

افاده های دین تعطیل و بیکار

نوشته شده در  شنبه 1392/04/01ساعت 5:13  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

کتابی تازه پیرامون بیدل
نام کتاب: جهان بیدل
نویسنده: سید محمد حسینی فطرت
این کتاب روز گذشته توسط استاد محمد یوسف سیمگر باختری در محفلی

که به همت "خانۀ آیینه" برگزار شده بود در کتابخانۀ عامۀ ارلینگتن/ویرجینیا،

آمریکا، معرفی گردید. قرار است به زودی این کتاب در کابل از چاپ برآمده ب

ه نشر سپرده شود.

http://www.freeimagehosting.net/uz8pi"> src=

"http://www.freeimagehosting.net/t/uz8pi.jpg">>

http://www.freewebproxy.com/"> src=

"http://www.freeimagehosting.net/newuploads/uz8pi.jpg" alt="Free Web Proxy">

[url=http://www.freewebproxy.com/][img]

http://www.freeimagehosting.net/t/uz8pi.jpg[/img][/url]

نوشته شده در  پنجشنبه 1392/03/23ساعت 1:9  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
یاد ایامی که در گیتی مکانی داشتیم

میهن روشنتر از باغ جنانی داشتیم

در دلش بودا و زرتشتی تجلی کرده بود

دردل هر صخره اش ما راهبانی داشتیم

ماه احمد تا دمید در قله هایش پی به پی

مثنوی معنوی و بلخیانی داشتیم

خواجه انصار و مردان معارف پی به پی

افتخارات هرات و بامیانی داشتیم

جاده ابریشمین دانش و اشراق و نور

قندهار و غزنی و هم غوریانی داشتیم

ابن سیناها و ناصر خسروان عقل و عشق

هم خراسان بزرگ و باستانی داشتیم

از شقیق و حنظله تا بلخی های دهمزنگ

شاعران پر شکوه و عرشیانی داشتیم

از حکیمانی چو فردوسی و تاریخ وطن

قصه ها و غصه های پر نشانی داشتیم

از سمرقند و بخارا تا به گنجه پی به پی

رودکی و بوی جوی مولیانی داشتیم

از سنایی ها و از عشاق غزنی یاد کن

ناله کن مثل وطن چون عاشقانی داشتیم

حافظ و سعدی و صائب یا که آن عطار عشق

عاشقان آسمانی را زمانی داشتیم

از جلال الدین اکبر تا جمال الدین ما

شاه بابر شاه کابل را زمانی داشتیم

مثل بیدل ها و اقبال کم نباشد ای عجب

شاعر  پارسی میان هندوانی داشتیم

در همه عصر و زمانها کاروان پی به پی

جامی ها و عشقری و شایقانی داشتیم

از خلیل الله و خسته و صلاح الدین بگو

رهروان راه بیدل قندیانی داشتیم

مه جبینانی چو  گوهرشاد و هم  آن رابعه

ساحت دنیا و دین هم بانوانی داشتیم

گوهر ادیان همه در این مکان شد برملا

از شراب معرفت ما می کشانی داشتیم

قله هایش قرص حکمت را به کف دارد عجب

بهر وحی جان و دل ما عارفانی داشتیم

جوهر دین و مذاهب شد علم از کوی ما

از دل فردوس وحدت بلبلانی داشتیم

فیض روح القدس عشق از این مکان شد آشکار

چون مسیحا بر تن عالم روانی داشتیم

فخر عالم بودیم و آزاده از کون و مکان

کشور روشن بدون طالبانی داشتیم

ای عجب در این زمانه گم شده آن افتخار

شاعرش گوید که ارزش یک زمانی داشتیم

فطرتا ارزش بنا کن بهر آینده و حال

کم بگو ما داستان و باستانی داشتیم

بی وطن گشتی و دیگر کم بنال و کم بگو

« یاد ایامی که در گیتی مکانی داشتیم»

2.2.1392

نوشته شده در  سه شنبه 1392/02/03ساعت 14:37  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 
یک مرغ نهان در حنجره ات می خواند

او نغمه داوود نبی می داند

از قاف ضمیر تا عرش خدا پرهایش

بر صورت جبریل امین می ماند

*

ای روح خدا خیز و بیا یاری کن

خورشید و مهی در سینه ی ما جاری کن

آن دوزخ بگشاده دهن در همه سو

ای زندگی برخیز و بیا کاری کن

*

آن اشتر صالح بنگر در جان است

باسینه پرمایه ی از ایمان است

از صخره پیکر تو ناله کند

شیر و شکرش جاری همین الان است

*

دجال هوسهای دلت پنهان است

گردن زن و چاره گرش عرفان است

آن نور خود آگاهی که هست کشتی و نوح

ناجی به گه وحشت و طوفان است

*

ای قوم از این موج تباهی برگردید

از حلقوم سیل و سیاهی برگردید

تا لانه خورشید از این از این ظلمت شب

دارم دعا الهی برگردید

معنای مناجات و دعا کم دیدیم

پهنای عنایات خدا کم دیدیدم

تا لانه سیمرغ که سبزستان است

ما بسته صد بیم و بلا کم دیدیم

*

از ماذنه روح خدا آذان گو

در گنبد قدقامت تن از جان گو

تکبیری که خورشید بلند از بامش

سر برکشد از حنجره وجدان گو

بر ماذنه روح خدا بالا شو

با شعشعه ی لاهوتی او گویا شو

نجوای سیاهی به کمین می پیچید

همرنگ سحر خیز و مسیح آوا شو

*

با بارقه ی عشق اگر زنده شوی

تا شام ابد زنده و پاینده شوی

کو شام ابد؟ بلکه شوی صبح ازل

خورشید ابد گردی و تابنده شوی

*

از کوچه کوچه رفت عیسا اما مردم

در لانه اوهام، چون گژدم

یکسر همه می گفتند: کی می بینیم

مردی که دیده ما کردست او را گم؟

*

با نور مسیح و مهدی نیست نسبت

ان را که بود جهل و تعصب قسمت

باید که دل از جرک و هوس پاک کنی

تا بنگری آن فیض خدا یا عصمت

نوشته شده در  سه شنبه 1392/01/20ساعت 15:33  توسط سید محمدحسینی (فطرت) 

خدایا ای خدای عرش و کرسی

بده دستم به دست فیض قدسی

کجا شد نور بابا و دماوند؟

دل آزاده از اوهام و از بند

دلم گم کرده است انوار عرفان

دل خدمتگذار روح رحمان

یکی خورشید بیدار سحر خیز

سحاب آسمانی و گهر ریز

مسیحا گونه و بودا خصال است

لبانش مژده وصل ووصال است

سلام ما به آن عشاق پیروز

به مردان خدایی و شب و افروز

امید ما بود روزی که گردون

بگردد سوی مردان خداگون

بگدد سوی فضل بیکرانه

سوی انوار قدسی جاودانه

سوی اشراق و ایثار حقایق

تبسم های زیبایی شقایق

به ناگه فجر اعظم سر زند سر

جهان گردد ز فیض حق منور

تمنایم فتوحات خدایی

و باران گهر ریز سمایی

خدایا بندگی و دولت نور

عطا بنما ز فیض سعی مشکور

برای جمع ما این جمع قدسی

از آن اقلیم عرش و نور کرسی


نوشته شده در  سه شنبه 1392/01/20ساعت 15:10  توسط سید محمدحسینی (فطرت)